روند فعلی زندگی، نمیدونم، بد نیست، خوبم نیست. اونقدری شلوغه که حتی فرصت فکر کردن درموردش رو ندارم. شلوغی تمیزی نیست، به هم ریختهست. نمیفهمم چی داره میشه و چی کار دارم میکنم. به کدوم سمت. چرا. چطور. درس نمیخونم، خوب نمیخوابم، زخمام هی سوسو میزنن، درد زیاده و خستگی فراوون ولی سر شدم. همهچی نکبتباره، بیخیال بودنو بلد نیستم، و تف و لعنت بهت زندگی رو به بزرگسالی.