دروغه اگه بگم هر روزم به ناراحتی میگذره، این وسطا خوشحالیم هست. ولی، خوشحالیام کوتاهن، میان ولی، خستگی در نکرده میرن و بعدش تاریکی عمیقتر به نظر میاد، چون میدونی نور ممکن بود بمونه ولی نخواست. من دلتنگ چیزاییام که دارن کمکم از یادم میرن. یه حس، یه فضا، یه نسخه از زندگی که دسترسیم بهش قطع شده.
سهم اشک امشبم پر نه، لبریز شده. و آیا کسی هست که حاضر باشه من رو در آغوش بکشه؟ آیا کسی هست که بخواد من غم بیدروپیکر و بیسروسامونم رو باهاش تقسیم کنم؟ یا بازم باید بالشتم رو بغل کنم و با هوا و اکسیژنی که توی اتاق در گردشه حرف بزنم؟
از انسانها خستم واقعا. از غرورشون. از احساسات کجوماوجشون. از سر تا پای خودشون و مادرشون و خواهرشون. اگر دین و مذهب و شرع و اینها مجوزشو بهم میداد به فحاشی هم میبستمشون. حالا نمیگم همشون، ولی چرا، اکثرشون.