این عزیز بزرگوار در تاریخ : ۲۷ آبان ماه سال ۱۳۹۲ ه.ش. توسط تروریست های تکفیری در حلب سوریه، به شهادت رسیدند و مزار شریفشان در گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها ، قطعه ۵۳ ، ردیف ۸۷/الف می باشد.
ابتدای وصیت نامه ایشان این گونه شروع شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
"فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ" آنان که از وطن خود هجرت کردند و از دیار خود بیرون رانده شدند و در راه خدا رنج کشیدند جهاد کردند و کشته شدند، همانجا بدی های آنان را می پوشانیم و آنان را به بهشت هایی که زیر درختان آن نهرهای اب جاری و روان است، داخل می کنیم و این پاداشی است از جانب خدا.
آیه ۱۹۵ سوره آل عمران
طلب حلالیت از پدرومادر
پدر و مادر عزیزم! که سلام و درود خداوند بر شما باد از شما کمال قدردانی را دارم که مرا با محبت اهل بیت (علیهم السلام) و راه ایشان و در کمال صبر و عاشقانه بزرگ کردید و همیشه کمک حال من بوده اید. از شما عذرخواهی می کنم و سرافکنده ام که فرزندی خوب برای شما نبودم و در حق ّشما آنچنان که باید خوبی نکرده ام. از شما می خواهم که مرا حلال کنید.
در حقّ این فرزند حقیرتان دعا کرده و از خداوند بخواهید که او را ببخشد و این قربانی را در راه خود بپذیرد. می دانم که شما ناراحت نیستید؛ زیرا هیچ راهی بهتر از این نیست و این را شما به من آموخته اید و این همیشه آروزی دیرینه ی من بوده که خدا عاقبت مرا با شهادت در راهش، ختم به خیر گرداند.
توصیه به پدرو مادر
خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم، غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (سلام الله علیها) باید باشد، اشک و آه و ناله اگر هست برای اربابمان ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) باید باشد و اگر دلتان گرفته، روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ی ارباب و خانم جان تنگ است.
اما چه خوشحالی بالاتر از اینکه فدایی راه این بزرگواران شویم. پس غمگین نباشد.
طلب حلالیت از برادر
برادر عزیزم مرا حلال کن و ببخش ، می دانم که در حقّ تو هم کوتاهی کردم، برایم دعا کن و مرا نیز حلال کن، خدا را سرلوحه ی کارهای خود قرار بده. از خداوند می خواهم همیشه کمک حال تو برادر عزیزم باشد. دعا برایم یادت نرود.
طلب حلالیت از فامیل ک رفقا
از فامیل، همبستگان نیز می خواهم که مرا حلال کنند و ببخشند و برایم دعا کنند.
رفقا، دوستان و همکاران و همنشینان عزیزم
که شاید بیشترین اوقات زندگیم را در کنار شما بوده ام، خداوند را شاکرم که در رفاقت هم به من لطف عطا کرده که دوستان و هم نشینانی به خوبی شما دارم تا تکمیل کننده و یاری دهنده من باشید.
شما همگی می دانید من راه خود را انتخاب کردم و این راه را دوست داشته و دارم و خیلی از شماها هم کمک کننده من بودید از تمامی شما عذر می خواهم که رفاقت را در حقّ شما تمام نکرده و ملتمسانه خواهانم که مرا عفو کنید و حلالم کنید.
مرا ببخشید، برایم بسیار دعا کنید و در روضه های ارباب و مجالس عزاداری اهل بیت (علیهم السلام) مرا فراموش نکنید.
من خود را در حدّ و اندازه ای نمی بینم که برای کسی نصیحت و پندی داشته باشم و اگر ما دنبال پند و نصیحت باشیم چه بسیار است. فقط می خواهد چشم بینا و گوش شنوا.
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به امید سر کویش پر و بالی بزنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد تا وطنم
مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
پناه می برم به خداوند مهربان و از او می خواهم که بر من سخت نگیرد.
شب اول قبر دعا برایم را فراموش نکنید؛ رفقا در طول مدّت کفن و دفن، خواندن قرآن، زیارت عاشورا، مصیبت اهل بیت (علیهم السلام)، سینه زنی و صلوات و صدقه فراموش نشود.
و من الله التوفیق
العبد الحقیر محمد حسن خلیلی (رسول)
اواخر سال ۸۱ و اوایل سال ۸۲ بود که من و پدر و مادرم از کرج به تهران آمدیم. چه روزهایی که در کرج داشتم. چه دوستان و خاطره هایی که در آنجا داشتم. دل کندن از آن ها خیلی مشکل بود. دوستانی مثل مرتضی که مثل برادر بزرگم بود و خیلی چیزها از او یاد گرفتم، دوستانی مثل فرید صفری که چه کارها و روزهایی با هم گذراندیم، سیامک فریادرس، اتابک قجری. برو بچّههای پایگاه شهید قرهی و چه شب ها و چه روزهایی. خدا را شکر دوستان و محیط خوبی در اطراف من بود. امّا، امّا چرا خوب استفاده نکردم.
نمیدانم! دوستان باتقوا، مذهبی، وفادار، امانتدار و .... من کوتاهی کردم و به خوبی از آن ها بهره نبردم تا بتوانم مثل آنان پاک و باتقوا باشم.
خدایا می دانم نمی توانم به عقب برگردم. به یادآوردن آن لحظه ، چقدر شیرین است. امّا گذشته و حال من در تهران هستم و نتوانسته ام با خودم کنار بیایم و خودم را بهتر از آنچه بودم بکنم. باتقوا و مؤمن.
خدایا کمکم کن. تنها امیدم تویی خدا. خوشا به حال شهدا. هروقت خاطره ی شهدا یا بعضی وقت ها که تلویزیون تصاویر شهدا و خاطره یا وصیت نامه ی آن ها را پخش می کند، حال ، یک مقدار تغییر می کند. به حال آن ها ، به عمل آن ها ، به وقت شناسی آن ها، به عبادت و ... آن ها غبطه می خورم.
دوست دارم مثل شهدا باشم. با اخلاق، ایمان، محبّت، کَیّس (زیرک)، شجاعت، مردانگی.
امّا کو؟ کو همّت، کجاست همّت من، و شهید همّت که واقعاً نامش برازنده اوست.
«کجایند مردان بیادّعا»
خدایا می دانم که کم کاری از من است.
خدایا می دانم که من بی توجّهم.
خدایا می دانم که من بی همّتم.
خدایا می دانم که من قلب امام زمان را رنجانده ام.
امّا خود می گویی که به سمت من بازآیید.
آمده ام خدا، کمکم کن تا از این جسم دنیوی و فکرهای مادّی نجات یابم.
به من هم مثل شهدا، شیوه ی گذراندن این فانی و محلّ گذر را بیاموز.
به من هم معرفت امام زمانم را عنایت فرما. به من هم معرفت اهل بیت علیهم السلام را بده.
خدایا کمکم کن که تمام وجودم و اعضای بدنم و اعمال من برای تو و رضای تو باشد.
خدایا به من شیوه ی نزدیک شدن به بارگاه خودت و گنجینه ی معرفت اهل بیت را بیاموز تا بتوانم هم به دیگران کمک کنم و هم خودم را نجات دهم و به نردبان شهادت دست یابم.
اگه یه روز فرشته ها بگن چی می خوای از خدا
دست هام باز می کنم و می گم با خواهش و دعا
شهادت شهادت همه ی آرزومه
شهادت شهادت رؤیای ناتمومه
خدایا ! عاقبت ما را با شهادت ختم به خیر بگردان.
ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه شب شنبه (جمعه شب) ۱۳۸۳/۱۲/۲
کتاب خاطرات شهید رسول خلیلی با عنوان رفیق مثل رسول را بهتون پیشنهاد میکنم که بخونید تا با زندگی این شهید بزرگوار بیشتر آشنا شوید