هدایت شده از رقیـہ بانو | 𝗦𝘁𝗼𝗿𝘆
چمیدونم برو خودتو بنداز جلو موشک
بگو بخاطر تو کردم .
"ما زنده به آنیم که آرام نگیریم"
سال های آخر دهه دوم زندگیم رو میگذرونم .. واسه این روزا فانتزیایِ
زیادی داشتم.
اگر بخوایم بر فانتزیای دوران طفولیت پیش بریم : طبیعتاً الان باید یه دختر مستقل پولدار که خانوادهاش رو ساپورت میکنه و
در سطح خاورمیانه به درجات علمی
زیادی رسیده بود باشم.
امـا خب این سال هم مثل بقیه روزها و ماه ها و سالها ..! با این تفاوت که تروماها ، دراماها های شخصیم رسیده به سطح جهاني و منطقهای.
درکل nاُمین سال زندگیم واسه من خییلی بد نبود؛
تجربه های جالبانگیز زیادی رو بهم داد
و البته تصمیم خیلی مهمی برای بقیه عمرم گرفتم البته اگه قرار بر موندن باشه.
هی تویی که این پیامو میخونی
دقیقا منظورم خودتی🫵🏼(خودش میفهمه).
به هرحال من یه سالمندِدهههشتادیِ شرقی غمگینم که آسودگي ما عدم ماست*
پس بخاطر همین درود بر خاورمیانه😂🦦!
اولین هدفِ ۳۶۵ روز آینده حفظ جان برای ادامه بقــا ..
۰۵/۰۱/۰۷
الان وضعیتمون اینجوریه که در یخچالم باز میکنی میگه تو رستم تهمتنی بزن که خوب میزنی 🗣💔.
«گودوگوداااااا🤏🏻🍓🌟»
از امشبي که کادو تولد رو تو تجمعات گرفتم اونم از سلطانِ شرارتیـا داش مشتی این دنیا و اون دنیا ، نصیری خانومِ فاطمه✋🏻از همین تریبون چاکرتیم رفاقتی شرارتی حرارتی ..
چشم گشودن در ایام جنگی هم خیلی جالبه ها مثلا هم میریم جهاد هم هدیه میگیری.
بمونه به یادگـــآر