هدایت شده از Daneshpajoh
در روزگاران قدیم، در کشورقدستان، ملکه ای بر مرغان فرمانروایی میکرد، او و مرغانش در جامعهی فمینیستی بدون خروس زندگی راحتی داشتند و پسرانشان را برای کار در مریخ میفرستادند تا دنیای جدیدی از مرغستانِ مریخ درست کنند.
ملکه عارقانه، ملکه قدستان عاشق گیتار زدن بود و یک روز حین تمرین چهلیمن سیم گیتارش پاره میشه.
زمانی که او ناراحت بود و داشت کاکل مرغش را نوازش میکرد پسربچهای وارد قصر او شد.
مکالمه:
عارقانه:سلام کوچولوی بامزه، اینجا چکار میکنی؟ چطور اومدی اینجا؟
پسر: سلام، من امیرمحمدم. مدتهاست که این اسم را دارم و میخواهم تغییرش بدهم. نام تو بسیار برازنده است. اما قبل از آن تو خواستار سیم گیتار هستی؟
عارقانه با خوشحالی: بله هرکار بگویی انجام میدهم تا سیم گیتار داشته باشم، همچنین میخواهم ناخنهایم دوباره رشد کنند.
امیرمحمد: پس در قبال آن من میخواهم اسم تو را بگیرم و مال خودم کنم.
عارقانه: باشه اسم من مال تو.
ولی عارقانه نمیدانست که چه سرنوشت شومی در انتظارش است.....
امیدمحمد ناخنهای او را بلند کرد و به او تارهای جدید گیتار داد، اما بعد اتفاق وحشتاکی افتاد....
امیرمحمد عارقانه را بلعید(ناخنای عارقانه بین دندوناش موند متاسفانه) و خود را شبیه عارقانه کرد.
او اسم و هویت عارقانه را از او گرفت.
بله امیرمحمد دلقک نیست
بزرگسال نیست
بچه نیست
بلکه او هیولاییست که خود را جای عارقانه جا زده تا همه ما را ببلعد.
مراقب عارقانههای زندگی خویش باشید.
焚
Once upon a time, in a land far away, there lived a nameless monster. The monster was dying to have
عجب کپی شاهکاری از این داستان