شاید که روزای خوبی بود، منم یه نوجوون سالم سادهی خوب. اینم باشه از این بخش هفدهسالگی، ولی بازم کاش تموم شه زودتر این زندگی. آقا تموم شد و مام رسیدیم خونه و عجب جاییهها خونه. بزرگه، امنه، نفست بالا میاد و اره. خلاصه که هیچجا خونهی خود آدم نمیشه.
حرف زیاد تو گلومه و سرم که پر از ازدحام افکار ولی آقا دلی که گرفته رو که نمیشه کاریش کرد که. دل بگیره آدم حرفش نمیآد و گریهش میگیره، گریه که کنه از کار و زندگی میافته و نوشتن تو این اوضاع به صلاح نیست بهگمونم.