" دلم خواست پسر باشم .."
تنها و بدون امکانات خاصي سماور قدیمیاش را علم کرده بود و چایی سیاهِ غلیظی همراه با ظرف پرقندی که کنار سماورش بود به بقیه تعارف میکرد ..
حسین حسین گفتن ذاکر هم به راه بود و در تاریکی شب و کمیِ زائر دلش را حواله میکرد به حضرت معصومه ..
از سر و رویش معلوم بود حسابی صفا میکند و کیفش به همین چیزهایِ معمولی اما پر برکت کوک است(:
راستی یادم رفت بگویم او پیرمردِ اهلِدل و خوش زبانی نبود یا حتی پا به چلچلی هم نگذاشته بود .. او جوانی بود همسن و سال خودم ، دهه هشتادي از همان نسل زِدی که همیشه حرفشان سر زبان است.
تا آخرین لحظه زندگیم فراموش نمیشه این درد طاقت فرسا
درد خیانتی که با بند بند وجودم حس کردم
و معنای دقیق تو یک شب پیر شدن رو تجربه!