" نَغمهی مَثنَوی ''
___
دیگران چون بروند از نظر از دیده روند...
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی!
هدایت شده از " نَغمهی مَثنَوی ''
ای در سر زلف تو پریشانیها
واندر لب لعلت شکرافشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانیها
در وصف مظلومیتت همین بس
که مردم این شهر آنقدر که آرزوی دیدن قطره بارانی را دارند
فراموش کردن این شهرِ بی تورا