焚
دیگه وقتی خونتو میسازی و باغچه و خونه زیرزمینیت هم آماده میشه میوفتی به سلاخی و آزار حیوانات
دیگه تهش مرغ مینداختم پلنگام بخورن
بیب من ۱۶ سالگی یهو این نور به قلبم تابیده شد. من جوری از زندگی بریده بودم که یه بار تنها میموندم مامانم فکر میکرد خودکشی میکنم. ولی من نجات پیدا کردم.
برای من اون نور، منجی بود. وقتی تو تحقیقاتم درباره دین به "مهدویت" رسیدم حس کردم این تموم چیزیه که من همیشه تو زندگیم میخواستم و دنبالش بودم. برای تو اون نور چی بوده؟
این اتفاقات همشون نشونه ای از طرف خدا هستن. خدا نور تابونده به قلبت، چطور میتونی ولش کنی بره؟ من اون نور رو دو دستی چسبیدم چون تو این دنیای مضخرف و آلوده چیزی به اون زیبایی ندیده بودم.
فقط باید بیای تو مسیر.. منم دست و پا شکسته وارد مسیر شدم. اولش شالمو کشیدم جلو، بعد آرایشمو کم کردم، بعد ارتباطات غلطمو قطع کردم و کم کم تو مسیر اومدم.
نمیدونم چندبار خدا این نور رو میتابونه به قلب آدم و چندبار این فرصت برای آدمای آلوده ای مثل ما پیش میاد ولی از دستش نده..
روایته که تا ظهور منجی آدم ها فرصت دارن تا این نور رو پیدا کنن. مرحله به مرحله آدم ها محکم تر میشن تو مسیری که هستن.. دو مسیر هم بیشتر نیست.
منم یهو تو ۱۶ سالگی کاروان خدا رو دیدم، literally. تازه دوهزاریم افتاد تو دنیا چخبره و کیا دارن به سمت مقصد واقعی میرن.