نامهای به کیت آزر:
کیت عزیزم، اشکالی نداره، این تقصیر تو نیست که بابات، برادرت و دختری که دوسش داشتی رهات کردن و ازت سو استفاده کردن، تو عالی هستی کیتی، تو کافی، مهربون و دوست داشتنی هستی، اونا آدمای بدی هستن، اونا هیولان.
ما دوست داریم کیتی، در آرامش بخواب.
نامه ای به کیت آزر:
تو به آرزوت رسیدی کیتی، کای برگشت، برادرت برگشت، ولی تو رو کشت، با بی رحمی کشتت، درست مثل یه قاتل، حالا میتونی در آرامش بخوابی کیت نازنین من، کابوس ها تموم شدن.
برای کیت کوچولویی که فکر میکنم فرشتهها به رویش لبخند میزنند:
کیتِ عزیزم
فقدان کافی نبودن را از روی نامههایت بو کشیدم و هیچوقت فکر نمیکردم یکی از انها را مانند دیوانهها بنویسم و بگذارم جایی که بقیه هم میتوانند بخوانند.
راستش من هم همینطور، من هم میخواستم کسی مرا باور کند و دوستم داشته باشم، من هم دلم میخواست و بجوشم و فقط کلماتم را تبدیل به خون کنم اما برای تو حاضرم کسی باشم که به دنبالش بودم، حاضرم تورا در آغوش بگیرم و بگویم همهچیز درست میشود.
فکر میکنم صورتت در خواب بسیار معصوم بود، فکر میکنم موهایت از خود نور ساطع میکنند و چشمان سبزت زیر تاریکیها میدرخشد.
امیدوارم در بهشت همرنگ چشمانت آسوده بخوابی.
با عشق؛ دختری که دیوانه شده.
پانزدهم اوت؛
برای کیت؛ پادشاه ایلیا
کیت عزیزم،
وقتی این کلمات را برایت مینویسم، درست همان زمانیست که نامههای خونینت را یافتهام.
هر خطی که با دستان بی جانو لرزانت [ میان سرفههای آغشته به خون] نوشته بودی را که میخواندم، اشکهایم بی اجازه روی صورتم جاری میشدند و با هم مسابقه میدادند تا زودتر به چانهام برسند.
من هم بارها اسیر افکارم شدهام و تا گرگ و میش بیدار ماندهام. باشد که تو، در خواب ابدیات، در رویا سیر کنی؛ حال که از کابوس زندگیات رهایی یافتی.
کیتی من، یا شاید باید بگویم عالیجناب
تو هرگز هیولا نبودی. تو قاتل نبودی. تو… عالی بودی.
فقط قربانی خواستههای پدرت شدی؛ تو مهرهای بودی در صفحهی سیاه و سفید روزگار.
میبینمت.
قرارمان باشد زیر همان درخت بید،
فکر میکنم دیگر نباید خود را در اتاقت زندانی کنی ، با من موافقی؟
میبینمت.
-15 August
برای کیت آزر ، پادشاه ایلیا
میبینی روز ها چقدر زود میگذرند ؟ بعد از رفتنت گل های رز توی باغ خشک شده اند. فکر میکنم کسی نیست که به آنها آب بدهد.
زمان پدیده ی عجیبیست. چند روز طوری میگذرد که کمرم زیر بار لحظات خم میشود و روز های دیگر چنان سریع که انگار اصلا وجود ندارم.
دلم برای نفس کشیدن هایت تنگ شده .
اکنون من مانده ام و تاجی که با خونت سرخ شده.
هنوز چشم های به رنگ سبزت را به خاطر دارم ، اصلا چطور میشود فراموششان کرد؟
حال که اینجا نشسته ام [و قلم به دست گرفته ام ]
دیگر یادم نیست چرا این نامه را شروع کرده ام (؟)
اینجا بدون تو سوت و کور است...
دلم برایت تنگه شده.
همین.
-15 August