نه به قدری شکست خورده که ته خط باشه، نه اونقدری موفق که ذهنش آسوده باشه. در مرزی بین" اگر بیشتر تلاش کنم حتما میشه" و "دیگه دیر شده" گیر کرده.
تو میگویی اشرف مخلوقات اما یادت میرود آدمها دق میكنند و يادشان میرود اين را به ديگران بگويند ، آدمها دروغ میگويند و يادشان میرود جمعش كنند، آدمها سگ میشوند و يادشان میرود پاچه را ول كنند ، آدمها تصميم میگيرند و يادشان میرود عقل ندارند ، آدمها میروند و يادشان میرود بگويند به كجا، گاه هم میروند و يادشان میرود برگردند،
انگار آدمها ، هیچوقت آدم نمیشوند.
ما بی هم غریب به نظر میرسیدیم،
انگار که گمشده و ترسیده باشیم.
و فکر کنم حضورمون در کنار هم مثل: " نور برای سایه ، میترا برای آیدا ، اسکات برای اسکارلت ، یاسمن برای آرشام ، نلی برای جناب اندی ، تنی برای تیل ، پارسا برای بانو د آرماس(نخندید) ، آیلین برای ترمه ، نیکا برای نسیم ، سارن برای آیسان ، آرتمیس برای مبینا ، ملیسا برای پدری ، مارک برای لونیکا " بود .
اگر میپرسیدم مهمترین اصل در این بند اسیری چیست ، هرکدام آنچه را میگفتند که به آن اسیرند. آنکه اسیر لقمه ای نانست و تهیدستی امانش را بریده خواهد گفت غذا. و شاید آنان که در تنهایی گوشه نشسته اند، بگویند مصاحبت آدم ها. اما، انسان ها نه در بند غذا اند ، نه در همراهی دیگران ، گرچه خود آگاه نباشند و این گرسنگی و عشق مانع حقایق باشد ؛ اما اول از هرچیز ، باید بدانند کیستند؟ و اینجا چه میکنند