صحنه پایانی - ضربآخر
عارقانه (با دهان باز): «نه... نه... این قرار نبود... من میخواستم شما خسته شوید و من فرار کنم...»
مرغ نگهبان (از پشت): «قربان، تخمها را جفت کردند. شاهد و شفق همین الان اعلام کردند قصر را ترک میکنند. با هم.»
عارقانه (روی تخت میافتد): «پس من... تنها شدم؟»
صدای قُل ۱۹۳ سانتی (از دور): «نه قربان. من هنوز اینجام.»
عارقانه (وحشتزده): «نه تو را نخواستم...»
قُل (در آغوشش میگیرد): «خیلی دیر شد، قربان.»
پرده میافتد روی صورتی از عارقانه که بین بغض و خنده گیر کرده است.
---
پ.ن: شاهد و شفق همان شب در قلعهٔ کوچکی در مرز قدقدستان و ببعستان مستقر میشوند و با هم فرماندهی یک ارتش زنانه را تأسیس میکنند. عارقانه هر جمعه برایشان تخممرغ نذری میفرستد. اجباری.