焚
خیلی دقیق گفتی. آرزو به دلم مونده یکبار که آشفتگیم معلوم شد بقیه از دستم ناراحت نشن ولی انگار جزوی ا
نوروز که شمال بودم یه روز بدجور دلم از همه چیز گرفت. عید سیاه داییمم بود. اون روز هی تو مهمونی همه فامیلا باهام حرف میزدن و چیز میز تعارف میکردن بخورم و من صدبار گفتم میل ندارم ولی باز ادامه دادن. بعدا مامان گفت بقیه بهش گفتن "چیشده؟ عرفانه چرا از دست ما ناراحته؟"
焚
منم جلفا بودم. دیوارهای خونمون صورتی بود از بیرون. تو حیاطمون یه حوض آبی کوچیک داشتیم و یه درخت بید.
هروقت رفتی جلفا از طرف من یه دل سیر گل ها رو بو بکش