خستهم واقعا. لحظهای سکون و هیچکاری نکردن تو این زندگی لامصب معنی نداره. لحظهای آرامش واقعی درش نیست. ما همیشه داریم یه کاری انجام میدیم. حتی وقتی کاری هم نداریم انجام بدیم توی فکرمون داریم یه سری کارای دیگه رو انجام میدیم. هی بدو، بدو، بدو، که چی؟ که عقب نمونی از فلانی، که یه موقعی جامعه تو رو جز دستهی غیرفعال به حساب نیاره. بابا به خدا درخت ساکنه ولی سود میرسونه، تو چی آدمیزاد؟ تویی که داری بیهدف و بدون برنامه مثل دیوونهها هی اینور و اونور میدویی تا خسته شی و شب بخوابی و صبحی دوباره و آغازی دوباره بر این چرخهی مضحک چی؟ تو چه سودی داری به خودت و جامعه میرسونی؟ اندازهی اون درخت هستی؟ هستی یا نه؟
از آدمای هدفمند واقعا خوشم میاد. اینایی که تلاش میکنن و سختیها رو به جون میخرن و دلیلی دارن برای زندگیکردن و وجود داشتن. با اون عدهای که ادعایی ندارن و سعی میکنن بیطرفانه خودشونو کنار بکشن و فقط آدم باشن هم مشکلی ندارم. ولی واقعا امان از این عده آدما که نه تنها هیچی نیستن، بلکه با یه خودبرتربینی ماورایی توهین کردن به این و اونو زندگی کردن میدونن. یا اینایی که سختی نکشیده میخوان خودشونو با دروغ مظلوم جلوه بدن و بگن ما خیلی بدبختیم.
کاش واقعا میشد بهشون گفت تو رو به جون هرکی که دوست داری انقدر گوسفند نباش. یه سریا واقعا اومدن تو این دنیا برای چریدن. طرف هیچ ارزشی برای خودش و زندگیش و آدم بودنش قائل نیست. هیچ غلطی هم که نمیکنی. زندگی رو هم که به اندامهای نامتعارف بدنت گرفتی دوست عزیز. ایناش به من مربوط نیست. حداقل آدم باش، سخت نیست، تنها چیزی که ازت میخوام اینه که انسانیت رو با وجودت به گند نکشی، مرسی ممنون.
به هیچچیز و هیچکس و هیچجایی متعلق نیستم. همهجا هستم و هیچجا نیستم. این نبود احساس تعلق داره من رو نابود میکنه و همهی تلاشهام رو درنظرم بیارزش و احمقانه جلوه میده. توی هیچ چیزی کامل نیستم، حتی خوب هم نیستم، همیشه یه نقصی هست، همیشه یه مشکلی هست. حتی چیزی هم متعلق به من نیست، همین که میام نسبت به چیزی یا کسی یا جایی احساس مالکیت داشته باشم متوجه میشم که نه، بازم اشتباه کردم، بازم گول خوردم.