بسمه دیگه خسته شدم. کاش مثلا عاشق میشدم، یا فلج میشدم، یا میمردم، نمیدونم. فقط میدونم که یکنواختی و سکون فعلی زندگیم داره روانیم میکنه و باید یه تحولی اتفاق بیفته و اگرنه دیگه نمیتونم.
میدونی، عاشق نشدم هیچوقت، ولی به ماهیت عشق زیاد فکر کردم، به اینکه واقعا چیه، کیه، اصلا وجود داره یا؟ و عشق شاید تا ابد همون چیزی باشه که حتی منی که خیلی راحت راجب همهچیز اظهار نظر میکنم در برابرش سکوت کنم. شاید چون نه من نه هیچکس دیگه واقعا ندونیم که چیه؟ چه شکلیه؟ از چه جنسیه؟
هرکس از زاویه دید خودش عشق رو بازگو میکنه و عشق شاید یه نسخهی شخصی باشه. شاید برای هرکس یه شکل و رنگ و جنسی داشته باشه. شاید واسه یکی مهربون و زیبا باشه و واسه یکی تلخ و سوزاننده. شاید همونطور که کیارستمی میگه فقط یه سوءتفاهم باشه.
شاید هم چیزیی فراتر از ایناست. شاید باید کوچه به کوچه و شهر به شهر رو دنبالش گشت و شاید هم باید صبر کرد تا روزی که اون ما رو پیدا کنه. شاید یه روزی پیداش کردیم و شاید هم هیچوقت. نمیدونم. شاید عشق همین ندونستنه. همین شک و تردید. همین فکر و خیالی که گاه و بیگاه سراغ آدم میاد.
خیلی ژولیدهپولیده و خسته و افسردهم. دیگه کشیدن بار سنگین خودم روی دوشم توقع زیادیه ازم. باور کن اگر از دست این حواشی و این مسابقهی طلسمشدهی استانی خلاص بشم طوری میخوابم که مرده توی گور نخوابیده و طوری خودم رو از همهچیز کنار میکشم که انگار هیچوقت منی توی این رشته نبوده و نیست و نخواهد بود.
تو فقط دستت را بر شانهام بگذار و خودت ببین که چطور سقوط میکنم و تکهتکه میشوم. دیگر آن تفنگ از برای چست؟ گلوله را به چه کار آوردهای؟ اینجا دنیاست یا آوردگاه؟ این زندگیست یا جنگ یکتن به هزارتن؟ چه خبر است اینجا؟