میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بود. باهاش حرف زدم، خیلی حرف زدم. برای اولین بار نوزاد به دلیل من گریه نکرد، من گریه کردم.
اشتباه.
میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بو
کی فکرشو میکرد وقتی با نوزاد حرف میزنم گریم بگیره؟
عید خیلی چیز جالبی نیست؟ خیلی احساس باحالی نداره؟ برای من داشت، شاید چون دیشب خیلی دیر خوابیدم و امروز تا یازده خواب بودم، شایدم چون وقتی بیدار شدم با خودم گفتم چقدر هوا خنک و خوبه، چون کولر روشن بود. شایدم چون با زنگ مستمری که بیا غذا بگیر از خواب بیدار شدم به نظرم امروز متفاوته.
امیدوارم تا شب خوب بمونه، تا شب خنک بمونه، تا شب باحال بمونه.
عیدتون مبارک بچها.