سبک مکتوباتم به شمعی میماند که دیروقتیست خاموش شده، به گلی که مدتهاست پژمرده، و به دریاچهای که حالا بینمکترین شورهزار گیتیست. از اولشم چیزی نبودیما، ولی چی بودیم و چی شدیما. چه حیف شدیما. آخ.
سر به کدامین بیابان بگذارم که دمپایی حرفهای واقعبینانهی مادر به سمت رویاهای بچگانهام پرتاب نشود؟
کاش حداقل ولم میکردند تا بروم به درک. چه کسی میداند؟ شاید درک از این جهنمدره بهتر بود.
دروغه اگه بگم هر روزم به ناراحتی میگذره، این وسطا خوشحالیم هست. ولی، خوشحالیام کوتاهن، میان ولی، خستگی در نکرده میرن و بعدش تاریکی عمیقتر به نظر میاد، چون میدونی نور ممکن بود بمونه ولی نخواست. من دلتنگ چیزاییام که دارن کمکم از یادم میرن. یه حس، یه فضا، یه نسخه از زندگی که دسترسیم بهش قطع شده.
دلتنگ خودم، اون نسخهای که ساده خوشحال میشد، اون نسخهای که لازم نبود هر روز قویتر بودنو تمرین کنه. اونی که هنوز به امیدواری امید داشت. میدونی چی درد داره؟ اینکه دیگه حتی غمم غافلگیرم نمیکنه. انگار از قبل آمادهم که یهچیزی قراره خراب شه. نه چون بدبینم، چون تجربه دارم. ما نسل بزار ببینیم چی میشه ایم. نسلی که تصمیماش همیشه موقتیه، اینجا هیچی دووم نداره. نه قیمتا، نه قولا، نه امیدا.
مسخرست که دیگه حتی حوصلهی حرف زدن نداشته باشی. نه چون حرفی نداری، چون میدونی قرار نیست هیچکس واقعا بهشون گوش بده. چون میدونی قراره فقط سر تکون بدن که سریعتر نوبت حرف زدن خودشون برسه.