4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سر درس کلاس شهدا اولین چیزی که یاد گرفتیم...
#حاج_حسین_یکتا
❥•• 💠¦⇠˹@kosarr_313˼
سلام واحترام🌱
امشب راس ساعت 22
درمحضر شهید محمدمعماریان خواهیم بود
و بااین شهیدوالامقام بیشتر آشنا خواهیم شد 🌷
❥•• 💠¦⇠˹@kosarr_313˼
هدایت شده از کوثر🇮🇷
@m_fayaz961_24534299203.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
#قرار_عاشقی
❥•• 💠¦⇠˹@kosarr_313˼
سلام رفقا
امیدوارم حال و هواتون حسینی باشه 🌹
ساعت ۲۲ شب چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ و محفل شهدایی مون به لطف خدا از همین لحظه شروع میشه:)
کودکی شهید محمد معماریان
محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب وجوش که برای خودش همه کاری می کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی اش هم زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی کردن های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر دهد، تا صدای اذان را می شنید بازی اش را رها می کرد، وضو می گرفت و به نماز می ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می گفت: باید بیدارم کنید. اگر یک روز دیر صدایش می کردند می زد زیر گریه و می گفت: چرا این قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی آید و…. محمد شده بود زنگ نماز اهالی خانه.
ثبت نام در بسیج مسجد
پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود. گروه گروه اعزام به جبهه داشتند. جوانان در مسجد موج می زدند. محمد هر بار موقع نماز که می رفت مسجد، کلی دلش می خواست که عضو پایگاه شود. آن عقب می ایستاد و بسیجی ها را نگاه می کرد. گاهی هم خودش را قاطی می کرد، اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد. یک روز دیگر طاقت نیاورد. از مسجد که آمد، یک راست رفت سراغ مادر و گفت: من می خواهم بروم بسیج مسجد، عضو بشم. شناسنامه ام را بدهید. مادر هم شناسنامه را داد دست محمد و رفت. هنوز دقایق به ساعت نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشة اتاق نشست و صدای گریه اش مادر را خبر کرد. مادر با تعجب بر اشک های مرد کوچکش نگاه کرد و گفت: چی شده؟ محمد گفت: قبولم نکردند. اشکش را با گوشة آستین پاک کرد و گفت: گفتند بچه ای، زود است. صبر کن نوبت تو هم می شود. دوباره هق هق اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی اشتباه کرده اند که قبولت نکرده اند. حالا بلند شو برویم، درست می شود. مادر چادرش را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: این بچة من می خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و…. مسئول، سرش را از ناچاری پایین انداخت. مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: والله مادر، خیلی از مادرها می آیند به ما اعتراض می کنند که چرا بچة هجده ـ بیست ساله شان را عضو بسیج کرده ایم، آن وقت شما خودتان آمده اید اصرار می کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول بهانه آورد برای اینکه محمد را ننویسد، مادر مقاومت کرد. مسئول دلیل و قانون رو کرد، مادر اصرار کرد و بالاخره پیروز شد.
ورود به جبهه
محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقة سومار شدند. آنجا داشتند برای رزمندگان تنور نان درست می کردند. هرچند قبل از آنکه تنور نان داغی برای رزمنده ها درست کند، عراقی ها بمب بارانش کردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و دیدن ها و شنیدن ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی شد محمد را در شهر نگه داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. می رفت و می آمد.
مادر شهید نوجوان قمی میگوید: «محمد در جریان دفاع مقدس، در کربلای 4 هم وقتی از بین هزار نفر نیاز به خط شکنی 300 نفر بود، او نامنویسی کرد و باز بعد از سه ماه جنگ، 5 روز به خانه آمد. وقتی برگشت، سحر بود. در را که باز کردم، گفتم: انتظار آمدنت را نداشتم محمد! خندید. توقع چنین حرفی را از من نداشت. من هم خندیدم. گفتم: هر خونی لیاقت شهادت ندارد. انگار بهش برخورد که وقتی میخواست برای آخرین بار به جبهه برود، هی میرفت جلوی در و میآمد تو. بیتاب بود. بیقراری را در چشمهایش میدیدم. عاقبت جایی در خانه تنها شدیم. پرسیدم: چیزی میخواهی بگویی که این دست و آن دست میکنی. من مادرم و این چیزها را میفهمم. چشمهایش برقی زد و خوشحال شد. دست انداخت گردنم و گفت: آره مادر. حرفهای زیادی دارم که با شما بزنم. گفتم: شب همه دور هم مینشینیم و حرف میزنیم. قبول نکرد و گفت: بابا طاقت ندارد. فقط با خودت باید صحبت کنم. شب، همه خوابیدند و من و محمد، تنها شدیم. نشستیم به حرف زدن تا صبح.»
وصیتهای سحرگاهان شهید
خانم منتظری با نقل خاطرات آن شب میگوید: «محمد گفت که من دیگر از جبهه برنمیگردم و این آخرین دیدار ماست. به احتمال زیاد جنازه من برنمیگردد و ممکن است اگر برگشت، سر نداشته باشم. فقط دعا کن که از امام حسین علیهالسلام جلو نیفتم. اگر شهید شدم و راضی بودی، آن کفنی را که از مکه برای خودت آوردهای و با آب زمزم شستوشویش دادهای، به تنم بپوشان و شال سبزی را که از سوریه آوردهای به گردنم بیاویز. گریه نکن و اگر گریه کردی جلوی چشم دیگران نباشد. در تنهایی هر چه خواستی گریه کن.»
قرص و محکم، تمام حرفهایش را شنیدم.»
خودم پسرم را به خاک سپردم
این مادر شهید، خاطرات تکاندهندهای از روز دفن محمد دارد. میگوید: «وقتی جنازه را آوردند، سه روز در نهر خیّن در شلمچه مانده بود. سه روز هم در معراجالشهدا نگه داشته بودند تا پدرش از جبهه برگردد. یک روز هم طول کشید تا کارهای تشییع و تدفینش انجام شود. یعنی جمعاً 7 روز از شهادتش میگذشت. کاسه سر محمد خالی بود و فقط صورت داشت. توی کاسه خالی سرش، پر بود از پنبه که دندانها و زبانش لابهلای پنبهها بود. جنازه را خودم توی قبر گذاشتم و خودم تلقینش را خواندم. وقتی دستم را از زیر سرش برداشتم، خون تازه دستم را رنگین کرد. دستم را نشان جمعیت دادم و گفتم: ببینید بعد از هفت روز خون تازه از سر محمدم جاری است. اما گریه نکردم. محکم و استوار همه کارهایش را انجام دادم و آمدم بیرون. بعد هم که دفن شد، روی قبر ایستادم و با استعانت از عمهام حضرت زینب سلامالله علیها، سخنرانی کردم. به این امید که در ساعات آخر عمر ما خانم از ما راضی باشد.»
جالب اینجاست که خودش قبل از اعزام آخر به دامادمان گفته بود که این قبر من است و دقیقا در همان نقطه به خاک سپرده شد.