eitaa logo
لئو
144 دنبال‌کننده
398 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم جالبی نیستم، شدیدا پرحرف هستم و بذله‌گو. اینجا خودمم. بدون فکر حرف می‌زنم، ادعایی‌ام ندارم، خود‌برتر‌بینی کجا بوده، اصلا من بد شما خوب. واقعا کی‌ اهمیت میده؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jiizhc3&btn=26
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ دروغه اگه بگم هر روزم به ناراحتی می‌گذره، این وسطا خوشحالیم هست. ولی، خوشحالیام کوتاهن، میان ولی، خستگی در نکرده میرن و بعدش تاریکی عمیق‌تر به نظر میاد، چون میدونی نور ممکن بود بمونه ولی نخواست. من دلتنگ چیزایی‌ام که دارن کم‌کم از یادم می‌رن. یه حس، یه فضا، یه نسخه از زندگی که دسترسی‌م بهش قطع شده.
‌ ‌ دلتنگ خودم، اون نسخه‌ای که ساده خوشحال می‌شد، اون نسخه‌ای که لازم نبود هر روز قوی‌تر بودنو تمرین کنه. اونی که هنوز به امیدواری امید داشت. میدونی چی درد داره؟ اینکه دیگه حتی غمم غافلگیرم نمی‌کنه. انگار از قبل آماده‌م که یه‌چیزی قراره خراب شه. نه چون بدبینم، چون تجربه دارم. ما نسل بزار ببینیم چی می‌شه ایم. نسلی که تصمیماش همیشه موقتیه، اینجا هیچی دووم نداره. نه قیمتا، نه قولا، نه امیدا.
ممنون از سالن که هربار اشکمو درمیاره، واقعا ممنون.
وایمیسه وسط خونه. صداشو می‌ندازه توی سرشو داد می‌کشه. خسته‌ست، از دووم آوردن. از مواظبت کردن و قولایی که باید بهشون عمل کنه. از اینکه نمی‌دونه چرا به هر دری که می‌زنه تمومی نداره این حال بد. داد می‌کشه، مامان، مامان، مامان، چرا نمی‌می‌میرم؟ چیه این جون سگ آخه؟ میشه این‌بار بشه که نشه و منم ببینم رنگ آسمون تیره‌ی مردنو؟ مامان یه لبخند پر درد می‌زنه، به تلخی زهر تموم اون قولایی که از دخترش گرفته. اشکای دخترک توی خفا می‌آن و می‌ریزن و گلای باغچه‌ی قالی زیر پاش خشک می‌شن از شوری اشکا. حالا تمام خونه پر شده از صدای سکوتی که تشعشع نورش ذهنو تیکه‌تیکه می‌کنه و میشه بغض تو گلو. مطمئنی؟ مطمئنی که دلت مردن می‌خواد؟ حالا گرفتگی گلو صدای مامانو متاثر می‌کنه و صدای هق‌هق دخترک به آسمون و ابرای محو و کم‌‌رنگش می‌رسه. حالا خونه سنگین شده. دیگه امن نیست. دیگه نمی‌شه توش نفس کشید. حالا آدمای خونه همشون مردد شدن، بین بودن، ساختن، یا شاید نبودن، ترک کردن. عجیبه. شبیه فیلما می‌مونه. همونقدر خرد و آواره که به تصویر می‌کشن. و مامان چقدر قشنگ داشت توی کوچه‌پس‌کوچه‌های درد‌هاش می‌رقصید و دخترک چقدر بی‌صبرانه و بی‌تحمل و جسورانه حرف‌هاشو می‌زد. مامان، معذرت می‌خوام. معذرت می‌خوام ولی قول بده تو بمونی. می‌دونی که فقدان تو باعث می‌شه از بین برم؟ شاید این‌روز ها هم بگذره اما یقینا گردی ازش روی زندگی خواهد موند. فراموش نخواهد شد. خاطره‌های سنگین، غمناک، از کجا معلوم، شاید هم سوگی بر این نوشته نشست و غم به کمال رسید، که البته، بایستی گفت خدا نکند.
سهم اشک امشبم پر نه، لبریز شده. و آیا کسی هست که حاضر باشه من رو در آغوش بکشه؟ آیا کسی هست که بخواد من غم بی‌در‌وپیکر و بی‌سروسامونم رو باهاش تقسیم کنم؟ یا بازم باید بالشتم رو بغل کنم و با هوا و اکسیژنی که توی اتاق در گردشه حرف بزنم؟
https://eitaa.com/leuoon/2634امیدوارم زنده باشی و روزی از حرف اینکه یه روز دلت میخواست بمیری پشیمون شی - حقیقت اینه که مرگ حقه و فرار کردن ازش بیهوده ترین عمل ممکن. قطعا و یقینا اتفاق خواهد افتاد و راه فراری از این معرکه‌ی بی‌سروصدا نخواهد بود. پس نمی‌دونم چرا باید یه‌روزی از این حرفم پشیمون بشم، ولی خوب می‌دونم که زنده بودنم بسته به زنده بودن افراد مهم زندگیم از جمله مامانمه و اگه نباشن، خدایی‌نکرده، منم نخواهم بود.
و اینکه این دیار جز خرابی و رنج چیزی برای ما نداشته. احتمالا خدا هم می‌خواسته به ما اطمینان بده که چیزی در این دنیا لذتی نداره و موندگار نیست، و اگرنه که من هم قبلا به اینکه " خبرای خوب همیشه تو راهن" ایمان داشتم. ولی متاسفانه بالفعل چیزی جز مردن نمی‌تونه راضی‌م کنه.
اینکه یه ادم وررشکار ناامید بشه طبیعیه ولی اینکه اگناامید بمونه نه بلند شو دختر کامبک بزننن - نمی‌دونم اصلا دیگه می‌شه اسممو گذاشت ورزشکار یا نه. اصلا صلاحیت و لیاقت کشیدن همچین جایگاهی رو دارم؟ ( حقیقتش احترام بالایی برای ورزشکار‌ های واقعی قائلم، انسان‌های زجرکشیده و قوی‌ای هستن، بلااستثناء) من هم به قول خودت ناامید شدم ولی از اونجایی که آدم بودن حکم می‌کنه احتمالا ناامید نخواهم موند و امید رو بیرون خواهم کشید از بین این تاریکی بی‌خود.
https://eitaa.com/leuoon/2628 قدر اشکاتو بدون یه رپزی میاد که سر مهمممم ترین چیز ها هم نمیتونی گریه کنی تا میتونی اشک بریز اشکات قرار نیست ذخیره بشن - من از غم حرف می‌زنم و شما از اشک. نمی‌دونم فرقش چیه ولی می‌دونم که فرق داره. حرف شما رو من نمی‌فهمم، حرف من رو شما. اما چشم، قدر این غم رو می‌دونم.
منم دلم آغوش می‌خواد. ولی پیداش نمی‌کنم. یه آدم امن، یه آغوش امن. پیداش نمی‌کنم. اون چیزی که می‌خوام رو جز تو دستای عزرائیل جای دیگه‌ای نمی‌بینم. اون نوری که می‌خوام رو جز از آیه‌های قرآن از حسی دریافت نمی‌کنم و اون امنیتی که می‌خوام رو جز از خدای بزرگم از کسی نمی‌گیرم. ولی بین من و امنیتم فاصله افتاده. اونقدر فاصله که فقط هاله‌ای ازشو حس می‌کنم. اونم به این خاطر که خدا می‌دونسته شاید یه روزی به پشتم نگاه بندازم و ببینم که کجام. - حقیقت اینه که منم خیلی دلم می‌خواد این وسط خدا رو دریابم ولی قلبم پر شده از چرک و کثیفی و گناه و همینجا هم بهش اعتراف می‌کنم. شاید باید توبه کرد و برگشت و توبه شکست و باز هم برگشت. رسمشه به هرحال. و تهشم این‌که ممنون بابت اینکه اینو نوشتی، دست‌خوش آقا، دست‌خوش.