بار دوم یا سوم بود که با شیخی پور حرف میزدم. بهش گفتم "شاید براتون عجیب باشه و فکر کنید الکی میگم ولی وقتی خیلی عصبانی میشم و یا میخوام یه حرکت هیجانی بزنم خودم رو از بالا میبینم. یک مکالمه درونم شکل میگیره، اونکه از بالا منو میبینه میگه خب بعدش؟ میگه خب الان چاقو رو پرتاب کردی سمت تلوزیون که چی؟ میگه کارات احمقانهست و تاثیری نداره. میگه بچه بودن رو بذار کنار. و من قبول میکنم. اون که اون بالاست دلیلیه که خیلی از کارها رو انجام نمیدم. میدونید اون که از بالا اونجوری منو نگاه ميکنه همیشه دست به سینه میایسته. حالا اینکه بازم تو؟ دوباره میخوای چیکار کنی؟ خیلی منطقیه. فقط نگاه میکنه و تهش رو میگه. اصلا براش مهم نیست من چمه، فقط میگه تهش چیمیشه و میره. من هنوزم دست خودمه که چیکار کنم، اما بیشتر اوقات پشیمونم میکنه."
میدونید در جواب بهم چیگفت؟ گفت که "نه این اصلا غیر طبیعی نیست. اتفاقا خیلیم خوبه. من به کسایی که میان پیشم، اونایی که از تو خیلی بزرگترن میگم اینجوری باشه. به این نوع نگاه و درک موقعیت میگن فلان چیز (اسمش یادم نیست). خیلی خوبه که اینجوری ای. خیلیا هستن سه چهار برابر تو سن دارن ولی نمیتونن اینجوری باشن."
دروغ چرا، منم باور کردم. تازه خوشحالم شدم. هرچی بهش میگفتم، میگفت نه بابا این خیلیم خوبه. خیلیم فلان، خیلیم بیسان.
#خلسه
هدایت شده از موسسهکارآگاهیبلانت
میگوید: برای آنکه شش سال است معنی زندگی را فهمیدهام. اصل قرآن، عمل به قرآن است. قبل از این شش سال که اینجا هستم، چه بودم؟ یک تکه گوشت. مرده. سنگ. راست میگویم که شش سال است به دنیا آمدهام؛ چون فقط همین شش سال را زندگی میدانم.
هدایت شده از رآنیِ هلویی ˖ ࣪⸳
گاهی آدم یادش می رود پنجره هارا ببندد، هوای سرد می آید توی خانه و همه چیز را نابود می کند؛ حتی رویاها هم از سرما می میرند، همه چیز یخ می زند، خیال هایمان، همه چیز.