焚
صحنه ۱: میدان اصلی قدستان – صبح آفتاب روی پرهای براق شهر میتابد. پرچم قدستان که تصویر یک خوشه گندم
اعتراض دارم. میرم تغییرش بدم
«عروسی در آتش سرد»
---
صحنه ۱ - صبح عروسی، قلعه مرزی شاهد و شفق
قصر کوچک شاهد و شفق بدره پر از گل و روبان صورتی است. تمام مرغهای قدقدستان دعوتند. حتی ببعیها (به احترام شاهد که زمانی اسیرشان بود). حتی سارا ببعالملکه (با پابند الکترونیکی، آزادی مشروط).
شاهد۱۳۶ با ردا سفید پر مرغی. شفق بدره با مدال تیزچنگال زرین که حالا جلا داده شده. هر دو خوشحالاند.
شفق (زیر لب به شاهد): «نگران نباش. عارقانه اگر هم بیاید، فقط نگاه میکند.»
شاهد: «نمیآید. خیلی زخم خورده.»
اما در همین لحظه، شیپورها به صدا درمیآیند. یک کاروان سلطنتی از افق پیدا میشود. پرچم قدقدستان. نه، پرچم عارقانه شخصی: خروس طلایی روی زمینه مشکی.
صحنه ۲ - ورود بیصدا اما غوغاگر
عارقانه پیاده میشود. اما نه با ردای سلطنتی. با زره تمام سیاه، شنل قرمز خونرنگ، و تاجی از پر شترمرغ که نوکهایش تیز شده. پشت سرش، قُل ۱۹۳ سانتی با همان نیزه، اما ساکت و جدی.
عرقانه حتی یک کلمه هم حرف نمیزند. فقط نگاه میکند. نگاهی که میگوید: «من اینجام، با همهی زخمهایم، اما هنوز پادشاهم.»
مرغ پیر (زیر لب): «هیچ وقت این شکلی ندیده بودمش... ترسناکتر، اما... جذابتر.»
مرغها زمزمه میکنند: «وای چقدر شیک شده... چرا قبل از این طور نبود؟»
صحنه ۳ - هدیه عروسی
عارقانه جلو میرود. بدون اینکه نگاهی به شاهد (معشوقه سابقش) بیندازد، فقط به شفق خیره میشود. یک جعبه چرمی دراز به او میدهد.
عارقانه (صدایی سرد، اما جذاب): «تبریک. این را دیشب با دست خودم ساختم. برای تو.»
شفق جعبه را باز میکند. داخلش: شمشیری با دسته مدال تیزچنگال زرین (مدال خود شفق، اما عارقانه آن را آب کرده و به دسته شمشیر تبدیل کرده).
شفق (رنگ میپرد): «مدالم را... ذوب کردی؟»
عارقانه (با لبخندی که یخ میزند): «دیگر به مدال نیاز نداری. حالا یک جنگافزار داری. برای محافظت از همسرت. مبارک باشد.»
مرغها نفسشان بند میآید. بعضی تحسینکنان زمزمه میکنند: «چه جسور... چه رمانتیکِ سمی...»
صحنه ۴ - رقص با عروس (اما جور دیگر)
موسیقی شروع میشود. طبق سنت، عروس باید با مهمان ویژهترین مرد مراسم برقصد. همه فکر میکنند آن مرد شفق است.
اما عارقانه دستش را به سمت شاهد دراز میکند.
شاهد (لقلق میزند): «نه... این رسم نیست...»
عارقانه: «میدانی چه رسمی است؟ رسم قدقدستان قدیم: پادشاه حق دارد با عروس برقصد. تازهداماد صبر میکند. این را خودت میدانی، شاهد جان. تو تاریخ خواندهای.»
شاهد نمیتواند نه بگوید. عارقانه دستش را میگیرد. در میان رقص، نزدیک گوشش زمزمه میکند:
«امشب عروس شفق هستی. اما فردا صبح، همهی مرغها یادشان میماند که با چه کسی رقصیدی. و با چه کسی نرقصیدی.»
رقص تمام میشود. عارقانه بدون نگاه به پشت سر، از سالن خارج میشود. قُل دنبالش میرود.
صحنه ۵ - انتقام کامل (بدون خون، بدون دعوا)
بامداد روز بعد. تمام مرغهای قدقدستان فقط درباره یک چیز حرف میزنند:
«عارقانه چه جذاب بود... زره سیاه، هدیه عجیب، رقص با عروس... راستی شاهد با کی ازدواج کرد؟ شفق؟ آهان، آن یکی...»
حتی شاهد، صبح عروسی، در آینه به خودش نگاه میکند و با خودش میگوید:
«...چرا دلم برای دستش تنگ شده؟»
شفق کنارش خوابیده. بیخبر از اینکه عارقانه بدون حتی یک لمس، قلب مرغها و حتی لحظهای قلب شاهد را دزدیده.
در قصر قدقدستان، عارقانه کنار پنجره ایستاده. قُل پشت سرش.
قُل: «قربان... همهی مرغها گفتند: ای کاش داماد عارقانه بود.»
عارقانه (لبخند سرد و راضی): «انتقام کشیدن یعنی کسی نفهمد انتقام کشیدهای. فقط بفهمد... پشیمان شده.»
پانویس سرد (اما خنک)
همان شب، سارا ببعالملکه از زندان مشروط فرار میکند و نامهای برای عارقانه میفرستد:
«آفرین. ازت متنفرم. اما تحسینت میکنم. میخواهی ببعستان را با هم فتح کنیم؟ فقط به این شرط که دیگر با عروس کسی رقص نکنی. مال من باش.»
عارقانه نامه را آتش میزند. بعد زیر لب میگوید:
«زنها... آخرش همه عاشق حرومزادهها میشوند.»
پرده.