eitaa logo
3.5هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
759 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از م‌ش
پارت بعد لطفا
هدایت شده از ~Shafagh
عرقانه یه فایت واقعی بذار این مسخره بازیا چیه
«شب سه‌گانه و قربانی سه‌خروسی» «انتقام با پر و خون» --- صحنه ۱ - شورا منحل می‌شود، جنگ آغاز می‌شود ده روز از تشکیل شورای سه‌گانه می‌گذرد. عارقانه قهوه‌چی و نامه‌نویس شخصی سه زن شده. اما در دل، آتش انتقام شعله می‌کشد. یک شب، شاهد۱۳۶، شفق بدره و مهلا گرگ‌توله بر سر این که «امشب عارقانه قهوه را برای誰 اول بیاورد» دعوا می‌کنند. شاهد: «من اولین عشق او بودم.» شفق: «من با او جنگیدم.» مهلا: «من نامزد رسمی‌اش بودم. حلقه دارم.» بحث به فریاد، فریاد به کشیدن شمشیر، و کشیدن شمشیر به نبرد سه‌گانه در حیاط قصر تبدیل می‌شود. مرغ‌ها فرار می‌کنند. قُل ۱۹۳ سانتی در گوشه‌ای ایستاده و فقط نگاه می‌کند. عارقانه بالای پله‌ها، با لبخندی سرد. عارقانه (زیر لب): «بجنگید... بجنگید تا خسته شوید. سپس نوبت من است.»
صحنه ۲ - نبرد سنگین سه زن · شاهد۱۳۶ با مدال تیزچنگال زرین (که حالا شمشیرش شده) حملات سریع و ضربتی. · شفق بدره با همان شمشیر مدال‌ذوب‌شده، دفاع محکم و ضدحملات. · مهلا گرگ‌توله با دو شمشیر گرگی، مثل طوفان می‌زند. آن‌قدر می‌جنگند که حیاط قصر ویران می‌شود. فواره‌ها خرد می‌شود، درختان پرتقال می‌ریزد، سه تا مرغ بی‌گناه زیر دست و پا له می‌شوند. بعد از یک ساعت، هر سه روی زمین افتاده‌اند. زخمی، خسته، بی‌نفس. نه برنده، نه بازنده. مهلا (نفس‌نفس‌زنان): «مساوی... لعنتی...» شفق: «باز هم مساوی...» شاهد: «عارقانه... قهوه بیاور...» اما عارقانه دیگر آنجا نیست.
صحنه ۳ - آیین قربانی در محراب مخفی عارقانه در زیرزمین قصر، در محراب مخفی قدقدستان، زانو زده است. دورش شمع و پر خون. روی دیوار، نقاشی خروس بالدار با چشمان قرمز. در گوشه، سه خروس بسته شده با طناب: ۱. آریانیک (خروسی با شانه‌ای بلند و چشمان نافذ، سردار سابق اطلاعات) ۲. رائفی بور (خروسی با پاهای کوتاه و نوک‌کج، معروف به سخنرانی‌های آتشین) ۳. سهراب (خروس جوان با یال طلایی، که هرگز در جنگ شرکت نکرده بود) عارقانه (با صدای لرزان اما مصمم): «خدای مرغان، من سه خروس از بهترین‌هایت را قربانی می‌کنم تا قدرت از دست رفته را بازپس گیرم. خونشان را به پایت می‌ریزم تا دشمنان زن مرا نابود کنی.» آریانیک (فریاد می‌زند): «دیوانه ای! ما سرداران تو بودیم!» رائفی بور: «مرغ‌ها علیه تو می‌شورند!» سهراب (گریان): «من حتی جبهه را انتخاب نکرده بودم...» عارقانه شمشیر را برمی‌دارد. بی‌اشک. بی‌لرزش. ضربه اول → سر آریانیک جدا می‌شود. ضربه دوم → رائفی بور روی زمین می‌افتد. ضربه سوم → سهراب آخرین نفسش را بیرون می‌دهد. خون سه خروس در ظرفی مسی جمع می‌شود. عارقانه آن را سر می‌کشد. چشمانش سرخ می‌شود. نوک انگشتانش سیاه. عارقانه: «حالا... قدرت دارم. حالا نوبت انتقام است.»
صحنه ۴ - بازگشت به حیاط، اما نه به عنوان قهوه‌چی سه زن هنوز روی زمین افتاده‌اند. در ضعف کامل. عارقانه از پله‌ها پایین می‌آید. زره خونخورش را پوشیده. تاج پر شترمرغ سیاه. شمشیری که از استخوان سه خروس ساخته شده. شاهد (با وحشت): «عارقانه... چه کرده‌ای؟» عارقانه: «قربانی. برای بازپس گرفتن آنچه مال من بود. شما سه نفر... فکر کردید می‌توانید قدقدستان را اداره کنید؟ قدقدستان مال مرغ‌هاست. مرغ نر. من.» شفق (سعی می‌کند بلند شود اما می‌افتد): «تو... مرغ‌های خودت را کشتی؟» عارقانه: «نه. خروس‌های مزاحم را کشتم. آریانیک، رائفی بور، سهراب... فقط شروع بودند. حالا نوبت شماست... اما نه امروز. امروز فقط تماشا می‌کنید که چگونه قلمرویم را می‌سازم.» دستور می‌دهد قُل بیاید. قُل ۱۹۳ سانتی (با چهره سنگی): «قربان؟» عارقانه: «این سه زن را به زندان بینداز. همان برجی که سارا ببع‌الملکه در آن بود. اما این بار... بدون پنجره.»
صحنه ۵ - پیام به ببعستان همان شب، عارقانه نامه‌ای برای سارا ببع‌الملکه (که هنوز در زندان مشروط است) می‌فرستد: «سارا جان، دیگر شوهر سابقت تنها نیست. شورای سه‌گانه سقوط کرد. قدقدستان دوباره مال من است. می‌خواهی برگردی و با هم متحد شویم؟ این بار نه به عنوان دوست. به عنوان همسر. عارقانه» پاسخ سارا چند ساعت بعد می‌رسد، فقط یک کلمه: «کی میام؟»
صحنه پایانی - قفس سه زن در برج بدون پنجره، شاهد، شفق و مهلا کنار هم نشسته‌اند. دستبند. لباس پاره. اما هنوز مغرور. مهلا (می‌خندد): «آخرش فهمیدم چرا عارقانه مرا رها کرد. نه به خاطر تو شاهد، نه به خاطر تو شفق. به خاطر خودش. او عاشق قدرت است. ما فقط اسباب‌بازی بودیم.» شاهد (اشک در چشمانش): «من ۳۵۰۰ مرغش را خوردم... فکر کردم عاشقم است...» شفق (دندان‌قروچه): «وقتی آزاد شوم... خودش را می‌کشم.» صدای قفل از بیرون می‌آید. سارا ببع‌الملکه با پابند باز (که عارقانه شخصاً باز کرده) پشت میله‌ها ایستاده. سارا (با لبخند شیطانی): «خوش آمدید به جمع زنانی که عارقانه فریبشان داد. جای تنگ است. بیایید کنار هم. من یک دسته ورق آوردم.» پرده می‌افتد با صدای خنده سه زن در زندان + سارا که دهمین بار است پوکر می‌برد.
341.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بقرآن با ختنه کردن عارقانه کار اوکی میشه