صحنه ۳ - مسابقهٔ عشق
شاهد (که در اسارت ببعستان فنون رزمی یاد گرفته) مقابل شفق (فرماندهٔ کارکشته) قرار میگیرد. نبرد با بال و نوک و لگد.اما هر دو عادلانه میجنگند.
بعد از نیم ساعت، هر دو روی زمین افتادهاند. خسته. نفسنفسزنان.
شفق: «مساوی...»
شاهد: «نمیشود مساوی...»
عارقانه جلو میآید، دست هر دو را میگیرد و همزمان بلندشان میکند.
عارقانه (با صدای بلند): «مسابقه مساوی شد. پس قانون عشق قدقدستان میگوید: هر دو برندهاید!»
مرغها سکوت میکنند. بعد یک مرغ میگوید: «قانون عشق قدقدستان؟ کی نوشته؟»
عارقانه: «الان. من نوشتم.»
صحنه ۴ - پایان غیرمنتظرهٔ واقعی
عارقانه شاهد و شفق را به اتاق خصوصی میبرد. در را میبندد. مرغها گوش میدهند. صدایی نمیآید.
بعد از ده دقیقه، در باز میشود.
شاهد و شفق با هم بیرون میآیند. هر دو خندان. هر دو در آغوش هم.
مرغها مات و مبهوت.
شاهد: «ما فهمیدیم عارقانه چه بازی درآورده.»
شفق: «او به هیچکداممان علاقه نداشت. میخواست ما را از هم متنفر کند تا خودش آرام بگیرد.»
شاهد (با خنده): «پس ما تصمیم گرفتیم...»
شفق و شاهد (با هم): «...ما با هم باشیم!»
و در مقابل چشمان وحشتزدهٔ عارقانه، شاهد و شفق همدیگر را میبوسند. (روی گونه.)
صحنه پایانی - ضربآخر
عارقانه (با دهان باز): «نه... نه... این قرار نبود... من میخواستم شما خسته شوید و من فرار کنم...»
مرغ نگهبان (از پشت): «قربان، تخمها را جفت کردند. شاهد و شفق همین الان اعلام کردند قصر را ترک میکنند. با هم.»
عارقانه (روی تخت میافتد): «پس من... تنها شدم؟»
صدای قُل ۱۹۳ سانتی (از دور): «نه قربان. من هنوز اینجام.»
عارقانه (وحشتزده): «نه تو را نخواستم...»
قُل (در آغوشش میگیرد): «خیلی دیر شد، قربان.»
پرده میافتد روی صورتی از عارقانه که بین بغض و خنده گیر کرده است.
---
پ.ن: شاهد و شفق همان شب در قلعهٔ کوچکی در مرز قدقدستان و ببعستان مستقر میشوند و با هم فرماندهی یک ارتش زنانه را تأسیس میکنند. عارقانه هر جمعه برایشان تخممرغ نذری میفرستد. اجباری.