eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
750 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . 📜کانال ناشناس: @ghod_balcony گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مهلا
هدایت شده از Nevella✨️
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل دوم - تهدید شنبلیله! پس از شکست تحقیرآمیز در حمله اول، خروسِ فرمانده عارقانه، که هنوز زخم ننگ شکست را بر دل داشت، در برابر امپراتور مرغ‌ها، «تیزچنگال»، سر تعظیم فرود آورد. تیزچنگال، با پرهای براق و نگاهی نافذ، به خروسِ زخمی گفت: "شکست، تنها یک توقف موقت است، نه پایان راه. ما باید راهی جدید برای شکست دادن آن پشمینه‌های لجوج پیدا کنیم." خروسِ فرمانده، در حالی که نوک نازک شده‌اش را به زمین می‌زد، گفت: "قربان، آن‌ها به سنت‌های خودشان چسبیده‌اند. شلوارهایشان نقطه‌ی ضعفشان است، اما به نظر می‌رسد ما در سوراخ کردنشان مهارت کافی نداریم. شاید باید از تاکتیکی جدید استفاده کنیم." تیزچنگال مدتی به فکر فرو رفت. صدای قُدقُدِ آرامی از گلوی او خارج شد. ناگهان، چشمانش برقی زد. "شنبلیله!" او با صدای بلند فریاد زد. "آن‌ها عاشق شنبلیله‌هایشان هستند! ملکه شنبلیله، «شِلی»، دوست صمیمی ببعالملکه است. اگر بتوانیم شنبلیله‌ها را تهدید کنیم، شاید بتوانیم ببعی‌ها را مجبور به تسلیم کنیم!" نقشه جدید در ذهن تیزچنگال شکل گرفت. او دستور داد سپاهی دیگر، این بار مجهز به کیسه‌های بزرگ و سبدهای پر از دانه‌های خشک، آماده شوند. هدف این بار، نابودی شنبلیله‌های ببعستان نبود، بلکه تهدید مستقیم آن‌ها بود. سپاه عارقانه، با قُدقُدهای بلندتر و جسورانه‌تر از قبل، دوباره به سمت ببعستان یورش برد. اما این بار، به جای حمله به مرزها، مسیرشان را به سمت مزارع طلایی و حاصلخیز شنبلیله که در دل ببعستان قرار داشت، کج کردند. ببعالملکه که هنوز خاطره‌ی شلوارهای سوراخ شده‌اش تازه بود، با دیدن سپاه عارقانه که به سمت مزارع شنبلیله می‌رفت، وحشت‌زده شد. او می‌دانست که شنبلیله‌ها برای ببعی‌ها فقط یک گیاه نیستند؛ آن‌ها بخشی از هویت، درمان و حتی غذای اصلی‌شان بودند. ملکه شلی، با موهای سبز بلند و چشمانی درخشان، دوست و مشاور وفادار ببعالملکه بود و مزارع شنبلیله، قلمرو او و نماد صلح و برکت ببعستان. خروسِ فرمانده، با غروری تازه، پیام خود را به ببعالملکه رساند: "ای ببعالملکه! اگر حاضر نشوی از سنت شلوارهایت دست برداری و آن‌ها را به ما واگذاری، ما تمام شنبلیله‌های تو را خواهیم خورد! ما تمام مزارع سبزت را به صحرایی خشک تبدیل خواهیم کرد!" ببعالملکه، در حالی که صدایش از شدت ناراحتی می‌لرزید، گفت: "این غیرممکن است! شما نمی‌توانید این کار را بکنید! شنبلیله‌ها مقدس هستند!" اما خروسِ فرمانده فقط پوزخندی زد و دستور داد تا اولین کیسه از شنبلیله‌های خشک شده را به داخل سبد بیندازند. صدای قُدقُدِ پیروزمندانه سربازان عارقانه در هوا پیچید. ملکه شلی، که از این تهدید وحشتناک باخبر شده بود، با دلی شکسته به سمت ببعالملکه شتافت. "ملکه من!" او با صدایی لرزان گفت. "اگر آن‌ها شنبلیله‌های ما را بخورند، ما دیگر چیزی برای دفاع از خود نخواهیم داشت. این نه تنها یک حمله به غذا، بلکه حمله به روح ببعستان است." ببعالملکه و ملکه شلی، در میان مزارع در حال تهدید شنبلیله، با چشمانی پر از اشک به هم نگاه کردند. این بار، نبرد فقط بر سر شلوارها نبود. این بار، پای شنبلیله‌ها و آینده‌ی ببعستان در میان بود. آیا ببعالملکه تسلیم می‌شد، یا راهی برای مقابله با این تهدید جدید پیدا می‌کرد؟ ---
هدایت شده از مُبَشِّرِه
هدایت شده از شَنبَلیله
شاهد و وارد داستان کردن🤣🤣🤣
هدایت شده از Nevella✨️
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل سوم - گروگان‌گیری عشق! ملکه شلی، با چشمانی که دیگر اثری از ترس در آن نبود و جرقه‌هایی از اراده در آن می‌درخشید، به ببعالملکه نزدیک شد. "ملکه من، ما نمی‌توانیم منتظر بمانیم تا آن‌ها شنبلیله‌های ما را از بین ببرند. باید ضربه‌ی متقابل بزنیم، ضربه‌ای که آن‌ها را از کرده‌ی خود پشیمان کند!" ببعالملکه با نگرانی پرسید: "اما چگونه؟ سپاه عارقانه قوی‌تر شده و تاکتیک‌هایشان غیرقابل پیش‌بینی است." شلی نفس عمیقی کشید و گفت: "آن‌ها به سنت‌های ما حمله کردند، به شلوارهایمان. حالا نوبت ماست که به نقطه ضعف آن‌ها حمله کنیم. شنیده‌ام که خروسِ فرمانده عارقانه، که خودش را 'پادشاه قُدقُد' می‌نامد، دلبسته‌ی مرغی زیبا به نام 'شاهد ۱۳۶' است. او عشق زندگی خروس، قلب تپنده‌ی امپراتوری مرغ‌هاست!" چشمان ببعالملکه از تعجب گرد شد. "منظورت این است که... ما باید شاهد ۱۳۶ را بدزدیم؟" شلی با قاطعیت سر تکان داد. "دقیقا! ما باید او را گروگان بگیریم. این تنها راهی است که می‌توانیم خروسِ فرمانده را مجبور کنیم تا از حمله به شنبلیله‌های ما دست بردارد. این یک معامله است: شنبلیله در برابر شاهد ۱۳۶!" ببعالملکه لحظه‌ای درنگ کرد. این نقشه خطرناک بود و می‌توانست دشمنی را عمیق‌تر کند. اما تصویر مزارع شنبلیله که زیر پای مرغ‌ها لگدمال می‌شد، او را به تصمیم واداشت. "بسیار خوب، شلی. دستور را صادر می‌کنم. تمام ببعی‌ها، هر کسی که توانایی دارد، باید به سمت پایتخت عارقانه حرکت کند و شاهد ۱۳۶ را پیدا کند!" فرمان ببعالملکه مانند باد در ببعستان پیچید. ببعی‌ها، با شلوارهای سوراخ شده اما روحیه‌ی تسلیم‌ناپذیر، از کوه و دشت بیرون آمدند. ببعی‌های چابک، ببعی‌های قوی، حتی ببعی‌های کوچکی که با ترس و هیجان آماده‌ی این ماموریت خطیر بودند. وظیفه‌ی آن‌ها این بود: یافتن و ربودن شاهد ۱۳۶. در همین حال، در پایتخت عارقانه، خروسِ فرمانده با غرور تمام، نظاره‌گر کیسه‌های شنبلیله بود که به عنوان غنیمت آورده می‌شدند. او فکر می‌کرد پیروزی نزدیک است. تیزچنگال نیز از این تاکتیک راضی به نظر می‌رسید. اما غافل از اینکه در پشت پرده، ببعی‌ها نقشه‌ای دیگر می‌کشیدند. گروه‌های کوچک و مخفی ببعی، با استفاده از تاریکی شب و مهارت‌های پنهان‌کاری‌شان (که شاید از فرار از دست گرگ‌ها آموخته بودند)، به داخل شهر عارقانه نفوذ کردند. آن‌ها به دنبال نشانی از شاهد ۱۳۶ می‌گشتند. هر قُدقُد، هر پرواز مرغی، زیر نظر گرفته می‌شد. سرانجام، یکی از گروه‌ها، شاهد ۱۳۶ را پیدا کرد. او در حال قدم زدن در باغی پر از گل‌های رنگارنگ بود، غافل از اینکه سرنوشت پادشاهی‌اش در دستان ببعی‌ها قرار گرفته است. ببعی‌ها با حرکتی سریع و هماهنگ، شاهد ۱۳۶ را محاصره کردند. شاهد ۱۳۶، با دیدن انبوهی از پشم و شاخ‌های کوچک، جیغی از ترس کشید که صدایش تا کاخ امپراتوری تیزچنگال هم رسید. خبر گروگان گرفته شدن شاهد ۱۳۶، مانند بمبی در پایتخت عارقانه منفجر شد. خروسِ فرمانده، که تا آن لحظه مغرورانه به کیسه‌های شنبلیله نگاه می‌کرد، با شنیدن این خبر رنگش پرید. او با ناباوری به دستیارانش نگاه کرد. عشقش! شاهد ۱۳۶! حالا ورق برگشته بود. تهدید شنبلیله‌ها دیگر اهمیتی نداشت. مهم‌ترین چیز، نجات شاهد ۱۳۶ بود. اما آیا ببعی‌ها موفق می‌شدند تا آخرین لحظه شاهد ۱۳۶ را سالم نگه دارند؟ و آیا خروسِ فرمانده، برای نجات عشقش، حاضر بود از شنبلیله‌ها دست بکشد؟
هدایت شده از شَنبَلیله
ببعی ها با شلوار هایی سوراخ شده ولی روحیه‌ی تسلیم ناپذیر🤣🤣🤣
هدایت شده از Nevella✨️
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل چهارم - قهرمانان دروغین و حقیقت پنهان! خبر گروگان گرفته شدن شاهد ۱۳۶، قلب خروسِ فرمانده را به درد آورده بود. او که دیگر تنها به فکر جنگ نبود، حالا بیش از هر چیز نگران سلامتی و بازگشت عشقش بود. اما در میان این آشوب، صدای فریادهای پیروزی و جشن در پایتخت عارقانه بلند شد. امپراتور تیزچنگال، با درایت خاص خود، از این فرصت استفاده کرد تا روایتی جدید از جنگ را بسازد. تیزچنگال، در مقابل جمعی از سربازان و مورخان دربار، با صدایی رسا اعلام کرد: "امروز، روز پیروزی عارقانه است! روزی که قهرمان ما، سردار شجاع، «شفق بدره»، با فداکاری بی‌نظیرش، ضربه‌ی نهایی را بر دشمن وارد کرد!" مورخان، با قلم‌هایی که در دستانشان می‌لرزید، شروع به نوشتن تاریخ جدید کردند. داستانی که در آن، شفق بدره، با دلاوری شگفت‌انگیز، در لحظه‌ی حساس حمله به ببعستان، شجاعانه پیش تاخته و موفق شده بود تا سنت شلوارهای ببعی‌ها را از بین ببرد و پیروزی را برای عارقانه رقم بزند. در این روایت، هیچ اشاره‌ای به حضور ببعی‌ها، شنبلیله‌ها، یا حتی گروگان‌گیری شاهد ۱۳۶ نشد. تمام افتخار، تنها به نام شفق بدره سند خورد. اما حقیقت، همیشه راهی برای آشکار شدن پیدا می‌کند. در میان ببعی‌ها، کسی بود که شاهد تمام ماجرا بود؛ کسی که سکوت کرده بود، اما هرگز فراموش نکرده بود. «یگانه مظلوم»، سردار وفادار ببعالملکه، که در اولین حمله، زخم خورده بود، حالا از گوشه‌ای شاهد تحریف تاریخ بود. او به خاطر می‌آورد که چگونه در لحظه‌ی اوج نبرد، زمانی که خروسِ فرمانده (که او هم در آن زمان هنوز آنقدرها مهم نبود) قصد داشت تا شلوار ببعالملکه را پاره کند، خودش با شجاعت جلو آمده بود. او به جای ملکه‌اش، شلوار خود را سپر کرده بود و آن را سوراخ کرده بود. این فداکاری او بود که باعث عقب‌نشینی اولیه عارقانه شده بود، نه دلاوری شفق بدره! یگانه مظلوم، با شنیدن داستان‌های دروغین عارقانه، احساس خشم و بی‌عدالتی کرد. او نمی‌توانست اجازه دهد که حقیقت زیر پا گذاشته شود و فداکاری او و ملکه‌اش نادیده گرفته شود. با وجود جراحت‌هایش، او تصمیم گرفت سکوتش را بشکند. او به نزد ببعالملکه رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. "ملکه من، آن‌ها حقیقت را تحریف می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند شفق بدره را قهرمان کنند، در حالی که این فداکاری من بود که باعث شد ما فرصت پیدا کنیم تا عقب‌نشینی کنیم و نقشه بکشیم. من شلوار خودم را فدا کردم، نه شلوار شما را!" ببعالملکه با شنیدن حرف‌های یگانه مظلوم، ابتدا شوکه شد، اما سپس احساس غرور و قدردانی در وجودش جوانه زد. او همیشه به وفاداری سردارانش افتخار می‌کرد و حالا یگانه مظلوم، بار دیگر وفاداری بی‌چون و چرای خود را ثابت کرده بود. ملکه با قاطعیت گفت: "یگانه مظلوم، تو قهرمان واقعی این نبرد هستی. فداکاری تو هرگز فراموش نخواهد شد. ما اجازه نخواهیم داد که تاریخ را به این شکل بنویسند. ما حقیقت را به همه خواهیم گفت!" اما چگونه؟ چگونه می‌توانستند روایت پیروزمندانه عارقانه را باطل کنند، در حالی که شاهد ۱۳۶ در گروگان ببعی‌ها بود و خروسِ فرمانده در ناامیدی به سر می‌برد؟ و چگونه شفق بدره، سردار دروغین، به این تحریف تاریخ واکنش نشان می‌داد؟ آیا او از این دروغ لذت می‌برد، یا از اینکه قهرمانی‌اش بر پایه‌ی دروغ بنا شده، احساس شرم می‌کرد؟ ---