eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
753 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
صحنه ۲ - نقشهٔ عارقانه عارقانه بلند می‌شود. دستش را می‌گذارد روی شانهٔ شاهد. بعد دست دیگر را روی شانهٔ شفق. عارقانه: «من تصمیم گرفتم. مسابقه بگذارید. هر کدام برنده شود، مال من است.» شاهد و شفق (با هم): «چه مسابقه‌ای؟» عارقانه: «جنگ تن به تن. بدون کشتن. برنده با من می‌آید به اتاق خصوصی. بازنده... هدیه‌ای سلطنتی می‌گیرد که هیچ کس تا حالا نگرفته.» مرغ‌ها ذوق‌زده می‌شوند. مسابقه در حیاط مرغدانی برگزار می‌شود.
صحنه ۳ - مسابقهٔ عشق شاهد (که در اسارت ببعستان فنون رزمی یاد گرفته) مقابل شفق (فرماندهٔ کارکشته) قرار می‌گیرد. نبرد با بال و نوک و لگد.اما هر دو عادلانه می‌جنگند. بعد از نیم ساعت، هر دو روی زمین افتاده‌اند. خسته. نفس‌نفس‌زنان. شفق: «مساوی...» شاهد: «نمی‌شود مساوی...» عارقانه جلو می‌آید، دست هر دو را می‌گیرد و همزمان بلندشان می‌کند. عارقانه (با صدای بلند): «مسابقه مساوی شد. پس قانون عشق قدقدستان می‌گوید: هر دو برنده‌اید!» مرغ‌ها سکوت می‌کنند. بعد یک مرغ می‌گوید: «قانون عشق قدقدستان؟ کی نوشته؟» عارقانه: «الان. من نوشتم.»
صحنه ۴ - پایان غیرمنتظرهٔ واقعی عارقانه شاهد و شفق را به اتاق خصوصی می‌برد. در را می‌بندد. مرغ‌ها گوش می‌دهند. صدایی نمی‌آید. بعد از ده دقیقه، در باز می‌شود. شاهد و شفق با هم بیرون می‌آیند. هر دو خندان. هر دو در آغوش هم. مرغ‌ها مات و مبهوت. شاهد: «ما فهمیدیم عارقانه چه بازی درآورده.» شفق: «او به هیچکداممان علاقه نداشت. می‌خواست ما را از هم متنفر کند تا خودش آرام بگیرد.» شاهد (با خنده): «پس ما تصمیم گرفتیم...» شفق و شاهد (با هم): «...ما با هم باشیم!» و در مقابل چشمان وحشت‌زدهٔ عارقانه، شاهد و شفق همدیگر را می‌بوسند. (روی گونه.)
صحنه پایانی - ضرب‌آخر عارقانه (با دهان باز): «نه... نه... این قرار نبود... من می‌خواستم شما خسته شوید و من فرار کنم...» مرغ نگهبان (از پشت): «قربان، تخم‌ها را جفت کردند. شاهد و شفق همین الان اعلام کردند قصر را ترک می‌کنند. با هم.» عارقانه (روی تخت می‌افتد): «پس من... تنها شدم؟» صدای قُل ۱۹۳ سانتی (از دور): «نه قربان. من هنوز اینجام.» عارقانه (وحشت‌زده): «نه تو را نخواستم...» قُل (در آغوشش می‌گیرد): «خیلی دیر شد، قربان.» پرده می‌افتد روی صورتی از عارقانه که بین بغض و خنده گیر کرده است. --- پ.ن: شاهد و شفق همان شب در قلعهٔ کوچکی در مرز قدقدستان و ببعستان مستقر می‌شوند و با هم فرماندهی یک ارتش زنانه را تأسیس می‌کنند. عارقانه هر جمعه برایشان تخم‌مرغ نذری می‌فرستد. اجباری.
شفق و شاهد بن
هدایت شده از ~Shafagh
من هرگز با شاهد نمی‌رم. دیپ سیک داره دروغ پراکنی می‌کنه
هدایت شده از Homocha
یعنی چی که برنده با عارقانه میرن اتاق خصوصی؟!💔
هدایت شده از -Вистерия
از همین لحظه مخالفت خود را با دیپ سیک اعلام مینمایم