هدایت شده از تبلیغات 𝑫𝒆𝒍𝑵𝒆𝒗𝒊𝒔
499.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ هیچکس حواسش بهت نیست؟!🥲
- نه:)!💔
+ همیشه استوریایی بزار، که حرف دلـتُ میزنن🫠!
- از کجا بیارم؟!😭 + از اینجا👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1616446761C79be01aecf
با کلیپاش یکاری کن، که همهه استوری هاتو ریپلای بزنن 😏❤️🩹🫴🏻.
هدایت شده از ''Fading''
278.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فازشو خریدارم🤣🤣
این پسره رو دیدی بیا ببین با چه فازی میره تو ماشین
امار خ..ز:290
امار فعلی259
https://eitaa.com/joinchat/2253915831C7660bbb8a9
هدایت شده از کميازمآ
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ی چالشمون نشه!
بیاین عkس(چشمtoن، دستتون،گردن هرجایی ک دوست دارین) عkس بدین
نمره میدم
10/10
مجاzات: آزاده
Me:
@PvArsalan
We
https://eitaa.com/joinchat/2365982169C289b9e6168
هدایت شده از -مرواریدسفیدمن-
671.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
˓ ⁺ ָ࣪ ִֶָ 𝐂𝗁︎𝖺𝗇︎𝖾𝗅︎ :@morvarid_sefidman ˖࣪ 𖥨
هدایت شده از -مرواریدسفیدمن-
لازمت نداشته باشن احوالتم نمیپرسن؛
بنی آدم ابزار یکدیگرند!
هدایت شده از دلنویس|𝓓𝓮𝓵𝓝𝓮𝓿𝓲𝓼
معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوقالعاده متعصب در قم به دنیا اومده، از اون خانوادههایی که سرِ کوچکترین اشتباه، آدم رو به باد کتک میگرفتن.
یک روز خانوادهش تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداشهای معصومه که نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن کنترلش کنن، اصرار داشتن هرطور شده شوهرش بدن؛ اما هرچی گشتن گزینهای پیدا نکردن و ناچار شدن معصومه رو هم با خودشون ببرن.
بعد از نقلمکان به تهران، معصومه گیر داد که میخواد درس بخونه. با هر سختی و التماسی که بود بالاخره باباش رو راضی کرد، و با هزار تا شرط و سختگیری راهی مدرسه شد.
توی مسیر رفتوبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه میدید و رفتهرفته دلش پیش اون گیر کرد. کمکم متوجه شد که پسره هم بهش بیتوجه نیست و رابطهشون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا اینکه یک روز، داداش کوچیکتر معصومه اون دوتا رو با هم دید و به داداشاش خبر داد و معصومه......😭😭😭
برا خواندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2