ما از نفوذ سایههای شک در
باغهای بوسههامان رنگ میبازیم
ما در تمام میهمانیهای قصرِ نور
از وحشت آوار میلرزیم...
فروغِ جان
من از اینجا اصلاً خوشم نمیآید. اینجا زندگی روح ندارد و مردم خیلی ماشینی هستند. وقتی تویِ پاركهایِ عمومی دخترها و پسرها را میبینم که زیباترین و تاریكترین لحظات عشقی را در نهایتِ عادی بودن میگذرانند، دلم میخواهد فریاد بزنم. اینجا عشق یعنی یك قلعۀ فتح شده و یا یك کتابِ خوانده شده. هیجان معنی ندارد و عشق در نهایتِ ابتذال است و من از این وضع خیلی ناراحت هستم. دلم برایِ تو تنگ شده، و هیچوقت خوبیهایِ تورا فراموش نمیکنم. هرقدر بیشتر میانِ مردم فرومیروم و در آنها دقیقتر میشوم دوری تورا احساس میکنم و بیشتر در مییابم که چقدر نسبت به تو حق ناشناس و بیگذشت بودهام.
نامه های بانو فروغ :)
لایا
عمه ای که هات اسپات میزنه>>>
وفتی نازمو میکشه >>>>
میگه خوراکی های مورد علاقه ات رو خریدم >>>