eitaa logo
کوخَک
146 دنبال‌کننده
413 عکس
30 ویدیو
4 فایل
بسم الله عکس کانال: اثر فاطمه سادات مظلومی من اینجام👇 @m_borzoyi
مشاهده در ایتا
دانلود
کوخَک
. داشتم توی تاکسی برای دخترم کتاب می‌خواندم که آقای راننده صدای رادیو را تا ته کم کرد و گفت: «طفلک این بچه‌ها همه عمرشون داره تو جنگ حروم میشه.» کتاب را بستم و گفتم: «چرا حروم بشه حاج آقا؟ من اتفاقا از الان غبطه می‌خورم به روزگار نوجوونی و جوونی اینا که تو دنیای بدون زورگویی و ابرقدرت‌بازی قراره نفس بکشن.» پوزخندی زد: «خیلی دلت خوشه خانم! انگار نمی‌دونی ایران با کیا سرشاخ شده. خیال می‌کنی آمریکا رو به این راحتی میشه از میدون به در کرد؟» گفتم: «نه حاج آقا! خیال نمی‌کنم مطمئنم. اگه چند وقت قبل بود، شاید به قول شما می‌گفتم نمیشه نمی‌تونیم ولی الان که دارم با گوش و چشم خودم این روزا رو می‌شنوم و می‌بینم میگم شدنیه.» همان‌جا از زیر یک پل هوایی رد شدیم که رویش بنر بزرگی زده‌ بودند. یک طرف جمله‌ای از آقای شهیدمان نوشته بود. همان جمله‌ای که می‌گفت؛ یک وقت ممکن است قدرتمندترین ارتش دنیا چنان سیلی محکمی بخورد که نتواند از جایش بلند شود، آن طرفش هم تصویر زمین‌گیر شدن اف۳۵ آمریکایی را کشیده بود. توی دلم کار شهرداری را تحسین کردم و گفتم: «مثلا همین اف۳۵ آمریکا رو که برای اولین بار تو تاریخ زدیم. مگر کم چیزیه؟ اصلا نشون دادیم اگه یکی هم بخواد شاخ اینا رو بشکنه ما هستیم.» راننده گفت: «اگه زنده‌مون بذارن که به اون شاخ شکستن برسیم. نمی‌بینید هرروز، هرروز داره تهران رو می‌زنه. بابا خواهر من همه دنیا پشت اینن.» نگاهی به پرچم ایران توی دست دخترم انداختم و گفتم: «حاج آقا جنگه دیگه. قرار نیس واسته ما رو نگاه کنه. زد و خورد داره. بعدم کدوم دنیا؟ نصف کشورای گنده که پشتشو خالی کردن.» آه بلندی کشید و گفت: «چی بگم والا پسر من که صبح تا غروب پای ماهواره‌اس. جوری که اخبار اونا میگه چهار روز دیگه اینا رفتنی‌ان.» لبخندی زدم و گفتم: «حاج آقا چهل ساله اونا میگن جمهوری اسلامی رفتنیه. حرف امروز و دیروز نیست. همه اونا رفتن و ما هنوز به لطف خدا هستیم. اینو که دیگه خودتون دارین می‌بینین. اونا نون‌شون تو همین حرفاست.» دخترم شروع کرد به تکان تکان دادن پرچم. تا میله پلاستیکی‌اش را توی چشم‌مان نکرده، پرچم را ازش گرفتم. گذاشتم روی صندلی عقب و پیاده شدیم. ‌ @koookhak
. ایستاده جلوی تلویزیون کوچک و مشکی بالای میز میوه‌فروشی. همین‌جور که زل زده به شبکه خبر، هی مشتش را گره می‌کند و می‌کوبد به کف دست دیگرش. انگار دارد بازی استقلال، پرسپولیس تماشا می‌کند. بلند بلند می‌‌گوید: «بیاااا ممممد! ای لوکاسشانم رفت پیش او آواکس و هرمس و اف سی‌و‌پنج بی‌صاحاب‌شان.» بعد دستش را می‌گذارد روی گوشش و داد می‌زند: «هندوانه، خربزه، شلغم، آواکس، اف سی و پنج قراضه می‌خریییییم.» تا برمی‌گردد و مرا پشت سرش می‌بیند، سرخ می‌شود. صدایش را می‌آورد پایین و می‌رود پشت دخل. از این ادبیات پیروزمندانه توی دهان مردم حسابی ذوق می‌کنم. @koookhak
. اگر فناوری راهیان‌نور را کشف و درک کرده بودید، می‌فهمیدید که با زدن خانه‌، مدرسه، حسینیه، بیمارستان و... نمی‌توانید از آن‌ها ویرانه بسازید. این‌جا جمهوری اسلامی ایران است. جایی که اسم کشته‌هایش در جنگ شهید است و اسم آوارهایش زیارتگاه. شهدا و زیارتگاه‌هایی که درست مثل آثار به جا مانده از هشت سال دفاع مقدس، تا هفت پشت‌مان را بیمه می‌کند برای؛ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ. ‌ عکس: هنرنمایی دوستان قرارگاه مردمی شجره‌طیبه که این روزها مشغول تهیه خوراک‌های فرهنگی برای جهاد تبیین و تجمعات شبانه هستند. @koookhak
. یک بار نویسنده کتاب نود‌و‌نهمین‌نفر، ازم پرسید از شخصیت شهید چی دستگیرتان شد؟ گفتم؛ شهید موحدنیا خودش را نجات داد. این شب و روزهای خیابان‌داری هم برای ما به گمانم همین است. داریم خودمان را نجات می‌دهیم. وگرنه خدا برای نصرت دینش به این جسم و روح نحیف و عمل‌های نصف و نیمه ما محتاج نیست. ‌ از متفاوت‌ترین شب دوازده فروردین جمهوری اسلامی که صدای آری گفتن مردمش، سی و اندی شب است دنیا را از جا برداشته. ‌ @koookhak
. آقا سید مجتبی خامنه‌ای امشب پیام دادند که فردا بروید نهال غرس کنید. بروید نهال امید بکارید در پهنه ایران تا هر کدامش در آینده بشود شجره‌ای طیبه و درختی پرثمر إن شاءالله. ما به فدای شما که مثل رهبر شهیدمان، پیامبر امید و آرامش هستید در میان همه هیاهوهای این عالم. ‌ @koookhak
هدایت شده از رقیه فاضل ☫
در ارائه‌ی «جنگ، میدان تربیت» در نشست‌ آرمان عدالت، برکات و فرصتهای جنگ رمضان را برای نظام تعلیم و تربیت برشمردم. 🔻یکی از برکات، آن بود که جنگ باعث شد شناخت جامعه ایرانی و چه بسا جهانی، از موقعیتش دقیق تر شود و این دقت در شناخت موقعیت، در جاهای مختلف بروز کرد. یک وجه جدی از آن، ترَک افتادن بر توهم علم بود. علم را در فلسفه، «خبر از واقع» می‌گویند. بخشی از واقع، در جنگ خودش را خیلی عیان نشان داد و به یک باره شکاف میان «واقع آشکار شده در جنگ» و «واقع روایت شده در علم» خورد توی صورت نظام تعلیم. ما حقیقتا چه چیز را به عنوان «واقع» از عالم شنیده بودیم و برایش حرمت و تقدس قائل بودیم؟ حرمت و تقدس علم، قبل از جنگ برای برخی اولوا الالباب و بعد از جنگ برای بسیاری از اهل تأمل، زیر سوال رفت و فهمید که هر گردی، گردو نیست. 🔻با این وصف، مهم ترین تحولات پساجنگ در نظام تعلیم و آموزش، باید در همین عرصه ها رقم بخورد. روایت وجوه انتقادی در آنچه علم و توسعه‌ی مسلّم فرض می‌شد، به میدان آوردن دانش و اخلاق و پیشرفت بومی که حکمت ایرانی سرشار از آن است، روایت جریان‌های مختلف در دنیا به عنوان دوستان بین المللی که آنها نیز از توهم تقدس علم و توسعه ضربه دیده اند و به دنبال راه نجات در علم می‌گردند، در زیر نظام برنامه درسی ما، اقل کاری است که باید تصمیمش گرفته شود. زیرنظامهای دیگر نیز هر کدام با نسبتهایی طبیعتا باید تغییر کنند، اگر دست به توجیه و تقدیس علم و توسعه نزنند. 🔻اما عجالتا یک پیشنهاد دارم. کتاب «استعمار و علم» که زیر نظر مارک ای. لارجنت تألیف شده است را بعنوان شواهد قدیمی تر از نسبت علم با تحقیر و تجاوز و استعمار و همچنین فهرست اسامی شهدای جنگ رمضان و دوازده روزه را بعنوان شواهد عینی پساجنگ، به رئیس دانشگاه تهران و آن ۱۴ دانشگاه دیگر هدیه بدهیم. https://eitaa.com/rq_fazel
کوخَک
در ارائه‌ی «جنگ، میدان تربیت» در نشست‌ آرمان عدالت، برکات و فرصتهای جنگ رمضان را برای نظام تعلیم و ت
این کتاب که خانم فاضل معرفی کردند را گمانم به توصیه خودشان خواندم. کتاب شامل هشت مقاله از شش مولف در حوزه فلسفه و تاریخ علم است که هرکدام رابطه علم و استعمار را در کشورهای مختلف طی دویست سال گذشته بررسی می‌کنند. مترجم در مقدمه کتاب می‌گوید: «با وجود چنین پژوهش‌هایی می‌دانیم که در گذشته روابطی بین استعمار و علم وجود داشته است، چه در امور عینی مانند افراد، نهادها، مرجعیت‌های رسمی و سرمایه‌گذاری‌ها چه در مسائل ذهنی مانند تعیین مفهوم علم و دیگر مفاهیم و جابه‌جایی الگوها و ارزش‌ها. بر این اساس پرسش مهمی که امکان طرح پیدا می‌کند این است که چه ویژگی‌هایی از علم و نهادهای علمی ما احتمال دارد پیشینه استعماری داشته باشند؟ ودر این شرایط استعمار زدایی از علم به چه معنا خواهد بود؟» چند کشور استعمارگر و چند مستعمره در کتاب انتخاب شده و در هر بخش نشان می‌دهد که کشورهای استعمارگر چگونه از ابزار علم استفاده کردند. مثلا درباره کارهایی که انگلیس در هند انجام داده. چه صنایعی را بنا به نیازش در هند توسعه داده و کدام صنایع را حذف کرده. یا در خود انگلستان چگونه سیاست‌گزاری علمی برای تسلط بر کشورهای مستعمره کردند. اگر حوصله و وقت خواندن همه کتاب را ندارید، خصوصا دانشجویان و اساتید فصل اول کتاب را نگاهی بیندازند. همچنین دو تا پیوست آخر کتاب که درباره علم در دوران پهلوی است. نسخه الکترونیک کتاب استعمار و علم در طاقچه موجود است. @koookhak
. اگر این صحنه را توی فیلم می‌دیدیم که یکی روز سیزده‌به‌در، پرچم ایران بسته کنار بقیه دم و دستگاه‌اش و می‌رود به دل طبیعت، می‌گفتیم؛ بابا چه‌قدر فیلم را شعاری کردید. آقا اصلا این فیلم تخیلی است. این صحنه‌اش دیگر خیلی آرمانی‌طور درآمده. جماعت حزب‌اللهی هم با این تیکه‌اش ارتباط نمی‌گیرد چه برسد این‌که بقیه مردم بپسندند. حالا دیروز مردم ایران، توی کوه و دشت و جنگل و پارک کشورشان پرچم به دوش، زیر بمب‌های آمریکایی_اسرائیلی سیزده‌شان را به در کردند. @koookhak
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
💌  | خرید عروسی با پرچم 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 دیروز در حالی که ملت در به در دنبال خلبان آمریکایی می‌گشتند من توی راسته بلورفروش‌های مشهد، پی لنگه کاسه‌ای بودم که دخترم زد توی مهمانی شکست. هرچند صاحب‌خانه خودش را کشت که اگر بروی از سرش بخری بقیه‌اش را هم می‌شکنم ولی خب وجدان‌درد آدم را ول نمی‌کند. 🔻 همین‌طور که مغازه به مغازه می‌رفتم و چشم لای چینی‌ها می‌چرخاندم. یک زن و شوهر جوان با لباس مشکی و پرچم ایران‌به‌دوش توجهم را جلب کردند. سرم را گرم تماشای کاسه، بشقاب‌ها کردم ببینم از فروشنده چی می‌پرسند. نه اینکه خدای نکرده فضول باشیم، اقتضای کارمان است. 🔻 خانم جوان داشت از تعداد هردست چینی‌ می‌پرسید و شوهرش می‌گفت هرکدام کمتر است بردار. خانه‌مان کوچک است جای این همه ظرف و ظروف ندارد. دو زاری‌ام افتاد که آمده‌اند برای خرید جهیزیه‌. خانوم که از شوهرش فاصله گرفت. رفتم بغل دستش. گفتم: «مبارکه. هیچی اندازه جهیزیه خریدن لذت نداره.» سرش را آورد بالا و تشکر کرد. لبخند زدم و گفتم: «ولی لذتی که شما می‌برید خیلی فرق داره. من تا حالا به عمرم ندیده بودم کسی با پرچم ایران بره خرید عروسی.» 🔻 خنده پهن شد روی صورتش. پرچم را روی شانه جا‌به‌جا کرد و گفت: «اگه یه ساعت باهامون نباشه انگار یه چیزی گم کردیم.» گفتم: «آره مثل خیلی از مردم که پرچم جزء زندگی‌شون شده. من حتما می‌نویسم که یه روز عروس و دامادی دیدم که پرچم ایران به دوش داشتن جهیزیه می‌خریدن.» 🔻 از مغازه که آمدم بیرون پیش خودم گفتم؛ عجب کاری کرد این رییس‌جمهور دیوانه‌ی آمریکا! قشنگ صد سال ما را جلو انداخت. حالا باید شونصد جور برنامه فرهنگی ردیف می‌کردیم که آقا پرچم چیز خوبی است. آدم باید پرچم کشورش را بگذارد روی سرش. نباید خجالت بکشد از بالا بردن پرچم جلوی در خانه‌‌اش. مگر فیلم‌های آمریکایی را ندیده‌اید توی همه صحنه‌هایش پرچم دارد و هزار حرف و طرح ریز و درشت دیگر. اما یک ‌دفعه عرض یک ماه رسیدیم به نقطه‌ای که ملت با پرچم مهمانی می‌روند، سفر می‌روند، سیزده به در می‌کنند، حتی خرید عروسی می‌روند. 🔻 رییس‌جمهور آمریکا، یک‌شبه زحمات چهل و هفت ساله‌ی جنگ نرم جبهه‌ی استکبار علیه ملت ما را شست و برد. تنگه یک جای کوچکی‌ست که الان امانش را بریده. ازین پس با ملتی طرف است که هویت دینی و ملی با بند، بند وجودش عجین شده و دارد هر لحظه محکم‌تر می‌شود. ✍🏻 مریم برزویی 🗓 شماره ٢١٣ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
. تندی گوشی را درآوردم و یک عکس ازش انداختم. خدا خدا می‌کردم چراغ قرمز شود و بتوانیم برویم جلوی تاکسی. جمله پشت شیشه عقب‌اش خیلی توجهم را جلب کرد. خوشم آمد که یک خلاقیتی توی فضای کار خودش به خرج داده. از قضا زد و چراغ قرمز شد. به محسن گفتم: «بهش بگو چه جمله جالبی پشت ماشینش زده.» یک اسیر شدیم خاصی توی چشم‌های محسن بود. وقتی به راننده گفت چه کار جالبی کرده، مرد دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش کشید و گفت: «تازه یه سری سوالم نوشتم اگه مسافرا بلد باشن، کرایه رو ازشون نصف می‌گیرم.» محسن پرسید: «مثلا چی حاجی؟» تکه کاغذ کوچکی از جیب روی لباسش درآورد: «مثلا اسم ناوی که فراری دادیم. اسم جنگنده‌هایی که ساقط کردیم. اسم پهپادهای ایرانی. ازین جور چیزا.» محسن مشت‌اش را گره کرد و گفت: «حاجی دمت گرم. خدا به خودت و تاکسی‌ت برکت بده.» اگر به من بود، می‌گفتم همان‌جا بزنیم کنار. ماشین را پارک کنیم و تا خانه با تاکسی‌ای برویم که دربست خودش را در اختیار نابودی اسراییل گذاشته. @koookhak
. ساعت شش صبح برایم پیام گذاشته که امروز هم بیاییم؟ می‌نویسم: «آره چرا می‌خواین نیاین؟ کلی کار داریم. من امروز از چهار صبح رفتم بزرگ‌ترین قابلمه جهیزیه‌ام رو آوردم و گذاشتم رو گاز.» استیکر خنده و گریه را کنار هم می‌گذارد و می‌نویسد: «چه خبره امشب؟ تازه من می‌خواستم کنسل کنم نیام. حسش نیست.» گفتم: «امشب که خیلی کار داریم. خیابونا حتما شلوغ‌تره. پس خوراکی‌های متنوع‌تر و بیش‌تری لازمه. به بودن کنار هم بیش‌تر احتیاج داریم. شاید لازم باشه کلی حرف بزنیم.» . نشسته‌ایم به ریش ریش کردن مرغ‌ها. لیلا می‌گوید: «خانم چه دل خوشی داری! مگه الان ما شکست نخوردیم همه که ناراحتن مرغ می‌خوایم چیکار؟!» می‌گویم: «میخوای به نشانه اعتراض به آتش‌بس، مرغا رو از طبقه چهارم بریزیم پایین؟» می‌زند زیر خنده: «بابا منظورم یه چیز دیگه‌اس خانم.» می‌گویم: «می‌دونم منظورت چیه. حالت رو می‌فهمم از فضا که نیومدم. منم خسته‌ام. گیجم. غم و شادی‌م قاطیه. خوشحالم اون مردک رو یکی تو این دنیا نشوند سرجاش. غم دارم که نکنه اتفاق بدی با آتش‌بس بیفته.» بلند می‌شوم و می‌روم سراغ میزم. برگه‌ای که همان اول صبح آماده کرده‌ام را می‌آورم و نشانش می‌دهم: «بیین من نشسته فک کردم امشب ممکنه چه اتفاقاتی بیفته و ما باید به چه سناریوهایی براش فک کنیم. مثلا ممکنه بعضیا خیلی خوشحال باشن که جنگ دیگه تمومه و فازشون جشن پیروزی باشه. بعضیا زیادی ناراحت باشن و یه گوشه وار رفته باشن. بعضیا مثل ما گیج باشن. باید برا همه‌اش به جواب فک کنیم.» می‌گوید: «حتی پلاکارد هم باید فرق کنه نه؟» می‌گویم: «آره خیلی حرفا رو با اونا میشه زد. مطالبه‌تمون از حاکمیت. حالا دارم از صبح زنگ می‌زنم مشورت می‌گیرم.» پ_ن: این سه نفر که یکی دو هفته است می‌آیند کمکم، تره هم برای انقلاب خورد نمی‌کردند. روز اول که خبرشان کردم بیایند، یکی‌شان گفت خانم ما برای انقلاب کار نمی‌کنیم. ادای ادبیات خودم را درمی‌آورد. گفتم؛ فدای سرم. حالا کی گفته انقلاب کار شما را لازم دارد که بلد نیستید یک ظرف آب بجوشانید! بیایید زینب را نگه دارید. اسم دخترم را که می‌آوردم همیشه با سر می‌آمدند. روزهای اول فقط تماشا می‌کردند. چند شب آمدند توی تجمع دخترم را نگه می‌داشتند که من بروم سراغ گفت‌و‌گو و مصاحبه. یکی دو شب خوراکی پخش کردند. گاهی برای مسخره بازی پرچم هم تکان دادند. می‌دانستم هوای این جمعیت گیر می‌اندازدشان. کم‌کم خودشان را قاطی کارهایم کردند. حتی وقتی می‌گفتم راه‌تان نمی‌دهم هم می‌آمدند. می‌دانستم یک چیزی ته قلب‌شان تکان خورده. شاید همین بعثت که حرفش همه جا هست. نشان به آن نشان که امروز صبح برای ایران مضطرب شده بودند؛ مثل همه مردمی که اگر وطن تکه جان‌شان نشده بود این جور دلشان برایش شور نمی‌زد. راستش دلم خیلی سوخت برای آن‌ها که در همه این شب و روزها چشم‌شان برای وطن نه خندید نه گریه کرد. @koookhak