از انسانها خستم واقعا. از غرورشون. از احساسات کجوماوجشون. از سر تا پای خودشون و مادرشون و خواهرشون. اگر دین و مذهب و شرع و اینها مجوزشو بهم میداد به فحاشی هم میبستمشون. حالا نمیگم همشون، ولی چرا، اکثرشون.
آقا اصلا من چای سرد شدهی روی میز، شما آیسکاراملماکیاتو. من سگ اصحاب کهف، شما گربهی سالار یه خانوادهی پولدار. من دمپایی حموم، شما پاشنهبلند و کتونی. من گونی، شما توتبگ. من گل خشک شدهی گلدون، شما باغ فین کاشون. من بتای کوچهخیابون، شما میکاسای لیگ ملتها. آقا من بد تو خوب. دست بردار از سر کچل ما، فهمیدیم بابا، فهمیدیم به خدا.