هدایت شده از سو
امیر محمد که بود؟
پیری دانا؟
دلقکی ولگرد؟
در روزگاران قدیم، در کشورقدستان، ملکه ای بر مرغان فرمانروایی میکرد.
نامش عرقانه قدقدیان بود
ملکه عارقانه عاشق گیتار زدن بود و یک روز حین تمرین چهلیمن سیم گیتارش پاره میشه.
ملکه که بسیار غمگین بود تصمفم میگیره سفری رو شروع کنه.
تا یک سیم جدید که از یال اسب دو شاخ ساخته شده بود رو بدست بیارع.
در راه یک پسربچه ی بانمک میبینه.
مکالمه:
عارقانه:سلام کوچولوی بامزه، اینجا چکار میکنی؟ تنهایی؟
پسر: سلام، من امیرمحمدم. اینجا منتظر بابامم، اون رفت پیش تمساح ها تا برام لپ لپ تخمی بیاره. ولی خیلی وقته دیر کرده.
عرفانه به یاد اون چاله ی پر از تمساح افتاد. که اتفاقا یه جسد با لپ لم تخمی هم داخلش بود.
عارقانه درحالی که اشکش رو پاک میکرد گفت: من ازت خیلی خوشم میاد، تورو به مرغام معرفی میکنم تا ازت مراقبت کنن و آمار زندگیتو بالا ببرن.
امیرمحمد: وای ممنون خاله عارقانه ، منم خیلی تورو دوست دارم
ثانیه ها ، ساعت ها و روز ها که میگذشت عشق و علاقه ی عارقانه به امیدمحمد کوچولوی بانمک بیشتر میشد
امیدمحمد از تکالیفش حرف میزد. از لپ لپی که هنوز منتظرش بود و از اسمارتیز
آره...از اسمارتیزای خوشمزه ای حرف میزد که قرار بود باباش براش بیاره😭
هدایت شده از سو
یه روز عارقانه رفت تا به امیدمحمد سر بزنه که با یه چیز شوکه کننده روبرو شد
امیرمحمد یه بچه نبود ، بلکه یک مرد بزرگ بود
یک دلقک پیر.
عارقانه که شوکه شده بود ، لپ لپی که هدیه خریده بود از دستاش افتاد و با لکنت گفت:
از...ازت بدم میاد...
دلقک با چشمانی که سال ها تجربه و ایسگا در اون خوابیده بود نگاهش کرد و گفت:
این یه درس بود برات عارقانه ، هم برای تو و هم مرغات...که به هرکسی اعتماد نکنن.
امیرمحمد لپ لپ رو برداشت و خوردش کرد و فریاد زد:
واقعا منو باور کردی؟!
من لپ لپ دوست ندارم! من سک سک دوست داشتم لعنتی!
چرا باورم کردی؟
چرا؟
چرا؟
عارقانه با چهره ای خنثی و چشمانی تاریک نگاهش کرد و گفت:
من بیخیال سیم یال اسب شدم تا ازت مراقبت کنم ولی حالا...روده های تو سیم گیتار من خواهد بود.
امیرمحمد یک چاقو برداشت و با لبخند گفت:
عارقانه...تو و وجود درخشانت رو دوست دارم. تو بهم نشون دادی که آدمای مهربون هنوز وجود دارن مس بهت یه گپ میدم و تورو قادر مطلق اونجا میکنم تا با مرغات خوش باشی
بدرود عارقانه...بدرود
مرگ*
و حالا ساعت هاست که از نرگ امیرمحمد گذشته است و عارقانه صفحه ی جدیدی از زتدگی خود را باز کرده است و با نرغانش با خوشی زندگی میکند
پایان*
هدایت شده از Daneshpajoh
در روزگاران قدیم، در کشورقدستان، ملکه ای بر مرغان فرمانروایی میکرد، او و مرغانش در جامعهی فمینیستی بدون خروس زندگی راحتی داشتند و پسرانشان را برای کار در مریخ میفرستادند تا دنیای جدیدی از مرغستانِ مریخ درست کنند.
ملکه عارقانه، ملکه قدستان عاشق گیتار زدن بود و یک روز حین تمرین چهلیمن سیم گیتارش پاره میشه.
زمانی که او ناراحت بود و داشت کاکل مرغش را نوازش میکرد پسربچهای وارد قصر او شد.
مکالمه:
عارقانه:سلام کوچولوی بامزه، اینجا چکار میکنی؟ چطور اومدی اینجا؟
پسر: سلام، من امیرمحمدم. مدتهاست که این اسم را دارم و میخواهم تغییرش بدهم. نام تو بسیار برازنده است. اما قبل از آن تو خواستار سیم گیتار هستی؟
عارقانه با خوشحالی: بله هرکار بگویی انجام میدهم تا سیم گیتار داشته باشم، همچنین میخواهم ناخنهایم دوباره رشد کنند.
امیرمحمد: پس در قبال آن من میخواهم اسم تو را بگیرم و مال خودم کنم.
عارقانه: باشه اسم من مال تو.
ولی عارقانه نمیدانست که چه سرنوشت شومی در انتظارش است.....
امیدمحمد ناخنهای او را بلند کرد و به او تارهای جدید گیتار داد، اما بعد اتفاق وحشتاکی افتاد....
امیرمحمد عارقانه را بلعید(ناخنای عارقانه بین دندوناش موند متاسفانه) و خود را شبیه عارقانه کرد.
او اسم و هویت عارقانه را از او گرفت.
بله امیرمحمد دلقک نیست
بزرگسال نیست
بچه نیست
بلکه او هیولاییست که خود را جای عارقانه جا زده تا همه ما را ببلعد.
مراقب عارقانههای زندگی خویش باشید.
焚
Once upon a time, in a land far away, there lived a nameless monster. The monster was dying to have
عجب کپی شاهکاری از این داستان