جلوی تکتک درختا میایستم، میگم خیلی قشنگی، خیلی خوشحالم که هستی. گل هارو نمیکنم تا بو کنم، خم میشم و بو میکنم و میگم خدایا عجب چیزی آفریدی! همه چیز رو با تعجب نگاه میکنم و به این فکر نمیکنم مردم بگن "چقدر ندید بدیده".
هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
8) چای. چایخانه. چای هایی که همه اعضای خانواده میخورن ولی فقط بنظر من خوش عطر و طعمن. داییم میگفت مزه داروی گیاهی میده و مامانبزرگم میگفت بدرد نمیخوره. با این وجود هر شب بهم میگن چایی ببرم براشون
وقتایی که قمم و تنها میشم، به خودکشی نزدیک میشم اما وقتایی که یزدیم و تنها میشم، به خدا.