.
بعد از آزادی خرمشهر، نهضت آزادی خواستار پذیرش پیشنهاد صلح عراق شد و چندین نامه به امام نوشت ولی نامهها بیجواب ماند. بعد از آن، نامههایی به تعدادی از علما از جمله استاد صفایی حائری نوشتند که استاد جواب نامه را به این شکل که در این کتاب آمده دادند.
جنگ یا صلح، یک کتاب مختصر و مفید است. تورقش خالی از لطف نیست.
@koookhak
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | تو هنوز هزارها کار داری!
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 یک روز از شهادت آقا بیشتر نگذشته بود که مامان صبح اول وقت گوشی برداشت و زنگ زد به تکتک زنهای همسایه. پشت تلفن به همه میگفت بعد از نماز ظهر توی مسجد بمانند برای جلسه. ترس داشت. میگفت نباید بگذاریم همهجا را یکپارچه سیاه کنند. آقای ما که نمرده. شهید شده. شهید هم باید پرچم انتقامش برود بالا. چرخ خیاطیاش را گذاشت توی ماشین و فرستادم پی خرید پارچه مشکی و قرمز.
🔻 بدو بدو رفتیم راسته پارچهفروشها. به زور یک مغازه پیدا کردم. کرکرهاش تا نیمه بالا بود. سرم را خم کردم و رفتم داخل. مغازهدار لباس مشکی تنش بود و ایستاده بود پشت دخل. نگاهی به دور و بر انداختم و پرسیدم: «پارچهی قرمز و مشکی دارین؟ هفت، هشت متر میخوام.» سرش را آورد بالا: «این همه پارچه قرمز و مشکی میخواین چیکار؟» تندی گفتم: «برای عزای رهبر.» رفت سراغ طاقههای پارچه مشکی و گفت: «حالا قرمز برای چی؟» گفتم: «ما شهید دادیم. مشکی خالی حق مطلب رو ادا نمیکنه حاجآقا.» از بالای عینک نگاهی به سیاهی روی شیشهی مغازهاش کرد و قیچی را انداخت به ساتن کلفت قرمز. سر حساب و کتاب، نصف پول پارچه را کارت نکشید. گفت؛ مرا هم توی ثواب کارت شریک کن.
🔻 وقتی رسیدیم مسجد، چهار تا چرخ خیاطی دیگر هم کنار چرخ مامان گذاشته بودند. خیال میکردی اینجا میدان جنگ است و چرخها تیربار. مثل برق پارچه را برش زدند و ازش مستطیلهای کوچک قرمز و مشکی در آوردند. نزدیک غروب نوجوانها را به خط کردیم پارچهها را ببرند روی در واحدهای مجتمع نصب کنند. چند خانه اول را همراهشان رفتم که خجالتشان بریزد. در میزدیم، اجازه میگرفتیم و پارچهها را نصب میکردیم روی در.
🔻 شب وقتی داشتم از طبقهی بالا پیاده میآمدم پایین و تماشای درها میکردم، جان میآمد به پاهایم. همان مستطیل پارچهای قرمز کنار پارچه مشکی انگار توی سرت میخواند که وقت ماتم گرفتن نیست. تو هنوز هزار تا کار داری!
✍🏻 مریم برزویی
🗓 شماره ١۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
درست یک ماه پیش بود که با دخترهای نوجوان همخوانی کتاب #امواجارادهها را شروع کردیم. این کتاب، از آن دسته کتابهاییست که تقریبا همیشه توی جمعهای نوجوان دم دستم بوده. خصوصا جایی که دلت میخواسته بساط آدمهای بااراده را برای مخاطبهایت پهن کنی. آدمهایی که ارادهشان چیزی از جنس علم و ایمان است. همراهی این دو تا را در قصه تکتک شخصیتهای کتاب به خوبی میتوانی لمس کنی. مصداقهایی از علم و ایمان در میدان علمی و نظامی به روایت آدمهای نام آشنای این روزها که بعضی هم لباس شهادت پوشیدهاند.
دیشب یکی از دخترهای نوجوانم یک بریده از کتاب برایم فرستاد. زیرش نوشت؛ خانم اصلا اگر آقای خامنهای نبود، انقلاب اینقدر جلو نمیرفت. من این را حالا که شهید شدهاند بهتر میفهمم. دارم کتاب امواج ارادهها را دوباره میخوانم.
بعد برایم عکس خودش را فرستاد وسط تکه کاغذهای مربعی کوچک. گفت؛ دارم قسمتهایی از کتاب امواج را مینویسم تا شب ببرم توی تجمع بین مردم پخش کنم. برایش چند تا استیکر پرچم ایران فرستادم. گفتم؛ آفرین! اینجوری مردم بهتر میفهمند این قدرتی که الان ابرقدرتها را ذله کرده، پشتش به چه اتفاقها و ایمانها و آدمهایی برمیگردد.
بریدهای از کتاب امواج ارادهها:
به ما فشنگ هم نمی فروختند چه برسد به موشک؛ حتی اگر به جای چند صدهزار دلار، صدمیلیون دلار می پرداختیم. این بود که حاج حسن تصمیم به طراحی و ساخت موشک گرفت. در اوج جنگ بودیم و یک موشک هم برایمان حیاتی بود؛ اما حاج حسن دو فروند از هشت فروند موشکی را که لیبیایی ها به ما داده بودند برای مهندسی معکوس جدا کرد. مردم که در جریان خرید موشک ها قرار گرفتند، در نمازجمعه شعار «موشک، جواب موشک» می دادند وانتظارشـــان این بود که موشـــک ها به ســـمت دشـــمن شـــلیک شـــود. از ایـــن تصمیـــم حاج حســـن واقعاً تعجـــب کـــرده بوديم. نمی دانســـتیم چـــرا ایـــن کار را می کنـــد؛ اما در جلســـه ای کـــه خدمت آقـــای خامنه ای، رئیس جمهـــور وقـــت، رفتیـــم، ايشـــان به شـــدت بـــر موضـــوع خودکفایی تأکیـــد کردنـــد و حتی به وزیر ســـپاه هم ایراد گرفتند که چرا ســـاخت این موشـــک ها را زودتـــر شـــروع نکرديد؟
بعـــد از مدتی ما برای تقويت برنامه های موشـــکی رزمايشـــی گذاشـــتیم. آقـــای خامنـــه ای هـــم از روند ســـاخت موشـــک بازديـــد کردند. ســـاخت موشـــک موضوعـــی بود که آقـــای خامنه ای مرتـــب آن را دنبـــال می کرد و تأکیـــد زيادی روی به نتیجه رســـیدن آن داشـــت. آشـــنایی ما با مســـائل تخصصی موشـــک به ما می گفت که موشـــک به این ســـادگیها ســـاخته نمی شـــود. مـــا حتـــی جرئـــت نداشـــتیم موشـــک ها را بـــرای مهندســـی معکـــوس بـــاز کنیـــم. با احتیـــاط عمـــل می کرديـــم و از عواقـــب کار نگران بوديـــم؛ امـــا آقا گفتـــه بودند: «اگر بـــاز نکنید، فـــردا که نیـــاز جبهه ها زياد بشـــود، ممکن است همین را هم بیایند ببرند. باز کنید و کار را شروع کنید.»
همین بود که شروع کردیم. صنعت موشکی ما با همین حرف آقای خامنهای پایهگذاری شد.
@koookhak
.
دوباره اخبارگوی تلویزیون دارد میگوید؛ حضرت آیتالله خامنهای تصریح کردند، حضرت آیتالله خامنهای در ادامه گفتند، حضرت آیتالله خامنهای... . قلبمان بعد از دوازده روز روشن شد به نام و کلام شخصیتی که اشبهالناس به آقای شهیدمان است. آقایی که به تعبیر رهبر انقلاب، مثل کوهی با صلابت از دنیا رفت.
@koookhak