این روزها، در گذر زمان، مصادف بادو واقعه مهم است؛ برنامهریزی و آمادگی برای عملیات کربلای ۵ که در آخرین ساعت ۱۸ دی ۱۳۶۵ اجرا شد. در کتابهای لشکر خوبان و نورالدین پسر ایران، از غواصان و این عملیاتها نوشتهایم...
اما موضوع بسیار مهم دیگر مربوط،به موشکیست....
انشاءالله بخش مریوط به این حادثه مهم در تاریخ موشکی را با شما به اشتراک میگذارم... روایتی از ۱۷ روز سرنوشت ساز 🇮🇷🚀
فصل بیستوهشتم: با عنوان تیر خلاص، جزو فصلهای دشوار کتاب بود، با ۲۱ راوی که همه از بزرگان سپاه و موشکی بودند و هستند: [شهید] حسن طهرانی مقدّم، مجید نواب، رضا حیدریجوار، امیرعلی حاجیزاده، سید مجید موسوی، محسن رضایی، حسین زاهدی، حسین دهقان، محمود باقری، محسن هداوند، مهدی سیوندیان، علی بلالی، عبداللّه ادریسی، عباس فریور، علی قیامتیون، هادی کرانی، عبدالحسین کریمی، محمد زارع حقیقی، سید مهدی وکیلی، بهمن نقاش چیرهدست، حسین احمدینژاد. 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 نمیدانم شما چند نفر از این افراد را میشناسید... همه یا سردار و فرمانده ارشد سپاهند یا دانشمند صنعت موشکی. و البته ازین پس نام آقای حاجیزاده و آقای محمود باقری هم باید با قید شهید ذکر شود😔... روحشان شاد
فصل بیستوهشتم: تیرِ خلاص
1
روایت تیر خلاص ، فصل 28 کتاب مرد ابدی (قسمت اول ) سال 1365 سال عجیبی بود. جنگ همیشه متأثر از سیاست بود، اما در آبانماه که ایران تحت فشار همهجانبه بود، ماجرای مکفارلین افشا شد و بهعنوان مهمترین تلاش سیاسی پنهان آمریکا، اوضاع سیاسی و نظامی جنگ را هم متأثر کرد. عراق از این ماجرا چنین برداشت کرد که آمریکا دارد به ایران نزدیک میشود، چیزی که نتیجۀ احتمالیاش، قربانی شدن صدام بود! بنابراین به ماجرا واکنش نشان داد و به رقیب دیرینهٔ آمریکا، یعنی شوروی، بیشتر گرایش یافت. زمستان در راه بود و ایران طبق روال سالهای گذشته درصدد عملیات بزرگی بود تا وضعیت جنگ را به سود خود برگردانَد و کار را در عرصۀ سیاست تمام کند. آمریکا، که در سیاست خارجیاش نسبتبه ایران دچار پراکندگی آرا شده بود، برای اثبات حمایتش از صدام، بر انواع حمایتهایش از عراق افزود. کاری که ابرقدرتِ شرق، شوروی، هم میکرد. حملات هوایی و موشکی عراق به مناطق غیرنظامی ایران با هدایت اطلاعاتی آمریکا و حمایت تسلیحاتی غرب و شرق، بیش از پیش شده بود. بااینکه جبهههای نبرد ظاهراً در ثبات بود، جنگ شهرها بهشدت ادامه داشت. عراق حتی نیروگاه نِکا در استان مازندران را، که نسبتبه عراق، عمق خاک ایران محسوب میشد، بمباران کرد!
از بیستم مرداد 65، فقط شش موشک از ایران پرتاب شده بود و هفتمین موشکِ ایران در سحرگاه پنجم آذرماه به سازمان اطلاعات و امنیت عراق در بغداد اصابت کرد. این موشک باعث شد دوباره بیانیۀ قطع جنگ شهرها ازسوی بغداد صادر شود تا جنگ شهرها برای مدتی نامعلوم متوقف شود.
پرتاب دو موشک بعد از بمبارانِ نخستین پادگان موشکی ایران، صدام را متوجه کرده بود که سیستم موشکی ایران، زنده و آمادهٔ مقابلهبهمثل است. بمباران پادگان منتظری، رؤیای آنها را محقق نکرده بود، اما مسئله آنقدر برایشان جدی بود که بالاخره، راه دیگری برای نابودی سیستم موشکی ایران یافتند. راهی که بهزعم دشمن، تیر خلاص بود!
#بریده_از_کتاب_مرد_ابدی #مرد_ابدی_روایتی_مستند_از_زندگی_شهید_حسن_طهرانی_مقدم #به_قلم_معصومه_سپهری https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت تیر خلاص ، فصل 28 کتاب مرد ابدی (قسمت دوم ) 🌿🌿🌿در پنج سال گذشته، زمستان موعد عملیاتی بود که هر بار بزرگتر و پیچیدهتر از قبل میشد. زمستان 64، تجربهٔ آموزش نیروهای غواص در یگانهای سپاه، برای عبور از رودخانۀ اروند و شکستن خطوط مقدّم دشمن، تجربهای بینظیر بود. عملیات والفجر 8 و فتح بندر فاو، قدرت نیروهای رزمی ایران را به رخ دنیا کشیده بود. حالا فرماندهان ایرانی طرح جسورانۀ دیگری ریخته بودند برای عبور از طول اروند و نزدیک شدن به بصره توسط رزمندگانی که در طول پاییز 65، کاملا مخفیانه در حال آموزش غواصی در بخشهایی از رودخانۀ بهمنشیر و کارون شده بودند!
در طول آذرماه، تبلیغات ارتش صدام برای آغاز دوبارۀ جنگ در شهرها از رسانههایش شروع شد. باز هم بمبارانهای هوایی، صدای آژیر قرمز، ویرانی، ترس کودکان، اشک مادران، شکستن پدران و خون شهیدان... . کار بهجایی رسید که اواخر آذرماه برای چهارمین بار، دستور مقابلهبهمِثل و عملیات موشکی به حسن مقدّم ابلاغ شد. حسن بلافاصله به سرگرد سلیمان پیغام آمادهباش داد. لیبیاییها، بعد از آخرین پرتابشان در پنجم آذرماه، بهبهانهٔ سرمای هوای خرمآباد و خاموشی جنگ شهرها، به تهران رفته بودند. اما حالا که موعدِ برگشتن بود، جواب سربالا میدادند و این رفتارشان، باز هم بچهها را ناراحت میکرد!
حسن مجبور شد باز هم رضا حیدریجوار و مجید نواب را بفرستد تهران تا با سلیمان حرف بزنند و بیاورندشان پای کار. برخورد سلیمان توأم با جسارت و اهانت بود. کلی در لابی هتل معطلشان کرد و وقتی آمد، گفت: «من الان وقت ندارم! فردا بیایید سفارت لیبی!» آه از نهاد ایرانیها برآمد. باورشان نمیشد سلیمان وقاحت را به آن درجه رسانده باشد! او با تفاخر همراه بادیگاردهای هموطنش، از هتل بیرون رفت و سوار بنزش شد! #بریده_از_کتاب_مرد_ابدی #مرد_ابدی_روایتی_مستند_از_زندگی_شهید_حسن_طهرانی_مقدم https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت تیر خلاص ، فصل 28 کتاب مرد ابدی (قسمت سوم) 🌿🌿🌿🌿
رضا و مجید، صبح روز بعد درمقابل یکی از ساختمانهای خیابان مطهری تهران، که پرچم لیبی بر فرازش بود، حاضر شدند. وارد سفارت شدند و سلیمان آنها را به طبقۀ بالا راهنمایی کرد. به هر اتاقی وارد میشدند، سلیمان در را پشتسرشان قفل میکرد، حتی در کرکرهای آسانسور را! حیدریجوار و نواب خیلی تعجب کرده بودند! بالاخره وارد اتاقی شدند که دیوارهایش با نقشههای بزرگ پوشیده بود و ظاهراً اتاق جلساتشان بود. مذاکره شروع شد: «آقای سلیمان! شما باید زودتر به منطقه بیاین، چرا تأخیر میکنین؟»
ـ به ما گفتن که مراکز جمعیتی و مردمو نزنیم!
ـ خب، ما که مردمو نمیخوایم بزنیم!
ـ نه دیگه! با خطای موشک، احتمال داره که بخوره به شهر!
دو پاسدار جوان نگاهی به هم کردند. حرفهای سلیمان برایشان آشنا بود و اینها را میگفت تا از تهران تکان نخورد!
ـ فرودگاه الرشیدو بزنید که اگه هم خطا بخوره، به شهر نمیرسه!
ـ نه! بازم احتمالش هست! ... هیچی بعید نیست!
هرجوری با سلیمان راه آمدند، او همراه نشد! حتی قولوقرار دولتشان را یادآوری کردند و نقاط مختلف روی نقشه را مطرح کردند، اما سلیمان آب پاکی را روی دستشان ریخت: «اصلاً بذارید بهتون بگم، به ما گفتن دیگه هیچ موشکی از ایران شلیک نکنیم!»
حسن، خبرِ این گفتوگو را در پادگان امام علی شنید و به فکر فرو رفت. حضور لیبیاییها در دو سالِ گذشته، علیرغم همۀ سختیها، بهترین دورۀ تمرینِ عملی برایشان بود تا آموختههای تئوریشان در سوریه را چندینبار از نزدیک ببینند. آنها با لیبی توافقی داشتند که مستشاران لیبیایی تا پایان جنگ شهرها در عملیات موشکی فعال باشند. حدود دو سال از حضور لیبیاییها در ایران میگذشت و تا آن روز، بیستویک موشک از سی موشک روسی که ایران از لیبی هدیه گرفته بود، توسط گردان لیبیایی پرتاب شده بود. بچهها دوست داشتند سایۀ لیبیاییها از سرشان برداشته شود. لیبیاییها هم بهانهگیرتر شده بودند و هرچیز کماهمیتی، دستمایۀ ناراحتی و بهانهگیریشان میشد. مخصوصا از اینکه گاهی بچهها به سیستم دست میزدند، خیلی شاکی بودند. حالا هم که به کل تَمرّد کرده و با صراحت میگفتند دیگر نخواهند آمد. حسن فکر میکرد آیا وقتش رسیده که خودمان وارد عمل شویم؟ #بریده_از_کتاب_مرد_ابدی #مرد_ابدی_روایتی_مستند_از_زندگی_شهید_حسن_طهرانی_مقدم https://eitaa.com/lashkarekhoban
لشکر خوبان(دستنوشتههای م. سپهری)
روایت تیر خلاص ، فصل 28 کتاب مرد ابدی (قسمت سوم) 🌿🌿🌿🌿 رضا و مجید، صبح روز بعد درمقابل یکی از ساختما
در باره حضور لیبیاییها در ایران در دوران جنگ، اینک روایتها و حتی فیلمهایی هم ساخته شده. اما چنان ضعیف که کسی مسئولیتشان را گردن نمیگیرد!!! 😏شما یادتان هست؟! من در تحقیق و نگارش مرد ابدی تلاش کردم واقعیتر به حضور لیبیاییها نگاه کنم . البته اصلیترین روایت در این بخش، متعلق به سردار سید مجید موسوی بود. اسناد و فیلم و صوت بقیه سرداران را هم داشتم و به لطف خدا حتی تعداد پرتابها را علاوه بر تاریخ پرتابها دقیق درآوردم.... البته بعدها فایلی داده شد که اینها را داشت اما من زحمت را کشیده و کار را کرده بودم. من نمی دانم چرا گاهی دیر ، کمک میرسد؟😅
حسن و فرماندهان ایرانی در میان لیبیاییها در باغ ونک در تهران: ایستاده از راست: نفر چهارم حسینی تاش، نفر ششم حسن طهرانی مقدم. نشسته رضا حیدری جوار و حسین جعفری و بنگرید به تیپ حسن آقا، فرمانده موشکی ایران که اینجا 27 سال دارد ☺️ درود بر روح شادش🥰 #بریده_از_کتاب_مرد_ابدی https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت تیر خلاص، فصل ۲۸ تاب مرد ابدی ( قسمت چهارم)
بهنظر میرسید راز موشکهای ایران، برملا شده است! از مدتها پیش، تیمی از کارشناسان موشکی عراق، بعد از اصابت هر موشک از ایران، بقایای آن را بررسی میکردند تا مشخصات آن را بیابند. بالاخره شمارهٔ سریال حکشده روی بخشی از یک موشک را پیدا کرده بودند و با استعلام از کشور سازنده یعنی شوروی، مشخص شده بود که این موشک در چه تاریخی به کشور لیبی فروخته شده است! لیبی بهخاطر کمک به ایران، تحت انتقاد شدید اعراب قرار گرفته بود. همۀ کشورهای عربی بهجز سوریه و لیبی در جبهۀ صدام بودند و حالا همۀ آنها همراه با شوروی و امریکا به قذافی فشار میآوردند تا به کار موشکی در ایران خاتمه دهد! مجموع این فشارها، باعث شد قذافی انقلابیگری و مبارزه با امپریالیسم را فراموش کند و به سلیمان، دستوراتی بدهد که هنوز ایرانیها از ابعادش خبر نداشتند!
دامنۀ حملات دشمن به شهرها گستردهتر شده بود و حتما با آغاز عملیات، بیشتر هم میشد. در مقابل شرارتهای دشمن، پاسخ درخوری از سوی ایران فراهم نبود! مردم در تشییع شهدا و نمازهای جمعه فریاد «موشک جواب موشک» سر میدادند، بیخبر از همۀ ماجراهای موشکی!
مسئولان هنوز در پی راه حلی سیاسی برای این مشکل بزرگ بودند. حسین دهقان، جانشین فرمانده نیروی هوایی سپاه، از حضور جلّود در لبنان باخبر شده بود. او فقط برای حلوفصل موضوع موشکی راهی لبنان شد و با جلّود دیدار کرد، از او خواست با سلیمان صحبت کند تا پای کار بیایند. اما او آب پاکی روی دستش ریخت و گفت: «فقط خودِ قذافی باید دستور بدهد!»
وقتی فرماندهان مطمئن شدند این مشکل، راه حل سیاسی ندارد، متوجه گروه حدید شدند. ابتدا جلسهای با فرمانده سپاه برگزار شد. محسن رضایی میخواست توانایی و اعتمادبهنفس مقدّم و نیروهایش را، بهدور از احساسات، برای این مأموریتِ مهم بسنجد.
ـ حسن! مطمئنی که میتونید این کارو انجام بدید؟ اینجا آبروی جمهوری اسلامی مطرحه!
اگر اشتباهی در پرتاب موشک با برد 300 کیلومتر بشه، حتی ممکنه کشورِ هدف جابهجا بشه!
ـ آقا محسن! انشااللّه به کمک خدا ما میتونیم خودمون عملیات موشکیو انجام بدیم.
ـ حتی اگه بتونید الان این کارو بکنید، بهنظرم لیبی دیگه به ما موشک نمیده! الان چندتا موشک داریم؟
ـ هشت تا.
ـ بههرحال نظر آقای هاشمیو هم بگیرید.
هاشمی رفسنجانی بهخاطر اهمیت موضوع، مابین جلسات مجلس، دقایقی به جلسه با بچههای موشکی اختصاص داد. او که ماجرای عدم همکاری لیبیاییها را میدانست به حسن و سایر بچههای موشکی گفت که آقای ولایتی اخیراً لیبی بوده، اما نتوانسته موشک بگیرد! در آن جلسه، وضعیت دو سالِ گذشته و آموزش نیروهای ایرانی شرح داده شد. آقای هاشمی سوالات زیادی از حسن مقدّم و سایر نیروهای تخصصی پرسید، و در آخر گفت: «آقای مقدّم! اگه شما به تجهیزات اونا دست بزنید و سیستمو عملیاتی کنید، رابطهمون بههم میخوره! ولی اگه واقعاً بتونید این کار مهمو انجام بدید، من همهجوره پشت شما هستم و حمایت میکنم.»
ـ انشاءاللّه میتونیم، اگه شما دستور بدید!
اطمینان، از وجود حسن مقدّم میبارید. خیلی زود دستوری که مردان موشکی ایران دو سال منتظرش بودند، از طرف فرماندهی جنگ ابلاغ شد.
نیروهای حدید با شوروشوق رهسپار خرمآباد شدند. لیبیاییها، بعد از هر مأموریت موشکی، تجهیزات را داخل تونل و سولهها گذاشته و پلمپ میکردند. حالا بچههای موشکی برای اولینبار، بدون واهمه قفلها را شکستند تا کارشان را شروع کنند.
#بریده_از_کتاب_مرد_ابدی
https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت تیر خلاص ، فصل 28 کتاب مرد ابدی (قسمت پنجم) حدود یکماه بود کسی به تجهیزات دست نزده بود. بعد از آخرین عملیات موشکی در پنجم آذرماه، فقط یکبار لیبیاییها گفته بودند موشکها باید سرویس شوند، هاشم و چند نفر از نیروها آنها را به پادگان امام علی منتقل کرده بودند. لیبیاییها صبح تا شب در سوله و تونل، پشت درهای بسته مشغول کار شده بودند و عصر، خبر از پایانِ کار داده، خودروها را قفل و درها را پلمپ کرده بودند. بچههای موشکی آنها را به تهران برگردانده بودند غافل از اینکه آن روز در تونل، بلای عظیمی سر سکوها و موشکها آوردهاند!
روز چهارم دی، بچههای ایران، برای اولین بار کار را شروع کردند. هیجانی شیرین همه را در برگرفته بود. رانندگی سکو، بهعهدۀ بچههای تخصصی موشکی بود و اغلب رضا گودرزی و امیر باقریان، انجامش میدادند. اولین کار، خروجِ سکو از تونل بود. رضا گودرزی رفت پشت فرمانِ سکو و روشنش کرد. خودرو روشن شد اما تکان نخورد! فقط دود غلیظ اگزوز، هوای سرد تونل را سیاه کرد! سعی رضا به جایی نرسید. او جایش را به امیر داد اما او هم نتوانست کاری بکند؛ ماشین تکان نمیخورد! در این دقایق بچهها حس کردند سیستم دستکاری شده! حسن به بچههایش گفت هر کس برود سراغ کارِ خودش، سیستم را کنترل کند. بهمن چیرهدست را هم خواست، بلکه او بتواند عیب سکو را بفهمد.
در تونل، چندین نفر مشغول کار بودند. هوای سرد دیماه و دود غلیظِ خودروی ماز، کار را داخل تونل خیلی سخت کرده بود. تونل تهویه و نور خوبی نداشت اما همه دور سکو حلقه زده بودند تا شاید دردش را پیدا کنند!
ـ چطوره بریم سراغ سکوی عقبی؟
اول باید سکویی که نزدیک در بود، با دنده عقب خارج میشد تا راه برای خروج سکوی دوم باز شود. روی سکوی دوم، موشکی که لیبیاییها آمادۀ پرتابش کرده بودند قرار داشت و کارشان را آن شب راحت میکرد. برای تکان دادن سکو، فکر کردند تیتان را به ورودی تونل بیاورند و با کمکِ آن، سکو را بیرون بکشند. برای عملی کردن این فکر نیمساعت تلاش کردند، اما فقط بر دود و سروصدای درون تونل افزوده شد و آن غول آهنی با حدود چهل تن وزن، از جایش تکان نخورد! حتی فکر کردند همزمان با بکسل کردن از بیرون، سکوی دوم را هم روشن کنند تا با وارد کردنِ نیروی همجهت، سکوی اول را از تونل بیرون برانند و بیرون تونل، مشکلش را پیدا کنند. داشتند از دود خفه میشدند!
ـ اِ! اینم که روشن نمیشه!
امیر، که درِ کابین هدایت را برای در امان ماندن از سرما و دود بسته بود، بیرون آمد و گفت: «حسن آقا! تابلو تست روشن نمیشه!»
حسن بهسرعت کنار امیر رفت. با اینکه لیبیاییها از نزدیک شدنِ ایرانیها به کابین هدایت ممانعت میکردند اما حسن مستثنی بود و چند بار وارد این کابین شده بود. علاوه بر آن، کلیدهایی که دور از چشم لیبیاییها ساخته بودند، چند بار به دردشان خورده بود و با آنها قفل خودروها را باز کرده بودند اما الان که باید وارد عملیات میشدند و همه چیز در اختیار خودشان بود، ماشینها سر ناسازگاری داشتند!
حسن چندبار کلید روشنکنندۀ سیستم تست را زد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد! گویی برق تابلوها و کلیدها قطع بود: «یعنی چی شده؟!»
ـ نمیدونم! امروز هرچی تو این تونله ایراد پیدا کرده!
#بر #مرد_ابدی_روایتی_مستند_از_زندگی_شهید_حسن_طهرانی_مقدم #به_قلم_معصومه_سپهری
https://eitaa.com/lashkarekhoban
روایت تیر خلاص، فصل 28 کتاب مرد ابدی (قسمت ششم):
چهره مصمم و همیشه خندانِ حسن، درهم رفته بود. او با بیسیم از مجیدها که کنار موشکها بودند، گزارش خواست. مجید نواب و سید مجید موسوی در حال بررسی تخصص خودشان در کنار موشک بودند. خبرِ آنها بر ناامیدیشان افزود: «حسن آقا! مشکلی پیش اومده! انگار تو جعبۀ زنجیرۀ آتش، جای کلید حساس خالیه!»
ـ بقیۀ جعبهها رو هم چک کنید!
دقایقی طول نکشید که صدای خستۀ بچهها در بیسیم پیچید.
ـ جعبۀ دومو هم باز کردیم، جعبۀ سوم هم ... حسن آقا هیچکدوم از موشکها کلید حساس ندارن!
کلید حساس قسمتی در کلاهک یا سرِ جنگی بود که وقتی موشک به زمین میخورد، مچاله میشد، برق اتصال میکرد و چاشنی منفجر میشد. یعنی اگر کلید حساس نبود، حتی اگر موشک پرتاب میشد، منفجر نمیشد!
ناباورانه و با ناراحتی، باید میپذیرفتند که خرابی سکو اتفاقی نیست و لیبیاییها عمدا سیستم را خراب کردهاند!
ـ یعنی چی؟! یعنی اون نامردا قبل از رفتن، همهچی رو عمدی خراب کردن؟!
ـ یعنی تا این حد خباثت؟! حتی چیزای مهمو برداشتن، بردن؟!
عصر زمستانی چهارم دیماه، با دلتنگی عجیبی میگذشت. حسن از تونل بیرون زد، فکرش مغشوش بود، تا دقایقی پیش، نگران بود نکند نتوانند موشک را آمادۀ عملیات در آن شب کنند، اما حالا همه چیز تاریک و مبهم و تلخ بود.
ـ خدایا! اونا چه بلایی سر موشکا آوردن؟ ما چی کار باید بکنیم؟! یعنی دوباره میتونیم درستش کنیم؟! خدایا!
حالش خوب نبود، نگران بود و ناراحت. همۀ بچهها پریشان بودند. شاید اگر بیشتر میجستند، خرابیهای بیشتری مییافتند. اما باید زود خودش را جمع میکرد و قبل از هر چیز، گزارشی از وضع موجود به مسئولان میداد. همان مسئولانی که در روزهای اخیر، اطمینانشان را برای انجام عملیات جلب کرده بودند! مسئولانی که کاری به جزئیات نداشتند و برایشان فقط دستور عملیات و گزارش انجامِ آن مهم بود!
محسن رضایی پرسید: «یعنی امشب شما نمیتونین عمل کنین؟!»
ـ آقا محسن! اونا عمدا سیستمو خراب کردن! فعلا نمیدونیم تا چه حد به دردسر خوردیم! باید بفهمیم چه اشکالاتی تو سیستم بهوجود آوردن!
آن شب، شب عجیبی بود. در منطقۀ اروند رود، با آغاز عملیات کربلای 4، رزمندگان غواص به سوی ساحل دشمن حرکت کرده بودند. ناگهان، قیامتی در وسط رودخانه بر پاشد. گویی دشمن، منتظر رسیدن ایرانیها بود و با هر چه در توان داشت، آب را به آتش کشید! عدهای از نخستین غواصان خطشکن، قبل از رسیدن به خطّ دشمن، داخل آب قتلعام شدند! چند ساعت بعد، فرماندهان تصمیمی سختی گرفتند و دستور عقبنشینی و ختم عملیات صادر شد. صبح نشده، هزاران رزمنده از منطقۀ عملیاتی تخلیه شدند، در حالی که پیکر پاک دهها شهید، با جریان آب به گمنامی پیوست.
از هر سو، سختی و ناامیدی حملهور شده بود. اما فرماندهان، به رهایی از بنبست فکر میکردند، نه ماتم و سوگواری!
در جبهۀ مقابل، دشمن سرمست از پیروزی در جبهۀ جنوب، و خرسند از تیر خلاص بر پیکر موشکی ایران، جشن گرفته بود. در هیاهوی تبلیغاتشان، تلویزیون عراق خبر مهمی پخش کرد: صدام حسین، در شهرک نیروی هوایی بغداد، در جمع فرماندهان و خلبانان نیروی هوایی، در حالی که در یک دست قرآن، و در دست دیگرش مشتی خاک گرفته بود، سخنرانی کرد: «ای فرماندهان ارتش بعث عراق! اگر مسلمانید قسم به این قرآن! و اگر وطنپرستید قسم به این خاک مقدس! که دیگر هرگز موشکی از خاک ایران شلیک نخواهد شد!»
#بریده_از_کتاب_مرد_ابدی #مرد_ابدی_روایتی_مستند_از_زندگی_شهید_حسن_طهرانی_مقدم #به_قلم_معصومه_سپهری https://eitaa.com/lashkarekhoban