غصهات نباشد اسماعیل، پاک کن آن اشکهای بیجهت را. کمنیاور اسماعیل، کمنیاور. تو تنها آدم زخمی و غمگین این کرهی خاکی نیستی، من هم این صورت را که میبینی با سیلی سرخ نگهداشتهام. من هم شبها را تا صبح میمیرم و روزها را صورتک زندگی به چهره میزنم تا اشتباهی نگیرند و به جای مردهها در گورم نکنند. بازی زندگیست دیگر، آن ها هم که خود را به خوشی و عیاشی زدهاند و حرف از رویاهای دور و درازشان میزنند به یقین اهل این آشیانهی تنگ و تاریک ما نیستند اسماعیل. هنوز طعم تلخ سقوط را وقتی تازه به قله رسیده باشی نچشیدهاند. هنوز نفهمیدهاند که آرزو خیالی بیش نیست و هنوز نمیدانند که رسیدن توهم است. این ذات سیریناپذیر آدمی را مگر میتوان متوقف کرد؟ به هرجا برسی باز هم یک چیزی قرار است کم باشد عزیز من. چه میگویم؟ راستش را بخواهی زمان زیادیست که دیگر نمیدانم چه میگویم اسماعیل؟ دارم چه میگویم؟ هان؟ دارم چه میگویم؟
دارم سعی میکنم که همهچیز باشم، حتی اگه شده نصفهنیمه. حتی اگه نتونم بازم مهم اینه که دارم سعیمو میکنم دیگه. البته دارم هی فقط سعی میکنم. باور کن خودمم نمیدونم تهش که چی. نمیدونم هدفم چیه. نمیدونم به کجا میخوام برسم. فقط دارم زنده میمونم همین. گفتم که، فقط از خالی بودن خستم، از تهی بودن، از ابهامی که توی هیچکارینکردنه.