حتی توانایی ساعتها نشستن و زلزدن به در و دیوارو ام دارم ولی کافیه اسم درس بیاد تا بدنم یه لشکر عظیم از سلولهای مقاوم مقابله با درسو بفرسته اینور.
خداوندا، خداوندگارا، پروردگارا. چهار روز دیگه نهایی دارم، قربون دستت این قضیهی سرعقل اومدنم دست خودتو میبوسه، مرسی مدیونتم اوسکریم، بوس.
گاهی که با خودم به تموم شدن والیبال و این مسیر فکر میکنم خندهم میگیره. مضحکه، چون به هرحال هر آدمی از یه جایی شروع میشه، یکی از خونه، یکی از مدرسه، یکی از یه آدم. منم از اینجا شروع شدم، از سالن، از توپی که بدوناغراق گاهی ارزشش برام از خیلی از ادمایی که از کنارم گذشتن بیشتر بوده. والیبال فقط بخشی از وجود من نیست، اسکلت شخصیت و هویت منه، همون چیزی که اگر نباشه، دیگه ایستادن هم معنیای نداره. والیبال یه جریانه که خودش توی رگام حرکت میکنه و خودشم راه رو برای گذاشتن مرهم روی عمیقترین زخمای روحم پیدا میکنه. والیبال اون گوشهی امن روح من ریشه داره، منو از همون اولش ساخته، یهچیزی فراتر از افکار سادهی آدما.