هدایت شده از 0000
+حس میکنم حق ندارم زنده باشم. حق ندارم بین مردم باشم حق ندارم اکسیژن و غذا مصرف کنم. حق ندارم بین آدما باشم حق ندارم دوست داشته بشم حس میکنم انگار مثلا از زندان فراری ام و صلاحیت ارتباط با ادما رو ندارم اما با کلی آدم در ارتباطم.. و تمام تلاشم رو میکنم همه ی زورمو دارم میزنم اما بازم انگار صرف وجود داشتنم اسیبه، انگار منم مثل دین «به هر چی دست بزنم فرومیپاشه»
.
منم همینطور.به هر ادمی نزدیک میشم فرومیپاشه.یا سریع فرار میکنه یا به طرز رقت انگیزی از روی ترحم سعی میکنه بمونه.منم همینطور منم همینطور.
هدایت شده از زکریای ناراضی
به یکی پیام دادم حالشو پرسیدم بعد الان که جواب داده حال ندارم جوابشو بدم