.
توی اتاق جلسه داشتیم، گفتند بچهها دارند اسرائیل را زنده به گور میکنند. رفتیم توی حیاط. بچهها مشتهای کوچکشان را پر از خاک میکردند و میریختند روی پرچم اسرائیل. همینجور هم، باهم حرف میزدند.
_داریم اسرائیل رو شهید میکنیم.
_نه! اسرائیل که شهید نمیشه میمیره.
_آره میره جهنم!
@koookhak
.
ما روحمان هم خبر نداشت شما پر کشیدهاید، فقط نمیدانستیم چرا دلمان آرام و قرار ندارد. هرچه شماره کارت قربانی بود، تند تند کپی میکردیم برای سلامتیتان. شاید زودتر یک خبری از شما برسد. کاسه کاسه شیرها را آوردیم و صف کشیدیم پشت در. نزدیک اذان صبح هی یکییکی کاسههایمان ترک خورد. بوی یتیمیمان همه جا را پُر کرد.
عکس: این شبهای مردم سبزوار
@koookhak
.
چهقدر این ماه رمضانی قرآن را جدی جدی زندگی کردیم. قبلتر وقتی مردم غزه را تماشا میکردیم همش لب به حسرت میگزیدیم که خوشا به سعادت این مردم که قرآن آمده توی متن زندگیشان. حالا این شبها ملت، یک جور دیگر قرآن را روی سر میگیرند.
زن بغل دستیام چنان با شور و حرارت آیات را میخواند و همه وجودش تکان میخورد که توجهم را به خودش جلب کرد. دوست نداشتم حس و حالش را به هم بزنم، از طرفی دلم هم طاقت نمیآورد فقط نگاهش کنم. سرم را نزدیک صورتش بردم. گفتم :«یه جوری دارین با قرآنتون دلبری میکنین دلم خواست ببینم چی میخونید.»
انگشتش را گذاشت روی آیه :«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»
سرش را آورد بالا. صورتش خیس خیس بود. گفت: «تا حالا اینقدر این آیه رو دور و برم حس نکرده بودم. زیاد شنیده بودم ولی ندیده بودم. به این آدما نگاه کن. ما اینجا وسط خیابون شب احیا چیکار میکنیم؟ ما یک هفتهاس روز و شب کف خیابون چی میخوایم؟ اگه این معنای همین آیه نیست پس چیه؟» هنوز حلاوت حرفش گوشه ذهنم است.
@koookhak
.
بعد از آزادی خرمشهر، نهضت آزادی خواستار پذیرش پیشنهاد صلح عراق شد و چندین نامه به امام نوشت ولی نامهها بیجواب ماند. بعد از آن، نامههایی به تعدادی از علما از جمله استاد صفایی حائری نوشتند که استاد جواب نامه را به این شکل که در این کتاب آمده دادند.
جنگ یا صلح، یک کتاب مختصر و مفید است. تورقش خالی از لطف نیست.
@koookhak