حالم کساد است. نه میآید و نه میرود. نه به حال میآیم و نه از حال میروم. قلبم خودش را جمع کرده گوشهی تنم، بیچاره میترسد از قاضیهای دوپای این دور و اطراف. میترسد به ضعف متهمش کنند. میترسد از اینکه او را تشنهی ترحم بنامند درحالی که زندگیاش واقعا چیزی جز هر روز مردن نبود.
حالم این روزها گرفته است، از روزها، مردم، آفتاب، صداها، چیزهای پرزرق و برق و هر چه که بخواهد محرکهای مغزم را تحریک کند. رنجم میدهد این من. این گمشدگی. این بیکفایتی. اگر فرصتی برای مردن پیش بیاید یقینا تعلل نخواهم کرد، اما درحال حاضر حوصلهی درگیر شدن با خودم را ندارم. حالم کساد است.
خندیدم، گفتند مرفه است و بیدرد. گریستم، گفتند ضعیف است و محتاج توجه. عاشق شدم، گفتند عاشقی جرم است و حکمش طناب دار. ستایش کردم، گفتند ریاکار است. حقیقت را گفتم، گفتند جنون گریبانش را گرفته. روی خوش نشان دادم، گفتند سست است، دلش را زود میبازد. بیمحلی کردم، گفتند مغرور است و عبوس. هرچه کردم حرفی آوردند و در کاسهام گذاشتند و روانهی ایستگاه بعدی این جهنم درهام کردند. اصلا حق با شماست آقای شریعتی، دنیا را باید نگه دارند، اینجا که جای زندگی نیست، من هم میخواهم پیاده شوم.
بسمه دیگه خسته شدم. کاش مثلا عاشق میشدم، یا فلج میشدم، یا میمردم، نمیدونم. فقط میدونم که یکنواختی و سکون فعلی زندگیم داره روانیم میکنه و باید یه تحولی اتفاق بیفته و اگرنه دیگه نمیتونم.