eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
731 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . 📜کانال ناشناس: @ghod_balcony گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از قد ۱۹۳ فمنیست
همکاری پشت پرده‌ی بعبعستان و تیزچنگال برای نابودی عارقانه
هدایت شده از سمیعی
⭕️⭕️سخنگوی وزارت یونجه: ببعی ها نگران کمبود یونجه و آذوقه نباشند به دستور ساراالسلطنه همه ی مخازن آذوقه از قبل پر شده است و همچنین مدل های جدید شلوار از فردا وارد بازار میشوند
هدایت شده از 𝒁𝒂𝒌𝒊☫🇮🇷🎒
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️ سخنگوی بق بق الانبیا: هم اکنون میان ببعستان و ایالت قدقد آتش بس ۲۴ ساعته برقرار شد. هم اکنون آقایان عباس قدچی و محمدباقر ببعیباف به مذاکرات میروند. تا نتایج مذاکرات، و اعلام حکم رهبرهای عزیزمان (سارا السلطنه و عارقانه) سلاح هایمان را زمین میگذاریم.⭕️⭕️⭕️⭕️
هدایت شده از AIHIA / 𝐇𝐀
⭕️⭕️⭕️⭕️ در حالی که مرغ‌ها سخت مشغول نبرد هستند، عارقانه برای شاهدش دلبری می‌کند!/ منبع
هدایت شده از Circus: Memoirs of a Clown
⭕⭕⭕⭕⭕⭕ سخنگوی خانم القدقیا : بسم رب مرغان و قدقدیان مرغ های شریف قدستان به گوش باشید، پیروزی و شلوارها از آن ماست. دشمن شکست خورده ببعی نام ما هرگز نخواهد توانست بانوعارقانه و سپاه مرغی اش را شکست دهد. در موج اول شلوارهایشان را دریدیم و مهر حقارت را بر شلوار های آنها چسباندیم. در موج دوم شنبلیله هایشان را شخم زدیم و خوردیم منتظر موج بعدی باشید و ما نصر الا من عند الله عزیز الحکیم ⭕سخنگوی رسمی خاتم القدقیا⭕
هدایت شده از Circus: Memoirs of a Clown
رسانه اصلی ما با نام قدقدنشنال رو از شبکه رسمی قدستان دنبال کنید
قدمربعی
قدمربعی
عملیات قلمبه‌سحرآمیز ظهر گرمی بود. پادشاه عارقانه روی تخت تکیه داده بود و داشت «قُدَمْرُبَعی» – مرغِ ببعی‌طورِ نایابش – را بغل می‌گرفت. ناگهان گرد و غباری از سمت شرق بلند شد: لشکر ببعستان با غوغای «بع بع بع» تمام قصر را محاصره کرد. قبل از اینکه عارقانه بفهمد چه شده، قدَمْرُبَعی از بغلش قیچی شد. یکی از فرماندهان ببعی فریاد زد: «این مرغِ پشمالو، انتقام پتِ گم‌شده‌ی پادشاه ماست. نامش را گذاشتیم «ربع بعی» و دیگر برنمی‌گردد!» عارقانه بدون معطلی شال نبرد را انداخت روی دوشش. شاهد و فرمانده شفق بدره را صدا کرد. این سه، نقشه‌ای ساده کشیدند: شفق بدره از آسمان پشتیبانی هوایی کند (با مانورهای مخملی)، شاهد درگیری زمینی را جواب بدهد، خود عارقانه واردِ قلبِ لشکر شود. نیمه‌شب، به چادر مرکزی ببعستان زدند. شفق بدره با یک «هاپ» مهیب، نگهبان‌ها را خواباند. شاهد درهای پشتی را بست. عارقانه قدمربعی را دید که روی تختی از کاه نشسته و مشغول «بع‌قُدقُد» کردن است. مرغ به محض دیدن عارقانه، بال زد و دوید توی بغلش. وقتی برگشتند، عارقانه با لبخند گفت: «هیچ پتِ پشمالویی مالِ ببعستان نیست. قدمربعی مالِ قلبِ ماست.» و از آن شب، لشکر ببعستان فهمید اگر مرغِ ببعی‌طورِ کسی را بدزدی، انتقامت یک عملیاتِ عاشقانه‌ی شبانه می‌شود.
هدایت شده از Nevella✨️
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل پنجم - افشای دروغ، پیمان جدید! در حالی که پایتخت عارقانه غرق در جشن و پایکوبی دروغین بود و مورخان با عجله تاریخ را بازنویسی می‌کردند، ببعی‌ها در سکوت و تاریکی، نقشه‌های خود را عملی می‌کردند. هکر ناشناس ببعی‌ها، که تنها با نام مستعار «کدنویسِ پشمین» شناخته می‌شد، توانسته بود به سیستم‌های اطلاعاتی عارقانه نفوذ کند. هدف او، یافتن نقاط ضعف دشمن و برملا کردن حقایق پنهان بود. و چه کشف بزرگی! کدنویسِ پشمین، با رمزگشایی فایل‌های محرمانه، حقیقت تکان‌دهنده‌ای را کشف کرد: خروسِ فرمانده، که خود را «عارقانه» می‌نامید، نه تنها در جنگ با ببعی‌ها خیانت کرده بود، بلکه در عشق نیز به شاهد ۱۳۶ خیانت کرده بود! او به ۳۵۰۰ مرغ و خروس دیگر، که هر کدام را به گونه‌ای خاص و منحصر به فرد خطاب کرده بود، قول داده بود که تنها عشق او هستند. اما در کمتر از چند دقیقه، مشخص شده بود که همه‌ی این وعده‌ها دروغی بیش نبوده است. این اطلاعات، بمب ساعتی بود که در دستان ببعالملکه قرار گرفته بود. او می‌دانست که این تنها راه برای شکستن مقاومت عارقانه و شاید، مهم‌تر از آن، بازگرداندن شاهد ۱۳۶ به سوی حقیقت است. ببعالملکه، با احتیاط فراوان، تصمیم گرفت که شاهد ۱۳۶ را در معرض این حقیقت قرار دهد. او یک پیام رمزگذاری شده برای شاهد ۱۳۶ فرستاد: "شاهد عزیزم، حقیقت همیشه تلخ است، اما رهایی‌بخش. اگر می‌خواهی بدانی که عشق واقعی چیست، به من اعتماد کن. من به تو نشان خواهم داد که چگونه قلبی که با دروغ نوازش شده، می‌تواند دوباره طعم حقیقت را بچشد." شاهد ۱۳۶، که در اسارت ببعی‌ها بود و از خیانت عشقش خبر نداشت، با شنیدن این پیام، دچار تردید شد. او هنوز خروسِ فرمانده را دوست داشت، اما حرف‌های ببعالملکه نیز در دلش طنین‌انداز شده بود. او که احساس می‌کرد چیزی درست نیست، با اکراه موافقت کرد که به حرف‌های ببعالملکه گوش دهد. ببعالملکه، با استفاده از ابزارهای کدنویسِ پشمین، تمام شواهد خیانت عشقی خروسِ فرمانده را برای شاهد ۱۳۶ آشکار کرد. لیست ۳۵۰۰ نفری مرغ‌ها و خروس‌هایی که هر کدام "خاص" نامیده شده بودند، پیام‌های عاشقانه تکراری، و تاریخچه‌ی خیانت‌های چند دقیقه‌ای! چشمان شاهد ۱۳۶ از اشک و ناباوری پر شد. او که خود را در دنیایی از دروغ می‌دید، احساس می‌کرد قلبش در حال شکستن است. او که همیشه فکر می‌کرد عشقش به خروسِ فرمانده منحصر به فرد است، حالا متوجه شده بود که تنها یکی از ۳۵۰۰ "عشق خاص" او بوده است! "نه... این نمی‌تواند درست باشد!" شاهد ۱۳۶ با صدایی لرزان زمزمه کرد. "او... او به من دروغ گفته؟" ببعالملکه با مهربانی گفت: "عشق واقعی، شاهد. نه بازی با احساسات. تو لایق عشقی پاک و صادقانه هستی، نه وعده‌های دروغین. بیا و حقیقت را انتخاب کن. بیا و به ما بپیوند. ما می‌توانیم با هم، روایتی جدید بسازیم، روایتی از حقیقت و وفاداری." شاهد ۱۳۶، با قلبی شکسته اما ذهنی روشن‌تر از همیشه، به ببعالملکه نگاه کرد. او دیگر نمی‌توانست به خروسِ فرمانده اعتماد کند. او حقیقت را دیده بود. و در آن لحظه، او تصمیم خود را گرفت. "من... من با شما هستم، ملکه ببعی‌ها. من حقیقت را انتخاب می‌کنم." این پیروزی بزرگی برای ببعی‌ها بود. با پیوستن شاهد ۱۳۶ به آن‌ها، نه تنها یک متحد قدرتمند به دست آورده بودند، بلکه ضربه‌ی روحی شدیدی به خروسِ فرمانده و امپراتوری عارقانه وارد کرده بودند. حالا، حقیقت در حال برملا شدن بود و خروسِ فرمانده باید با عواقب دروغ‌هایش روبرو می‌شد. -
نبرد عارقانه و ببعالملکه: فصل پنجم - افشای دروغ، پیمان جدید! در حالی که پایتخت عارقانه غرق در جشن و
«قربانی برای یک بوسه» صحنه ۱ - قصر قدقدستان، شب شاهد۱۳۶ از اسارت ببعستان برگشته، اما سرد است. نه مثل قبل به عارقانه نزدیک می‌شود، نه دستش را می‌دهد. حتی غذاهایی را که او شخصاً می‌چیند، پس می‌زند. عارقانه (با چشمانی که کم خوابی را فریاد می‌زند) پشت میز تخت نشسته. شاهد۱۳۶ وارد می‌شود، در را می‌بندد. شاهد۱۳۶: «یک سوال... قبل از اسارت، تو به چند نفر دیگر گفتی “عشق من”؟» عارقانه (برق نگاهش می‌پرد): «چرا ناگهان...» شاهد۱۳۶: «در اردوگاه ببعستان، کدنویس پشمین فایل‌های اطلاعاتی‌ات را برایم فرستاد. لیست ۳۵۰۰ مرغ و خروس. هرکدام با لقب‌های عاشقانه. حتی زمانش را دارند. یکی دقیقاً سه دقیقه قبل از اولین بوسه‌ی ما.» سیاهی چشمان عارقانه باز می‌شود. او برنمی‌خیزد، اما انگار صندلی زیر پایش فرو می‌رود. عارقانه: «آن لیست... جعلی است. تاکتیک روانی ببعالملکه بود تا...» شاهد۱۳۶ (اشک در چشمانش): «پس چرا بعد از آزادی من، به جای آغوش گرفتن من، رفتی با آن خروسِ کاکل‌سبز در خلوت گفتی: “نگران نباش، تو همیشه خاص من بودی”؟» عارقانه لبخند تلخی می‌زند. بلند می‌شود. دستش به شمشیر می‌رود، اما شاهد۱۳۶ عقب می‌رود. شاهد۱۳۶: «حرف بزن. یا قسم بخور که دروغ می‌گویم.» صحنه ۲ - حیاط مرکزی، نیمه شب عارقانه بدون زره، با همان ردای شب، وارد حیاط مرغدانی می‌شود. شاهد۱۳۶ پشت پنجره می‌ایستد. سرداران خبردار می‌شوند. عارقانه (خطاب به مرغ‌هایی که در خوابند): «بیدار شوید. امروز شمارش معکوس حقیقت است.» آن‌ها نمایی از پادشاه می‌بینند که هرگز ندیده بودند: نه رشید، نه مغرور. دیوانه. مرغ نگهبان: «قربان... دستور؟» عارقانه: «۳۵۰۰ مرغ و خروسی را که در لیست عشق‌های من بودند، یکی یکی به این حیاط بیاورید. بیاورید، بگذارید ببینمشان.» گوشه‌ی چشمانش خیس است. صحنه ۳ - صبح، قتل‌گاه آیینی آن‌ها را می‌آورند. بعضی می‌خندند (خیال می‌کنند جشن است)، بعضی گریه می‌کنند (رازشان لو رفته). عارقانه شمشیر برمی‌دارد. رو به پنجره‌ی شاهد۱۳۶ می‌کند (او هنوز آنجاست، هنوز گریه می‌کند) و می‌گوید: «زنی که اثبات می‌خواهد، سزاوار خون است. نه خون دیگران... خون من.» اولین مرغ را سر می‌برد. در سکوت. مرغ دوم. سوم. تا صبح، ۳۵۰۰ جسد پرپر روی خاک می‌افتند. عارقانه خونی شده، دستش نمی‌لرزد. نفسش عمیق اما آرام. مرغ آخر را که می‌زند، به آشپزها می‌گوید: «کباب کنید. با ادویه‌ی مخصوص عقد. امروز عروسی است.» صحنه ۴ - شامگاه، بالکن قصر شاهد۱۳۶ پای کباب‌ها نشسته. بوی گوشت سوخته و خون تازه در هواست. عارقانه نزدیک می‌شود. لباس عوض کرده، ولی رد خون زیر ناخن‌هایش مانده. شاهد۱۳۶: «آنها بی‌گناه بودند...» عارقانه: «هیچ‌کس بی‌گناه نیست که عشق را به ابزار اثبات تبدیل کند. اما تو خواستی اثبات ببینی. حالا اثبات را خوردی.» شاهد۱۳۶ (با چشمانی سرخ): «این دیوانگی است... عارقانه، تو مریضی.» عارقانه: «آره. به تو. حتی وقتی توی اردوگاه دشمن بودی و به دروغ باور کردی، من فقط به تو فکر می‌کردم. نه به تاج و تخت. نه به مرغ‌ها. فقط تو.» شاهد۱۳۶ می‌خواهد فرار کند. عارقانه مچش را می‌گیرد (آرام، مثل پر مرغی که نریزد). عارقانه: «اما حالا دیگر شک نکن. ۳۵۰۰ گواه بر خاک افتاده‌اند. حالا نوبت شاهد آخر است...» لبخند می‌زند، جلو می‌آید. شاهد۱۳۶ چشمانش را می‌بندد. و او را می‌بوسد. بوسه‌ای که بوی دود و اشک و کباب سوخته می‌دهد. بوسه‌ای که در تمام تاریخ ببعستان و قدقدستان، هیچ حماسه‌سرایی جرأت روایتش را نخواهد داشت. شاهد۱۳۶ زمزمه می‌کند:«...مرغ آخر را که زدی، گفتی “با ادویه‌ی مخصوص عقد”. برای کی؟» عارقانه: «برای تو. برای ما. برای اولین روزی که دیگر به من شک نکنی... حتی اگر حق با تو باشد.» آسمان قدقدستان سرخ می‌شود. نه از طلوع. از دود کباب‌ها.