eitaa logo
3.6هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
756 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
دپ🖤🥀
هدایت شده از ؛
هدایت شده از Homocha
چرا آخرش انقدر تخم مرغی تموم شد؟💔
هدایت شده از ~Shafagh
انقدر دروغ گفتید خودم واقعیت رو نوشتم
هدایت شده از ~Shafagh
## نبرد بزرگ دل‌ها — شفق، شاهد و عارقانه پس از پایان جنگ‌های بزرگ ببعستان، برای نخستین بار سال‌ها آرامش در سرزمین عارقانه برقرار شد. دیگر صدای پاره شدن شلوارها از میدان‌های نبرد شنیده نمی‌شد و مردم کم‌کم به زندگی عادی بازمی‌گشتند. اما در پشت دیوارهای کاخ عارقانه، نبردی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ نبردی نه برای تاج و تخت، بلکه برای قلب عارقانه. در یک سو، «شاهد ۱۳۶» قرار داشت؛ کسی که سال‌ها عشق پنهان عارقانه بود و در سخت‌ترین روزها نام او امید زنده ماندنش شده بود. و در سوی دیگر، «شفق بدره» ایستاده بود؛ دستیار وفادار، هم‌رزم همیشگی و کسی که در تمام نبردها شانه‌به‌شانه‌ی عارقانه جنگیده بود. هیچ‌کدام حاضر نبودند احساسشان را پنهان کنند. --- ### آغاز رقابت شاهد ۱۳۶ باور داشت که عشق واقعی یعنی صبر و وفاداری. او به دوستانش می‌گفت: «من قلب عارقانه را زمانی شناختم که هنوز همه از او می‌ترسیدند. من او را پیش از پیروزی‌هایش دوست داشتم.» اما شفق بدره نگاه متفاوتی داشت. او می‌گفت: «عشق فقط حرف نیست. عشق یعنی کنار کسی ماندن وقتی دنیا علیه اوست.» کم‌کم رقابت میان آن دو در سراسر قصر مشهور شد. مورخان اسمش را گذاشتند: ### «نبرد بزرگ دل‌ها» --- ### آزمون عارقانه عارقانه که از این رقابت خسته شده بود، تصمیم گرفت هر دو را آزمایش کند. او اعلام کرد: «کسی شایسته‌ی همراهی من است که هم قلبش وفادار باشد، هم در عمل کنارم بایستد.» پس سه آزمون تعیین شد: - آزمون صداقت - آزمون وفاداری - آزمون شلوار مقدس! --- ### آزمون اول: صداقت در تالار آینه‌ها، عارقانه از هر دو پرسید: «اگر روزی تمام قدرت و شکوه من از بین برود، باز هم کنارم می‌مانید؟» شاهد ۱۳۶ پاسخ داد: «آری، چون من خودت را دوست دارم.» اما شفق بدره گفت: «اگر همه چیزت را از دست بدهی، من کنارت می‌مانم تا دوباره همه چیز را بسازیم.» عارقانه چیزی نگفت، اما لبخند کوتاهی زد. --- ### آزمون دوم: وفاداری چند روز بعد، شایعه‌ای دروغین در قصر پخش شد که عارقانه شکست خورده و دشمنان در راه‌اند. بسیاری فرار کردند. شاهد ۱۳۶ ترسید و مدتی پنهان شد. اما شفق بدره زره پوشید، کنار دروازه ایستاد و گفت: «حتی اگر تمام دنیا فرار کند، من آخرین کسی خواهم بود که کنار عارقانه می‌ماند.» وقتی مشخص شد همه‌چیز فقط یک آزمون بوده، نگاه عارقانه برای نخستین بار تغییر کرد. --- ### آزمون سوم: شلوار مقدس آخرین آزمون عجیب‌ترینشان بود. در جشن بزرگ عارقانه، شلوار تاریخی خاندان سلطنتی — همان نماد افسانه‌ای جنگ‌های ببعستان — در میدان قرار گرفت. عارقانه گفت: «هرکس بتواند بدون آسیب رساندن به این شلوار، آن را از میان میدان عبور دهد، برنده خواهد بود.» شاهد ۱۳۶ تلاش کرد با سرعت از میدان عبور کند، اما تعادلش را از دست داد و گوشه‌ای از شلوار پاره شد. جمعیت آه کشید. سپس شفق بدره جلو آمد. او نه با عجله، بلکه آرام حرکت کرد. هر مانع را با دقت کنار زد و در نهایت شلوار مقدس را سالم به انتهای میدان رساند. سکوت همه‌جا را فرا گرفت. بعد ناگهان صدای تشویق تمام میدان را پر کرد. --- ### انتخاب نهایی غروب همان روز، عارقانه بر بالکن کاخ ایستاد. مردم در میدان جمع شده بودند و منتظر تصمیم نهایی بودند. عارقانه دست شفق بدره را گرفت و گفت: «در جنگ‌ها کنارم جنگیدی. در تاریکی کنارم ماندی. و امروز ثابت کردی که قلبت از هر پیروزی ارزشمندتر است.» سپس رو به مردم اعلام کرد: ### «شفق بدره، همراه و همسر آینده‌ی من خواهد بود.» جمعیت غرق شادی شد. طبل‌ها نواخته شدند. پرچم‌های عارقانه در باد رقصیدند. و مورخان نوشتند که بزرگ‌ترین پیروزی شفق بدره، نه در میدان جنگ، بلکه در به‌دست آوردن قلب عارقانه بود. --- ### جشن ازدواج هفت شب و هفت روز جشن برگزار شد. در سراسر عارقانه مردم شیرینی پخش کردند و برای اولین بار در تاریخ، قانونی تصویب شد که هیچ‌کس حق نداشت در مراسم عروسی شلواری پاره کند! حتی ببعالملکه نیز، از سر احترام، هدیه‌ای فرستاد: یک شلوار سلطنتی طلادوزی‌شده با این نوشته: «باشد که این یکی سالم بماند.» و این‌گونه، پس از جنگ‌ها، دروغ‌ها و نبردهای بزرگ، داستان عارقانه و شفق بدره با عشقی واقعی پایان یافت.
عرفانه بزار پروفت🤙
هدایت شده از نرگاس
همان روزی که عارقانه با قیافه‌ای رسمی طلاقِ شفق و شاهد را ثبت کرد، ناگهان اتفاقی افتاد که در تاریخ جمهوری اسلامی قدستان به نام «زلزله‌ی عاطفیِ تالار دانه طلایی» ثبت شد. عارقانه وسط امضاها یک‌دفعه به شاهد نگاه کرد و دلش ریخت. با خودش گفت: > «من فقط برای مهر زدن اومده بودم… چرا الآن حس می‌کنم این خروسِ مشکل‌دار، از خودِ لانه هم داغ‌تره؟» هم‌زمان، شفق که تا دیروز از عارقانه بدش می‌آمد، ناگهان دید که چقدر صدای رسمی، ژست جدی و ابروهای حسابیِ عارقانه دلنشین است. در دلش گفت: > «این مرغ… نه، این موجودِ محترم… چرا این‌قدر باوقار حرف می‌زنه؟» از آن طرف شاهد هم که برای مراسم آمده بود، چشمش به آقای آریانیک افتاد؛ همان مهمان عروسی که روز اول فقط برای خوردن نقل و تخمه آمده بود، ولی حالا داشت با خونسردی آن‌طرف سالن راه می‌رفت. شاهد با دیدنش خشکش زد: > «یا پِر! این یکی چرا این‌قدر شبیه قهرمان‌های فیلم‌ها راه می‌ره؟» آریانیک هم برگشت، یک لحظه به شاهد نگاه کرد و گفت: > «تو هم خیلی کمتر از چیزی که فکر می‌کردم، بلااستفاده‌ای.» شاهد فوراً دلش لرزید. همان‌جا فهمید که از آدم‌های با اعتمادبه‌نفس خوشش می‌آید. در همین لحظه، عارقانه که داشت مهر طلاق را می‌زد، دستش لرزید و مهر افتاد روی برگه‌ی اشتباه. به‌جای «طلاق»، روی فرم نوشت: > «شروع بحران عاطفی شماره ۴۲» شفق با دیدن این صحنه خندید و گفت: > «یعنی ما برای جدایی اومدیم، ولی انگار برای تشکیل یک باشگاه احساساتِ ممنوعه دعوت شدیم!» آقای رائفی‌پور هم که از دور ماجرا را می‌دید، خیلی جدی گفت: > «این دیگر یک پرونده‌ی خانوادگی نیست؛ این یک آزمایشگاهِ اختلاطِ احساسات است.» و از آن روز به بعد، در قدستان هرکس وارد تالار دانه طلایی می‌شد، باید اول اعلام می‌کرد: - دنبال عشق است یا طلاق؟ - دنبال مرغ است یا خروس؟ - و اصلاً می‌داند دارد به چه لانه‌ای وارد میشود؟