هدایت شده از رمان های بی نهایت𓍯.ּ ֶָ֢
#part4
صدای کشیده شدنِ فلز روی سنگ، حالا به یک ریتم ترسناک تبدیل شده بود. آراد، در حالی که نفسهایش را در سینه حبس کرده بود، احساس میکرد دیوارها به او نزدیکتر میشوند. سایهی غولآسا در نور ضعیفی که از پشت ابرهای بارانی به داخل خانه نفوذ میکرد، بر روی دیوارهای سالن میرقصید.
سایه به نزدیکی ساعت جیبی رسید. آراد متوجه شد که آن شیء فلزی که کشیده میشد، یک «بیلچه» یا شاید یک «کرهی فلزی بزرگ» بود که برای جابهجا کردن سنگها استفاده میشد. مهاجم با دقت، روی زمین را میکاوید.
آراد تصمیم گرفت. او نمیتوانست فقط یک تماشاچی باشد. با حرکتی سریع و بیصدا، از پشت ستون خارج شد و در حالی که در دستش داشت، با صدایی رسا فریاد زد:
«دستها بالا! تکون نخور!»
سایه با تکان شدیدی خشک شد. اما برخلاف انتظار آراد که انتظار یک فرار یا حمله داشت، مهاجم نچرخید. او فقط ایستاد و یک خندهی کوتاه، خشک و بیروح از گلویش خارج شد.
آراد قدم به قدم نزدیک شد. نور چراغقوهی کوچک خود را مستقیم به سمت صورت او گرفت. لرزش دست آراد، نشان از شدت تنش داشت. وقتی نور روی صورت فرد نشست، آراد برای لحظهای فکر کرد که قلبش از جای خود کنده شده است.
مهاجم، مردی میانسال با چهرهای که انگار سالها زیر نور خورشید خشک شده بود، اما چشمانی که از شدت هیجان و جنون میدرخشید، بود. او نه یک غریبه، بلکه کسی بود که آراد در عکسهای قدیمی پروندهی کاوه نوری دیده بود؛ دستیار قدیمی و وفادار کاوه، "منصور".
«بازرس...» منصور با صدایی که مثل کشیدن سنگ روی شیشه بود، گفت. «خیلی دیر اومدی. مراسم تقریباً تموم شده.»
آراد با احتیاط بیشتر گفت: «مراسم؟ داری دربارهی چی حرف میزنی منصور؟ و اون علامت روی دیوار... اون یعنی چی؟»
منصور با بیتفاوتی به دیوار اشاره کرد. «اون علامت، امضای اونیه که همه ازش میترسن. اونی که فکر میکنید مرده، ولی در واقع داره همه رو تماشا میکنه. کاوه فکر میکرد میتونه از اون چیزی که دیدیم فرار کنه، اما حقیقت مثل بارونِ امشب، بالاخره همه جا رو میگیره.»
ناگهان، منصور با سرعتی غیرمنتظره، آن شیء فلزی را به سمت آراد پرتاب کرد. آراد به سرعت کنار کشید، اما برخورد فلز با ستون صدای مهیبی ایجاد کرد. منصور از جا پرید و به سمت درِ خروجی دوید.
آراد دنبال او افتاد. باران بیرون، دید را کور کننده کرده بود. منصور در تاریکی کوچه، مثل روح در میان سایهها حرکت میکرد. آراد در حالی که میدوید، فکر کرد: *او چه چیزی را میکاوید؟ چه چیزی را در این خانه پنهان کرده بود که اینطور از ترسِ آن "علامت" میدوید؟*
در همین لحظه، در حالی که آراد در حال تعقیب منصور بود، گوشی موبایلش در جیبش لرزید. یک پیام از شمارهای ناشناس بود که تنها یک کلمه در آن نوشته شده بود:
«فرار کن. اون تو نیست، اون پشت سرته!»**
آراد در جای خود خشک شد. سرمای باران را حس نمیکرد، بلکه سرمای وحشتی را حس میکرد که از پشت گردنش بالا میآمد. او به آرامی، با تمام توانِ بدنش، سرش را به سمت عقب چرخاند...
هدایت شده از رمان های بی نهایت𓍯.ּ ֶָ֢
#part5
آراد با تمام وجود، گویی بدن خود را در یخ فرو برده باشد، سرش را به عقب چرخاند. باران به صورتش میخورد و چشمانش را میسوزاند، اما او نمیتوانست پلک بزند.
در فاصلهی تنها دو قدمی او، زیر سایهی یک درخت چنار که از شدت باد در حال تاب خوردن بود، کسی ایستاده بود. کسی که آراد با او قهوهها میخورد، کسی که در شبهای سخت پروندهها به او اعتماد میکرد و کسی که همیشه میگفت: «قانون، تنها چیزی است که ما را از وحشیها متمایز میکند.»
«سارا...» نام این زن در دهان آراد خشک شد.
سارا، همکار نزدیک او در ادارهی پلیس، با همان بارانی تیره و همیشگیاش، ایستاده بود. اما نگاهش دیگر آن نگاه مهربان و حمایتی نبود؛ چشمانش سرد و بیروح بود، درست مثل سطح دریاچهای که یخ زده باشد. در دست او، یک اسلحه با صداخت خفهای به سمت آراد نشانه رفته بود.
آراد با ناباوری گفت: «سارا؟ تو... تو اینجا چیکار میکنی؟ اون پیام... اون پیام رو تو فرستادی؟»
سارا یک قدم جلو آمد. صدای برخورد چکمههایش با چالههای آب، مثل شمارش معکوس برای یک انفجار بود. «اون پیام رو برای خودت فرستادی آراد. من فقط میخواستم مطمئن شم که اون لحظهی درست، وقتی که کاملاً بیدفاع هستی، اتفاق میافته. تو همیشه زیادی کنجکاوی. زیادی میخوای حقیقت رو بدونی، در حالی که حقیقت... یه بارِ سنگینه که نه تو و نه من، توان حمل شدنش رو نداریم.»
آراد در حالی که سعی میکرد از وضعیت دفاعی خارج شود، پرسید: «یعنی تو با منصور در ارتباط بودی؟ تو هم بخشی از اون "مراسم" هستی؟»
سارا لبخند تلخی زد. «منصور فقط یه مهره بود که داشت میکاوید تا چیزی که ما سالها پیش دفن کردیم، دوباره پیدا نشه. کاوه نوری فکر میکرد با کشیدن اون علامت روی دیوار، میتونه ما رو بترسونه. اون نمیفهمید که ما هم بخشی از اون سایهها هستیم.»
ناگهان، صدای جیغِ ممتد و بلندی از سمت خانهی کاوه نوری بلند شد. صدای رها بود! او انگار در خانهی کاوه چیزی را پیدا کرده بود که حتی از مرگ هم ترسناکتر بود.
سارا برای لحظهای از صدای رها مبهوت شد و نگاهش را به سمت خانه چرخاند. این همان فرصت طلایی بود که آراد منتظرش بود. او با تمام توان به سمت سارا هجوم برد تا اسلحه را منحرف کند.
در میانهی درگیری، در زیر باران تند، صدای شلیک گلولهای بلند شد. اما صدای شلیک از سمت سارا نبود...
آراد در حالی که روی زمین غلت میزد، به بالا نگاه کرد. روی لبهی دیوارِ خانهی کاوه، سایهای دیده میشد که با یک اسلحه، آراد و سارا را هدف گرفته بود. کسی که از تاریکیِ طبقه دوم بیرون آمده بود.
هدایت شده از رمان های بی نهایت𓍯.ּ ֶָ֢
#part9
باران بند آمده بود، اما هوا همچنان سنگین و مرطوب بود. نور خورشیدِ صبحگاهی به سختی از میان ابرهای خاکستری خود را به زمین میرساند. آراد و رها، خسته و گرسنه، در گوشهای از شهر پناه گرفته بودند. چند روز از حادثه تلخ گذشته بود. منصور رفته بود و دفترچه، آن شیء مرموز، حالا تنها یادگار و بار سنگینی بود که بر دوش آراد سنگینی میکرد.
«هنوز نمیفهمم چرا منصور این کارو کرد.» رها با صدایی گرفته گفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. «اون آدم... یه جورایی دیوونه بود، ولی...»
آراد آهی کشید و دفترچه را از جیبش بیرون آورد. صفحات زرد شده و خطخوردگیهای ناخوانا. «شاید فکر میکرد این دفترچه کلید خوشبختیه. شاید فکر میکرد با داشتنش میتونه همه چیزو عوض کنه.»
«ولی ارزشش رو داشت؟» رها به آراد نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. «ارزش جونشو داشت؟»
سکوت. آراد جوابی نداشت. او هم این سوال را از خودش پرسیده بود. آیا این دفترچه، این راز، ارزش این همه خون، این همه ترس، این همه از دست دادن را داشت؟
«باید بفهمیم تو این دفترچه چیه.» آراد بالاخره گفت و با انگشتانش روی جلد چرمی دفترچه کشید. «باید بفهمیم چرا اینقدر براشون مهمه. و باید بفهمیم سایه کیه و چه نقشهای داره.»
ناگهان، صدای قدمهایی نزدیک شد. آراد سریع دفترچه را در جیبش گذا
هدایت شده از رمان های بی نهایت𓍯.ּ ֶָ֢
جبرآن همسآیه💚
وقتی نبودم چنلو ترکوندین😡