من حتی هرچقدر که سخت بوده، بازم از گذشته گذشتم. اون چیزی که داره منو از بین میبره آیندهایه که مکمل گذشتهست. مشکل اینه که میکوبن تو صورتم اون آشغالهای حقیقتی رو که سالها تلاش کردم دفنشون کنم، فراموششون کنم.
به یه پوچانگاری محض رسیدم. به یه ناامیدی که دیگه ته نداره، راه برگشتیام ازش نیست. میام خودمو بندازم تو بغل زندگی و بگم اوهوی، بخوای نخوای من هستم، زندم، اینجام. ولی زندگی بدمصب یه جوری میزنه تو دهنم که الان هفتههاست جای انگشتاش رو صورتم مونده.
نیشخند میزنم، به خودم. درست مقابل چشمانم ایستاده، چنان پاهایش بر زمین محکمند و چهرهاش مصمم که گاه شک میکنم نکند اشتباه گرفته باشم. خیلی دور است، تار میبینم اما جای زخمهایش را خوب میدانم، درست گرفتم، خود خودم است. صلابتی سنگین در حرف زدنش هست و چنان عمیق و از ته دل میخندد که فقط انگشت به دهان نگاهش میکنم، دستمریزاد من، دستمریزاد. عجب بازی باورپذیری، عجب مضحکهی پرشوری، دستمریزاد.
وماذا ترى عندما تقترب منی؟ موجودی مغموم و شاید کسی که اگر توقفی کنی و در عمق چشمانش بکاوی درمییابی زمانزیادیست که از هم گسسته و این جسم نیمهکاره حاصل استخوانهای لجبازیست که به اجبار روی هم ایستادهاند. و اما مگر نه اینکه غم محرم میکند ما را به هم و مگر نه اینکه باد عشق و عدالت و مهر تا ابدالدهر سازی مخالف با امید خواهد نواخت؟ پس از برای چه ما زنده بودیم و از برای چه بود که سینهخیز بر روی چمنزارهای سیاه دنیا خودمان را میکشیدیم؟ تا به کجا برسیم؟ کدام مقصد؟ کدام نهایت؟ آدمیزاد بهدنبال چه بود این ناخالصروزهای عمرش را؟ اصلا این هستی پوچ، ارزش حمل این حجم هولناک حزن و اندوه بر شانههای ظریف و شکنندهی بشر را داشت؟ اینهمه کوشش کنی از برای حیات و تغییر و آخرش بشود مشت کوبندهی دهر که بر دهانت میزنند؟ واقعا این بود فلسفهی خلقت بشریت؟ راستی این اشرف مخلوقات که میگفتند کجاست؟ چرا پس از پشت ابرهای خیال و حرف بیرون نمیآید؟