.
هر دو از تماشای سقف، حوصلهمان سررفته بود. قطرههای سرُممان هم خیال تمام شدن نداشت. نگاهی به زخمهای روی صورتش انداختم و پرسیدم: «تصادف کردین؟» به زور لبهایش را به هم نزدیک کرد: «نه از رو موتور افتادم تو جدول.» گفتم: «چهطور؟ سرعتتون زیاد بود یا...» آمد وسط حرفم: «پشت موتور نشسته بودم، داشتم بلند بلند شعار میدادم، بیپدر مادر رد شد با لگد زد تو موتورمون.»
نگاهی به شال خاکستری و آرایش غلیظ چهرهاش انداختم. مانده بودم چی بگویم. هزار فکر و خیال آمد توی سرم. گفتم: «خدا رحم کرده طوریتون نشده.» گفت: «حالا طوریمم بشه دیگه غصهای ندارم. خدا جلوتر رحم کرد تو بیعقلی نمردم. همون روز اول که دیدم بچه مدرسهایهای طفل معصوم رو زد، نفهمیدم چهجور پابرهنه تا مدرسه دخترم دویدم. بچه من میتونست جای اونا باشه. چه فرقی داره برا اون حرومزادهها.» گیج شده بودم. پرسیدم: «پس تو خیابون چه شعاری میدادین؟» لبخندی زد و گفت: «به جان بچهام از همه گروههاشون اومدم بیرون. باور کن شبی هزار بار میگم غلط کردم اون شبای دی، با اینا هم کاسه شدم. کاری نکردم. فقط چند شب رفتم بیرون شعار دادم ولی مثل چیز پشیمونم.»
تازه دوزاریام افتاد، قضیه از چه قرار است. گفت: «حالا هرشب، هرشب رضا(شوهرش) رو حرکت میدم بریم کاروان موتوری. از هیشکی نمیترسم نه فامیلام نه رفیقام. شناختم اونی که لگد زد به موتور. ولی من بلند بلند شعار میدم با عکس رهبر. شاید ببخشه ما رو. تو که بهت میخوره از طرفای اونا باشی، فک میکنی میبخشه؟» بغضم را به زور قورت دادم. گفتم: «آقای من و شما و همه ما اصلا به دل نگرفته که بخواد ببخشه. خیالت جمع.»
اشکهایش راه گرفت روی خراشهای صورتش.
@koookhak
*❤️ یادی از همسرِ شهیدِ رهبرِ شهید*
بخش اول
✍ برگرفته از کتاب «خون دلی که لعل شد»؛ خاطرات خودگفته شهید آیتالله سیدعلی خامنهای
🔻از باب حقگزاری، باید کمی هم شده، به نقشی که همسرم در زندگی من داشته، اشاره کنم... که یکی از موارد، اصرار او بر سادهزیستی در دوران پس از انقلاب است.
🔸بحمدالله خانهی ما همواره تاکنون، از زوائد زندگی و زرقوبرقهای دنیوی -که حتی در خانههای معمولی مردم یافت میشود- به دور مانده است و همسرم در این امر، بالاترین سهم و مهمترین نقش را داشته است. درست است که من زندگیام را به همین شکل آغاز کردم و همسرم را نیز در این مسیر هدایت کردم و این روحیه را در او زنده کردم، اما صادقانه میگویم که او در این زمینه، بسیار از من پیشی گرفته است. یک نمونه از این سادگی زندگی و معیشتمان را در رابطه با فرش خانه نقل میکنم.
🔹خانهی ما طبق معمولِ اغلب خانههای ایرانی، با قالی مفروش بود؛ اما دیدم این قالیها هم جزو زوائد است و لذا آنها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمانهای همسرم باقی گذاشتم. به خود گفتم: این دو قالی بهجای قالیهایی باشد که در جهیزیهی همسرم بوده است.
وقتی تصمیم به فروش قالیها گرفتم، موضوع را از خانوادهی همسرم پنهان کردم. برادرها و داییهای او تاجر فرش بودند و میدانستم که آنها نمیگذارند من این کار را بکنم. یکی از دوستان را دعوت کردم و به او گفتم: این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما بهجای آنها چند زیرانداز بخر. زیرانداز در ایران، ارزانقیمت و کمحجم است. او رفت و زیراندازها را آورد، سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آنها هم اضافی ماند. به یکی از شاگردانم گفتم آنها را ببرد و بین طلبهها تقسیم کند.
*🔆 همسرم که دید این کار را کردهام، تنها حرفی که زد این بود:«چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟» گفتم: «این دو قالی به جای آن قالیهایی است که جزو جهیزیهی خود آوردهاید.» گفت نه، آنها را هم بفروش. بعد اتاق مهمانهای همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما، فقط همان چند قطعه زیراندازِ یادشده باقی است و دیگر مطلقا هیچ قالیای وجود ندارد؛ به غیر از یک استثنا که چون جالب است، شرح آن را خواهم گفت...*
#هم_سر_رهبر_شهید
#رهبر_شهید
#خانواده_بهشتی
#راز_آن_زیراندازهای_گلیمی
.
یادداشتهای بغداد را گمانم روزهای اول جنگ دوازده روزه شروع کردم. خواندنش آن روزها کمک کرد فضای کتاب را بهتر لمس کنم. یادداشتهای زنی از طبقه مرفه عراق که به قول خودش در باغی زندگی میکند که ۶۶ درخت نخل دارد و ۱۶۱ درخت پرتقال. اما روزگارش دارد زیر حملات آمریکا میگذرد و تا به امروز این جنایات از عراق ویرانهای ساخته.
اولهای کتاب همراه میشوی با نویسنده با صدای موشک با لرزیدن خانهها با قطع آب و برق و گندیدن گوشتهای توی فریزر با روزمرگی در جنگ. درست از همین جاها و لای همه نالهها و دست بالارفتنها و پذیرش ظلم و گلایههای مذبوحانه در برابر این وضعیت است که میبینی این سطرها چهقدر زمین تا آسمان جنسش با آدم ایرانی فرق میکند. آدمی که وسط جنگ هم هنوز صدای مرگ بر استکبارش بالاست. جای خانه نشینی و دست روی دست گذاشتن فوری میشود ستاد پشتیبانی جنگ. صحنههایی میسازد که مثلش توی دنیا کمتر پیدا میشود. اصلا انگار کرامت انسان ایرانی و عزتش در طول تاریخ هیچ وقت نگذاشته تصویر ضعف و زبونی مخابره کند. اصلا انگار ایرانی به گواه تاریخ، حتی با شکم گرسنه و سر بالای دارش هم نخواسته آقا بالاسری بیگانه را تحمل کند و بزند بغل، که دو روز زندگی خوش دنیا را بخرد.
پیشنهاد میکنم این روزها بنشینید پای این کتاب.
@koookhak
.
توی اتاق جلسه داشتیم، گفتند بچهها دارند اسرائیل را زنده به گور میکنند. رفتیم توی حیاط. بچهها مشتهای کوچکشان را پر از خاک میکردند و میریختند روی پرچم اسرائیل. همینجور هم، باهم حرف میزدند.
_داریم اسرائیل رو شهید میکنیم.
_نه! اسرائیل که شهید نمیشه میمیره.
_آره میره جهنم!
@koookhak
.
ما روحمان هم خبر نداشت شما پر کشیدهاید، فقط نمیدانستیم چرا دلمان آرام و قرار ندارد. هرچه شماره کارت قربانی بود، تند تند کپی میکردیم برای سلامتیتان. شاید زودتر یک خبری از شما برسد. کاسه کاسه شیرها را آوردیم و صف کشیدیم پشت در. نزدیک اذان صبح هی یکییکی کاسههایمان ترک خورد. بوی یتیمیمان همه جا را پُر کرد.
عکس: این شبهای مردم سبزوار
@koookhak
.
چهقدر این ماه رمضانی قرآن را جدی جدی زندگی کردیم. قبلتر وقتی مردم غزه را تماشا میکردیم همش لب به حسرت میگزیدیم که خوشا به سعادت این مردم که قرآن آمده توی متن زندگیشان. حالا این شبها ملت، یک جور دیگر قرآن را روی سر میگیرند.
زن بغل دستیام چنان با شور و حرارت آیات را میخواند و همه وجودش تکان میخورد که توجهم را به خودش جلب کرد. دوست نداشتم حس و حالش را به هم بزنم، از طرفی دلم هم طاقت نمیآورد فقط نگاهش کنم. سرم را نزدیک صورتش بردم. گفتم :«یه جوری دارین با قرآنتون دلبری میکنین دلم خواست ببینم چی میخونید.»
انگشتش را گذاشت روی آیه :«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»
سرش را آورد بالا. صورتش خیس خیس بود. گفت: «تا حالا اینقدر این آیه رو دور و برم حس نکرده بودم. زیاد شنیده بودم ولی ندیده بودم. به این آدما نگاه کن. ما اینجا وسط خیابون شب احیا چیکار میکنیم؟ ما یک هفتهاس روز و شب کف خیابون چی میخوایم؟ اگه این معنای همین آیه نیست پس چیه؟» هنوز حلاوت حرفش گوشه ذهنم است.
@koookhak