eitaa logo
3.5هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
756 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
صحنه ۲ - ورود مهلا دروازه باز می‌شود. مهلا گرگ‌توله سوار بر اسبی سیاه (نه، گرگی سیاه) وارد می‌شود. موهای بلند سفید، چشمان زرد، لباس چرمی با خز گرگ. از کمرش دو شمشیر آویزان است. پشت سرش یک دسته گرگ‌سوار (که کلاهخود گوش‌گرگی دارند). مهلا (با صدایی که می‌لرزاند استخوان مرغ‌ها): «عارقانه جان... نگفتی کجا رفته‌ای. من سه سال در کوهستان دنبال تو گشتم. و تو... اینجایی. با مرغ‌ها؟» عارقانه (عقب می‌رود): «مهلا... تو... تو مرده بودی. در نبرد شمال...» مهلا (می‌خندد، خنده‌اش مثل برف می‌ماند): «اشتباه کردی. آن خواهرم بود. من زنده‌ام. و هنوز نامزد تو هستم. حلقه‌ات را پس بده.» شاهد۱۳۶ جلو می‌پرد. شاهد: «او با تو نامزد نبوده. تو فقط یک داستان قدیمی‌ای. الان مال من است.» مهلا (نگاه سرد به شاهد): «آه... مرغ خانگی عارقانه. شنیدم. تو هم یکی از ۳۵۰۰ تایی؟» شاهد خشمگین می‌شود. مدال تیزچنگال زرین را لمس می‌کند.
صحنه ۳ - شفق بدره وارد می‌شود (با غافلگیری) ناگهان شفق بدره از پشت ستون بیرون می‌آید. زره پوشیده. شمشیر عارقانه (همان که مدالش ذوب شده) را کشیده. شفق: «مهلا گرگ‌توله. اسمت را شنیده‌ام. تو در جنگ شمال سه فرمانده را کشتی. اما من یکی از آن سه نفر را خواهر داشتم. امروز یا می‌روی، یا می‌مانی و می‌جنگی.» مهلا (با حیرت به عارقانه): «مرغ زن فرمانده؟ عجب پیشرفتی در این سرزمین.» عارقانه بینشان می‌پرد. عارقانه: «همه ساکت! مهلا... من تو را دوست داشتم. ولی تو رفتی. بی‌خبر. بی‌نامه. بی‌وداع. من منتظر نماندم.» مهلا: «من برایت می‌جنگیدم. با اژدهای یخی شمال. حلقه نامزدیات را در دندانم نگه داشتم تا برگردم و به تو بدهم. ببین.» از گردنش زنجیری در می‌آورد. ته زنجیر: حلقه‌ای طلایی با حکاکی مرغ و گرگ. عارقانه (دستش می‌لرزد): «این حلقه را... در برف گم کردم...» مهلا: «پیدایش کردم. حالا مال تو نیست. مال من است. و من هنوز نگهت داشته‌ام.»
صحنه ۴ - راه‌حال عجیب شاهد شاهد۱۳۶ نگاهی به شفق می‌کند (که آماده نبرد است)، نگاهی به مهلا (که زخم خورده اما مغرور)، و نگاهی به عارقانه (که بین سه زن گیر کرده). شاهد (با صدای بلند): «بسه. عارقانه، تو مشکل داری. هر زنی که می‌بینی عاشقت می‌شود یا تو عاشقش می‌شوی. باید این چرخه را بشکنیم.» عارقانه (گیج): «چطور؟» شاهد: «با قانون جدید. از امروز، قدقدستان دیگر پادشاهی ندارد. شورای زنان تشکیل می‌دهیم. من، شفق، مهلا. و تو... تو فقط مهرهٔ شطرنج ما خواهی بود.» مهلا نگاهی به شاهد می‌کند. اول با خشم، بعد با احترام. مهلا: «جسور هستی، مرغ خانگی. شاید... بتوانیم با هم کار کنیم.» شفق (شمشیر را غلاف می‌کند): «مدتها پیش باید این کار را می‌کردیم.»
صحنه پایانی - شورای سه‌گانه همان شب، در تالار قصر قدقدستان، سه زن بر تخت نشسته‌اند: · شاهد۱۳۶ (نماینده عشق تاریخی) · شفق بدره (نماینده قدرت نظامی) · مهلا گرگ‌توله (نماینده تهدید خارجی) عارقانه پایین تخت، روی یک صندلی کوچک، مثل مرغی که تخمش را گم کرده. مهلا (به شاهد): «پس تو قبول می‌کنی که او را با ما سه نفر تقسیم کنیم؟ یک شب من، یک شب تو، یک شب شفق؟» شاهد: «نه. هیچ شبی با هیچ‌کداممان نخوابد. فقط به ما خدمت کند. قهوه بیاورد. نامه بنویسد. مرغ‌ها را بشمارد.» شفق (لبخند می‌زند): «این انتقامی است که لایقش بود.» عارقانه سرش را پایین می‌اندازد و زیر لب می‌گوید: «آخرش شد این...» مهلا (با مهربانی سرد): «گریه نکن عارقانه. حداقل سه تا زن دوستت دارند. بعضی‌ها هیچی ندارند.» پرده می‌افتد روی شورای سه‌گانه که در حال نوشیدن چای هستند. عارقانه پشت سینی چای ایستاده، با لبخندی اجباری.
چه شد
مهلا گرگ توله
هدایت شده از نرگاس
عارقانه ..
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدنم متنش تکراریه ولی خب پارت ۱