هدایت شده از بسیار تاریکم
هنوز در تلاشم تا بتوانم ماشه را فشار دهم. اما در پایم دردی احساس نمیکنم. احساس سبکی دارم، با خودم میگویم حتما این احساس، بابت کم شدن خون در بدن است.
پایم را که نگاه میکنم، سالم است. تازه فهمیدهام چه شده است. مانند اینکه برای اولینبار فکرم جواب داده است. من مرده ام.
از جایم بلند میشوم. جنازه ام را نگاه میکنم. در کنار تو دراز کشیده است. میخندم. فکر میکردم قرار است درد بکشم اما دردی نداشت. راحت بود.
حالا این منم که خوشحالی واقعی را درونم احساس میکنم. از کانال بیرون میروم. صدای تیر و تفنگ میآید و من همراه با ریتمی که ندارند، به سمت تو حرکت میکنم. نمیدانم کی قرار است دوباره تو را ببینم. اما امید دیدارت مرا به سمت تو میکشد. این جان من است که مشتاق دیدار توست.
هدایت شده از سمفونی دلقک ها.
چه بدونم مثلا بهش پیام بدم روز لغو امتیاز تنباکو به فتوای آیت الله میرزای شیرازی رو تبریک بگم.
اشتباه.
چه بدونم مثلا بهش پیام بدم روز لغو امتیاز تنباکو به فتوای آیت الله میرزای شیرازی رو تبریک بگم.
بچها تبکه تیکه شدم، این همون مناسبتی بود که قرار بود با رایةالهدیای ها جشن بگیریم.