اشتباه.
چرت میخوندن، بدترین آهنگا. نمیدونم جلوی دبیر چجوری روشون میشد.
منم که از موقعی که هفتم سر زنگ عربی جلوی معلم، شروع کردم به شعر خوندن دیگه بین بچها شناخته شده بودم.
ساکتشون کردم، گفتم یه شعر میخونم دست بزنید. قبول کردن.
(فالنامهی) حافظ رو گذاشتم تو جیبم و شروع کردم. دبیر با تعجب نگاه میکرد.
بچها همونجا عااااشق من مست و تو دیوانه شدن، هرزنگی که دبیر نبود میگفتن فلانی بلند شو همون شعری که اونبار سر ورزش خوندی رو بخون.
اشتباه.
منم که از موقعی که هفتم سر زنگ عربی جلوی معلم، شروع کردم به شعر خوندن دیگه بین بچها شناخته شده بودم.
همیشه ام یه بیتشو جا به جا میخوندم.
هدایت شده از بابایپونیو☫ⸯⸯ
چقدر این سریاله که صداوسیما پخش میکنه
اسمش درو تخته بود فکر کنم
دوسش دارم وای بعد مدت ها نشستم یه سریال پخش صداوسیما رو دارم نگاه میکنم
اشتباه.
امروز روز خیلی عجیبیه. خیلی عجیب.
شما یکیو به من نشون بده بالای ابروش رو زخم کنه، بعد انقدر خون بیاد که مجبور شه چسب بزنه. بعد که زد به این فکر کنه میتونه روش نقاشی بکشه، اونو بکنه که حالا بخاطر اینکه کنده کلی خون بیاد. بعد یه چسب رو رو دفتر بزنه، غیر بهداشتی که شد و نقاشیم روش کرد بزنه بالای ابروش. اونموقع من میفهمم اونقدرام که فکر میکنم اسکل نیستم.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چندسال پیش بود؟ چندقرن پیش؟ غروب بود و سرکار شرکت پشت میز مشغول طراحی بودم. مامان که زنگ زد صداش اشکی بود. چهل پنجاه سال خبر بد شنیده و خبر بد داده بود ولی هنوز بلد نبود چطور باید بگه. گریه کرد و گفت «عمو رضا از بین رفت» و دوباره گریه کرد. من سی سال خبر بد نشنیده بودم. نمیدونستم کسی از بین ما میره یعنی چی. مگه عموها هم میمیرن؟ من باور نکردم. الان هم که دارم مینویسم هنوز باور نکردم. واسه مراسمش نرفتم اهواز. واسه تشییعش هم نرفتم. هفتم و چهلم و سال هم همینطور. بیرحم نیستم. دلم نمیومد. نمیتونستم برم خونهشون و ببینم که نیست. که دیگه نیست بغلم کنه و با ریشهای تیزش بوسم کنه و با اون صدای قشنگش بگه «آ قربون حاجآقای خودم برم». ما قربون صدقه رفتن رو از عمومون یاد گرفتیم. و عموم هم حتما تو جنگ یاد گرفته بود. کی گفته جنگ آدمها رو خشن میکنه؟ نمیدونم. شاید چندصدسال دیگه برم اهواز پیشش. برم یه نخل یه جا به یادش بکارم. که بعد خرما بده کام مردم رو شیرین کنه. دلم برات تنگ شده سید رضا موسوی. به خوابمم نیومدیها یادت باشه. نکنه تو هم دلت نمیاد بیای قبرستون زندگی ماها؟ «آ قربون عموی خوب خودم برم..» یادت میافتم گریه میکنم و یادت میافتم میخندم. برات گریه میکنم که ناراحت نمیشی عمو؟ از وقتی برادرزادهم به دنیا اومده سعی میکنم عموی خوبی باشم. هی یاد عمو بودنت میافتم گریهم میگیره. آدم تا وقتی یه چیزایی داره قدرش رو نمیدونه..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin