صحنه ۱ - قصر قدقدستان، آستانه جنگ داخلی عشقی
جو قصر مثل یک تخممرغ ترکخورده است. مرغها دو دسته شدهاند:
دسته شاهد با پرچمهای صورتی و شعار «وفاداری تا ۳۵۰۰ مرغ کبابی».
دسته شفق بدره با مدال تیزچنگال زرین و شعار «شایستگی، نه احساسات».
شاهد۱۳۶ و شفق بدره روبروی هم ایستادهاند. عارقانه بینشان، عرق سرد میریزد.
شاهد۱۳۶: «بگو صریح. من را میخواهی یا این مرغِ مدالبهدست را؟»
شفق بدره: «من یا او. همین الان. بدون توجیه.»
عارقانه نگاهی به دوربین خیالی میاندازد (مثل مستندهای کمدی). بعد لبخند میزند. همان لبخندی که نشان میدهد نقشهای در سر دارد.
صحنه ۲ - نقشهٔ عارقانه
عارقانه بلند میشود. دستش را میگذارد روی شانهٔ شاهد. بعد دست دیگر را روی شانهٔ شفق.
عارقانه: «من تصمیم گرفتم. مسابقه بگذارید. هر کدام برنده شود، مال من است.»
شاهد و شفق (با هم): «چه مسابقهای؟»
عارقانه: «جنگ تن به تن. بدون کشتن. برنده با من میآید به اتاق خصوصی. بازنده... هدیهای سلطنتی میگیرد که هیچ کس تا حالا نگرفته.»
مرغها ذوقزده میشوند. مسابقه در حیاط مرغدانی برگزار میشود.
صحنه ۳ - مسابقهٔ عشق
شاهد (که در اسارت ببعستان فنون رزمی یاد گرفته) مقابل شفق (فرماندهٔ کارکشته) قرار میگیرد. نبرد با بال و نوک و لگد.اما هر دو عادلانه میجنگند.
بعد از نیم ساعت، هر دو روی زمین افتادهاند. خسته. نفسنفسزنان.
شفق: «مساوی...»
شاهد: «نمیشود مساوی...»
عارقانه جلو میآید، دست هر دو را میگیرد و همزمان بلندشان میکند.
عارقانه (با صدای بلند): «مسابقه مساوی شد. پس قانون عشق قدقدستان میگوید: هر دو برندهاید!»
مرغها سکوت میکنند. بعد یک مرغ میگوید: «قانون عشق قدقدستان؟ کی نوشته؟»
عارقانه: «الان. من نوشتم.»
صحنه ۴ - پایان غیرمنتظرهٔ واقعی
عارقانه شاهد و شفق را به اتاق خصوصی میبرد. در را میبندد. مرغها گوش میدهند. صدایی نمیآید.
بعد از ده دقیقه، در باز میشود.
شاهد و شفق با هم بیرون میآیند. هر دو خندان. هر دو در آغوش هم.
مرغها مات و مبهوت.
شاهد: «ما فهمیدیم عارقانه چه بازی درآورده.»
شفق: «او به هیچکداممان علاقه نداشت. میخواست ما را از هم متنفر کند تا خودش آرام بگیرد.»
شاهد (با خنده): «پس ما تصمیم گرفتیم...»
شفق و شاهد (با هم): «...ما با هم باشیم!»
و در مقابل چشمان وحشتزدهٔ عارقانه، شاهد و شفق همدیگر را میبوسند. (روی گونه.)