eitaa logo
3.5هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
757 ویدیو
8 فایل
عرفانه (عارقانه) ISTP در ۲۰۲ سالگیش تو زمین به غار من خوش اومدی ؛) ‌ . ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) ‌ . گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شفق the Argon
همچنان من موقع نقاشی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به معنای واقعی
نقاشی بس
هدایت شده از خونه زندگی یونا(گل کمیاب)
عنوان: عطر قورمه‌سبزی و دل‌تنگی پادشاه و عصبانیت دراماتیک او از اطرافیانش شخصیت‌ها: عارقانه: پادشاهی خسته و دل‌گیر که در انزوای قصرش غرق شده است. یونا: سرآشپز قصر، دختری مهربان و دلسوز با دستپختی بی‌نظیر. صحنه: فضای داخلی قصر، عصرگاهی دل‌گیر. عارقانه با چهره‌ای خسته و بی‌حوصله بر روی مبل سلطنتی لم داده و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده است. پیش‌روی او، ظرفی از غذای نفیس که دست‌نخورده باقی مانده، گویای بی‌اشتهایی اوست. (صحنه اول) یونا (با دیدن حال نامساعد عارقانه، دلش به درد می‌آید. تصمیم می‌گیرد خودش پیش‌قدم شود.) یونا: (به سمت آشپزخانه می‌رود و با دقت، مواد اولیه بهترین قورمه‌سبزی قصر را آماده می‌کند. عطر دل‌انگیز سبزیجات سرخ شده و گوشت تازه، در فضا می‌پیچد. سپس آش رشتی، غلیظ و خوش‌رنگ را نیز تدارک می‌بیند. هر دو غذا را در ظروف مسی زیبا می‌چیند و با پیاز تازه و ترشی خانگی تزئین می‌کند. با احتیاط، سینی غذا را به سمت اتاق پادشاهی می‌برد.) (یونا پشت در اتاق عارقانه می‌ایستد و با در زدن ملایمی، حضورش را اعلام می‌کند.) عارقانه: (با صدایی گرفته و خسته، از درون اتاق پاسخ می‌دهد:) گفتم که نمی‌خورم. مرا به حال خود بگذارید. یونا: (با صدایی آرام و نافذ، که سعی در تسکین عارقانه دارد:) جناب پادشاه… حالتان خوب است؟ متوجه بی‌حالی شما شدم. خواستم بدانم اگر مایل باشید، خودم از شما پرستاری کنم تا بهبودی کامل یابید؟ (مکث کوتاهی می‌کند) برایتان غذای مورد علاقه‌تان را پخته‌ام. قورمه‌سبزی و آش رشتی… هر چقدر که بخواهید، من حاضرم برایتان بپزم و بیاورم. (صحنه دوم) (صدای آرام و دلنشین یونا، چون نسیمی ملایم بر جان خسته‌ی عارقانه می‌وزد. عطر غذا که از پشت در به مشامش می‌رسد، گرسنگی دیرینه‌اش را بیدار می‌کند. چشمانش که تا کنون بی‌فروغ بود، ناگهان برقی از امید در آن می‌درخشد. شکمش که تا کنون از بی‌حوصلگی به صدا درآمده بود، اکنون نوای گرسنگی سر می‌دهد.) عارقانه: (با صدایی که کمی جان گرفته و کنجکاوی در آن پیداست:) چرا… چرا خودت از همان اول برایم غذا نیاوردی؟ (با لحنی آرام‌تر و کنجکاوتر) بیا داخل. (صحنه سوم) (یونا با لبخندی محو، وارد اتاق می‌شود. سینی غذا را بر روی میز کوچکی در کنار مبل قرار می‌دهد. عارقانه از جای خود بلند شده و با اشتیاق به غذاها نگاه می‌کند. نگاهش با نگاه یونا تلاقی می‌کند. در این نگاه، چیزی فراتر از یک پادشاه و آشپز وجود دارد؛ شاید حس مشترکی از تنهایی و نیاز به هم‌صحبتی.) عارقانه: (با برداشتن قاشق و کشیدن اولین لقمه از قورمه‌سبزی، چشمانش را می‌بندد و آهی از رضایت می‌کشد.) طعمش… طعمش مرا به یاد روزهای خوب انداخت. روزهایی که… (حرفش را ادامه نمی‌دهد و دوباره مشغول غذا خوردن می‌شود.) یونا: (با لبخندی گرم‌تر، در حالی که کنار عارقانه می‌نشیند:) خوشحالم که مورد پسندتان واقع شد، جناب پادشاه. گاهی اوقات، فقط یک غذای خانگی و گرم، می‌تواند تمام خستگی‌ها را از تن بیرون کند.
هدایت شده از 
زودباش اینم بزار
هدایت شده از 
زود
هدایت شده از 
ببینم
هدایت شده از نازنین‌ِ‌چای⁦ ‌
واو