آخر ای دوست، نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعدههای تو به دادش نرسید
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن، روی تو سپید..
_فریدون مشیری
گفتم به خویش، دردِ مرا چاره میکند
پلکی نگاه بر منِ آواره میکند ..
از قاصدان سراغ گرفتم؛ گریستند!
گفتند: نامههای تو را پاره میکند(:
_حسین دهلوی
یار آن بُوَد که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار
یار از برای نفس گرفتن طریق نیست
ما نفس خویش بکشیم از برای یار..
_سعدی
خیال غرق شدن
در نگاه ژرف تــو بود
که دل زدیم
به دریای بی خیالی ها( :
_قیصر امینپور