شک میکنم به حرف هایی که میشنوم. به انعکاس تصویرم توی چشم آدمها. به ابراز علاقه هایی که وقتی یکم سوال پیچ میکنی طرف گیر میفته. شک می کنم به احساسی که شبیه یک قفس و زندان دیده میشه. شک میکنم به آزادی که دارم. آزادم؟ مثل یه پرنده؟ یا فکر میکنم که آزادم؟ شک می کنم به دست هایی که باهم احاطه شدن. شک میکنم به بغل هایی که بوی عطر چند نفر رو میدن. شک میکنم به لب هایی که معلوم نیست چند بار گفتن دوستت دارم. شک می کنم به انعکاس خودم توی آیینه. به قلبی که گاهی تند تر میزنه. شک میکنم به چیزی که آدم ها از خودشون نشون میدن. به چیزی که میشنوم. من حقیقت رو میشنوم یا چیزی رو که دوست دارم بشنوم؟ شک می کنم به عشق. به اینکه وجود داره یا نه؟ شک می کنم به احساسم نسبت به خودم و دیگری. به احساس های مشترک. شک میکنم من حتی به این احساس شک.
ولی خیلی وقته که دیگه زندگی حس عکس گرفتن نداره، درختا گم شدن، آسمون ابر نداره، آفتاب فقط میسوزونه و اذیت میکنه، دیوارا فقط فاصله میندازن، درا فقط باز و بسته میشن، پنجرهها جلوی باد رو میگیرن. انگار همهچیز فقط داره طبق روال عادی خودش پیش میره. زندگی واقعا کسلکنندهست. این وسطم اونی که نمیدونه چیکار داره با خودش و زندگیش میکنه منم. هیچی مزه نمیده، همهچی تکراریه و تاریک. خوابم من توی بیداری، شمع زندگی خاموش شده و کبریتا هم تموم شدن.